۸ آبان ۱۳۹۱

تهدید زنانگی در سیاست توسعه

واندانا شیوا

bigstock.com Royalty Free Image

ترجمه: نسیم گل‌کو

سیاست حیات که در آن اصل زنانگی در کانون توجه است، فرضیات بنیادینِ اقتصاد سیاسی و نیز علمِ روندهای تهدیدکننده حیات را به چالش می‌کشد. توسعه نامناسب، به‌لحاظ نظری، مبتنی بر مقوله‌بندی تقلیل‌گرایانه عمل و اندیشه علمی است، از این طریق است که خود را موجه جلوه می‌دهد.

از نظر اقتصادی و سیاسی، هر پروژه‌ای که خصلتی چندپاره‌ دارد و زنان را از فرآیند فعالیت تولیدی حذف می‌کند، با به‌کارگیری مفاهیم تقلیل‌گرایانه علمی جلوه داده می‌شود تا به همانندسازی، مرکز‌گرایی و کنترل تحقق ببخشد. براین اساس، توسعه چیزی نیست جز به‌کارگیری «کشاورزی علمی»، «دامداری علمی»، «مدیریت علمی آب» و غیره. گرایش‌های تقلیل‌گرا و جهان‌شمول در چنین «علمی» در جهانی که ذاتا به هم مرتبط و در عین حال متنوع است، خشن و مخرب می‌شود. در این میان، اصل زنانگی نقش یک مقوله و دسته‌بندی جایگزین را می‌یابد؛ دسته‌بندی‌ای که مبتنی است بر فهمی مسالمت‌آمیز از جهان است که در آن به‌گونه‌ای عمل‌میکند که پیوندهای درونی و تنوع طبیعت را حفظ کند.[...]

بنابراین «توسعه» یگانه منبع خشونت علیه زنان و طبیعت نیست. در سطحی عمیق‌تر، دانش علمی‌ای که توسعه بر آن مبتنی است، خود منبعی برای خشونت است. علم تقلیل‌گرای مدرن، مانند توسعه، پروژه‌ای مردسالارانه از کار درمی‌آید که هم زنان متخصص را حذف می‌کند و هم شیوه‌های فهم کل‌گرا و زیست‌محیطی درک و احترام به روندهای طبیعت و پیوندهای متقابل‌شان را تحت عنوان «علم» نادیده می‌گیرد.

علم مدرن به مثابه پروژه‌ مردسالاری

علم مدرن به عنوان نظامی از دانش عرضه می‌شود که جهان‌شمول و از لحاظ ارزشی بی‌طرف است و با جهان‌شمولی و بی‌طرفی ارزشی‌اش، و به واسطه منطق روش‌اش برای دستیابی به ادعاهای عینی در مورد طبیعت جانشین همه نظام‌های دیگر دانش و باور می‌شود. حال‌آن‌که، جریان غالب علم مدرن، یعنی پارادایم تقلیل‌گرا و مکانیکی، در واقع پاسخی خاص توسط گروهی خاص از مردم است: پروژه‌ مشخص مرد غربی که در طی قرون پانزدهم تا هفدهم میلادی تحت عنوان مشعشع «انقلاب علمی» پا به عرصه وجود گذاشت. در سال‌های اخیر، تفکر فمینیستی به این باور رسیده است که نظام علم غالب نه به عنوان نیرویی رهایی‌بخش برای کل بشر (گرچه خود را در قالب بهبود جهان‌شمول انواع موجودات توجیه می‌کند)، که به عنوان پروژه‌ای مردانه و مردسالارانه به میدان آمده است؛ پروژه‌ای که مستلزم انقیاد هم زنان هم طبیعت است.

«ما کاری می‌کنیم که درخت‌ها و گل‌ها دیرتر یا زودتر از فصل واقعی‌شان بارور شوند، و سریع‌تر و بیشتر از حالت طبیعی‌شان بار بدهند. ما آنها را بسیار بیشتر و بزرگ‌تر از حد طبیعی‌شان می‌کنیم؛ کاری می‌کنیم که میوه‌های‌شان بزرگ‌تر و شیرین‌تر و در طعم و بو و رنگ و شکل متنوع‌تر شود.»1 برای فرانسیس بیکن، طبیعت دیگر «مادر طبیعت» نبود: بلکه طبیعتی زنانه بود که تحت انقیاد ذهنیتی مردانه درآمده بود.2 همان‌طور که کارولین مرچنت اشاره می‌کند، این تغییر طبیعت از مادری زنده و پرورش‌دهنده به ماده‌ای بیجان و مرده و قابل دست‌کاری آشکارا با استثمار موجود در برنامه کار سرمایه‌داری در حال رشد خوانایی داشت. «کسی به آسانی نمی‌تواند مادری را بکشد، امعا و احشا او را بکاود و یا بدن او را تکه‌تکه کند.» 3اما تصاویر سلطه و تسلط ساخته‌ و پرداخته طرح فرانسیس بیکن و انقلاب علمی جایی برای حیا نگذاشت و چون مجوزی فرهنگی برای لخت کردن طبیعت عمل کرد.

علم مدرن فعالیتی آگاهانه جنسیتی‌شده و مردسالارانه بود. همان‌طور که طبیعت بیشتر و بیشتر به عنوان زنی که باید به او تجاوز شود دیده می‌شد، جنسیت هم بیشتر بازتولید می‌شد. علم به عنوان ماجراجویی‌ای مردانه ، مبتنی بر انقیاد طبیعت زنانه و جنس زن، از دو قطبی شدن جنسیت حمایت می‌کرد. مردسالاری به عنوان قدرت علمی و فنی جدید نیازی سیاسی برای سرمایه‌داری صنعتی جدید بود. ایدئولوژی علم در حالی که از یک طرف مجوز لخت کردن طبیعت را فراهم می‌آورد، از طرف دیگر وابستگی زن و اقتدار مرد را توجیه می‌کرد. علم و مردانگی در سلطه بر طبیعت و زنانگی با هم شریک بودند و ایدئولوژی‌های علم و جنسیت، یکدیگر را تقویت می‌کردند. جنون جادوگرکشی که هدفش نابودی زنان صاحب دانش و تخصص در اروپا بود، در همان دو قرنی اتفاق افتاد که انقلاب علمی واقع شد.

مادر-زدایی از طبیعت از طریق علم مدرن و در هم تنیده شدن دانش و قدرت، همزمان مبنای انقیاد زنان و غیراروپایی‌ها بود. رابرت بویل، دانشمند معروف و مدیر کمپانی نیوانگلند، ظهور فلسفه مکانیکی را نه تنها ابزار قدرتی برای سلطه بر طبیعت بلکه، برای سلطه بر ساکنین بومی امریکا می‌دانست. او صراحتاً نیت خود رها کردن سرخپوستان نیوانگلند از باورهای‌ ابلهانه‌شان درباره سازوکار طبیعت اعلام کرد. 4[...]

امروزه با آگاهی‌های زیست‌محیطی جدید، متخصصان این رشته در سراسر جهان برای یادگیری چگونگی زیستن در هماهنگی با طبیعت به اعتقادات سرخپوستان امریکایی و دیگر بومیان به عنوان منبعی ارزشمند رجوع می‌کنند. امروزه بسیاری در علوم زیست‌محیطی و جنبش‌های زنان هستند که در تمایل رابرت بویل به فرمانروایی مردان سفید بر طبیعت و دیگر انسان‌ها غیرعقلانیت و در سخنان رئیس قبیله سرخپوستی سوماهولا عقلانیت را می‌بینند که می‌گفت:«شما از من می‌خواهید خاک را شخم بزنم: آیا باید با چاقو به جان سینه مادرم بیفتم؟ از من می‌خواهید علف‌ها را درو کنم و از آن کاه بسازم و آن را بفروشم تا مثل مردان سفیدپوست پولدار شوم؛ ولی من چطور به‌خودم اجازه دهم که موهای مادرم را از ته بچینم؟»4

در نامه رئیس سیاتل، که الهام‌بخش جنبش‌های زیست‌محیطی شده است، اینطور آمده «ما این را می‌دانیم - زمین به انسان تعلق ندارد، بلکه انسان است که به زمین تعلق دارد. همه چیز به هم پیوسته است، مثل خون که اعضای خانواده را به هم وصل می‌کند. هر چه بر سرِ زمین بیاید، بر سرِ فرزندان زمین آمده است. انسان بافنده تور حیات نیست بلکه یکی از تارهای این تور است. هر چه با این تور بکند با خودش کرده است.» [...]

بیش از سه قرن است که تقلیل‌گرایی به‌عنوان تنها روش و نظام علمی معتبر حکمرانی کرده و تاریخ غرب و غیرغرب را تحریف کرده است. علم ایدئولوژی‌اش را در پس عینیت‌گرایی، بی‌طرفی و پیشرفت پنهان کرده است. ایدئولوژی‌ای که ایدئولوژی را پنهان می‌کند، سنت‌های پیچیده و متکثر دانش را به پیکره یکپارچه اندیشه‌ای مبتنی بر جنسیت و طبقه تبدیل کرده است و این سنت خاص را به سنتی برتر و جهان‌شمول تبدیل کرده که باید بر تمامی جنسیت‌ها، طبقات و فرهنگ‌هایی که این سنت به کنترل و انقیادشان کمک می‌کند، تحمیل شود. فرافکنی ایدئولوژیک، علم تقلیل‌گرای مدرن را غیرقابل نقد کرده است. ریشه‌های قوی علم در مردسالاری و در یک طبقه و فرهنگ خاص، در پس ادعای جهان‌شمولی پنهان شده‌اند و تنها از خلال سنت‌های دیگر – سنت‌های زنانه و غیرغربی - است که می‌توان آنها را بازشناخت.

این سنت‌های به انقیاد درآمده هستند که بر ما آشکار می‌کند که علم مدرن چه قدر جنسیتی است، چگونه خاص نیازها و امیال فرهنگ غالب غربی است و چگونه نابودی زیست‌محیطی و استثمار طبیعت ذاتاً در منطق آن نهفته است. بیش از پیش آشکار می‌شود که بی‌طرفی علمی در واقع انعکاس ایدئولوژی است و نه تاریخ، و علم مانند بقیه مقولات، برساخته‌ای اجتماعی است. نگاه به علم به منزله پروژه اجتماعی و سیاسی مرد مدرن غربی محصول واکنش‌های کسانی است که جزوی از «طبیعت» و در نتیجه منفعل و بی‌قدرت محسوب می‌شدند: مادر زمین، زنان و فرهنگ‌های به‌استعمار درآمده. از طریق این حاشیه‌هاست که ما سازوکارهای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی‌ای که به علم کوته‌نظر امکان سلطه داده‌اند، تشخیص می‌دهیم و می‌فهمیم می‌توان سازوکارهای قدرت و خشونت را به‌نفع دانشی غیرجنسیتی و صرفاً انسانی از میان برداشت.

[...]جادوگرکشی در اروپا تا حد زیادی روندی برای نابودی ومشروعیت‌زدایی از تخصص‌های زنان اروپایی بود. [...]

در قرن شانزدهم میلادی زنان در اروپا کاملاً از کار در زمینه بهداشت و پزشکی حذف شده بودند، چون «زنان عاقل» از خطر ساحره خوانده شدن بیم داشتند. نوع عمیق‌تر و خشن‌تر حذف دانش و مهارت‌های زنان و همین‌طور فرهنگ‌های قبیله‌ای و دهقانی اکنون از خلال الگوی مردانه علم با نام «توسعه» اعمال می‌شود. [...]

همانطور که کارولین مرچنت اشاره کرده است:«در تحقیق راجع به ریشه‌های بحران زیست‌محیطی کنونی و ارتباط آن با علم و تکنولوژی و اقتصاد، باید در آرایش جهان‌بینی و علمی که از طریق صورت‌بندی واقعیت- به منزله ماشین و نه موجود زنده- سلطه طبیعت و زنان را محدود کرده است» بازنگری کرد. 5

رابطه نزدیک بین علم تقلیل‌گرا، مردسالاری، خشونت و منافع در هشتاد درصد تحقیقات علمی که به صنعت جنگ اختصاص دارند، کاملا مشهود است. بی‌هیچ تعارفی باید گفت که این تحقیقات مستقیما در پی خشونتی مرگبار هستند؛ خشونت در عصر مدرن که نه تنها علیه نیروهای دشمن که علیه جمعیت بسیار گسترده‌تر شهروندان اعمال می‌شود. [...]

رابطه بین تقلیل‌گرایی، خشونت و منافع، در ساختار تکوین علم مردمحور موجود است؛ چرا که تقلیل‌گرایی ذاتی پاسخی معرفتی است به سازمانی اقتصادی که بر پایه استثمار مهارناپذیر طبیعت برای به حداکثر رساندن سود و انباشت سرمایه بنا شده است. [...]

تک تک شرکت‌ها و بخش‌ اقتصادی چندپاره، چه خصوصی چه دولتی، تنها به سود و بازده خود می‌اندیشند. هر شرکت و بخشی بازده خود را از طریق بیشتر کردن میزان نفع و بهره‌اش می‌سنجد؛ فارغ از این که تا چه حد هزینه اجتماعی و زیست‌محیطی را بیشتر کرده است. منطق این بازده درونی از طریق تقلیل‌گرایی توجیه شده است.[...]

غایت این تقلیل‌گرایی آنجاست که طبیعت با نگرشی به فعالیت اقتصادی پیوند پیدا می‌کند که در آن پول تنها معیار سنجش ارزش و ثروت است. حیات به‌عنوان اصل سامان‌بخش مسائل اقتصادی ناپدید می‌شود اما مشکل پول در این است که رابطه‌ای نامتعادل با زندگی و فرآیندهای آن دارد. [...]

«توسعه» آفریقا توسط متخصصان غربی دلیل بنیادین از بین رفتن آفریقاست؛ «توسعه» برزیل توسط بانک‌ها و شرکت‌های فراملیتی دلیل اصلی نابودی جنگل‌های آمازون، بهترین تجلی حیات، است. بومیان آفریقا و آمازون قرن‌ها با نظام‌های دانش بومی که در پیوند با محیط‌زیست‌شان شکل گرفته به حیات خود ادامه داده‌اند. دانش و متخصصان غربی در طول چند دهه و حتی چند سال، آنچه را مردم بومی در طول تاریخ به‌دست آورده بودند، از بین برده است.

این ویرانی زیست‌محیطی و نابودی نظام‌های دانش که من آن را خشونت ناشی از تقلیل‌گرایی می‌نامم، منجر می‌شود به:

الف) خشونت علیه زنان: زنان قبایل و دهقانان سوژه‌هایی شناخته شده تلقی می شوند که از طریق تقسیم‌بندی متخصص غیر متخصص حقوق اجتماعی آنان نادیده گرفته می شود. این تقسیم‌بندی آنان را -حتی در حوزه‌هایی از زندگی که به‌واسطه تجربه روزمره در آن واقعاً متخصص هستند- افراد «بی‌دانش» تلقی می‌کند؛ حوزه‌هایی که در آنها مسوولیت کنش و عمل با آنهاست، مانند جنگ‌لداری، نظام‌های آب و غذا.

ب) خشونت علیه طبیعت: وقتی علم مدرن تمامیت طبیعت را در روند فهم آن یا دستکاری آن از بین می‌برد، در واقع طبیعت به‌منزله سوژه دانش مورد تعرض قرار می‌گیرد.

ج) خشونت علیه ذینفع‌های دانش: برخلاف ادعای علم مدرن مبنی بر این‌که عموم مردم در نهایت از دانش علمی نفع می‌برند، مردم - به‌خصوص زنان و فقرا، در واقع به بدترین وجهی قربانیان آن هستند که از ظرفیت تولیدی، معیشت و نظام‌های حمایت از زندگی‌شان محروم می‌شوند. خشونت علیه طبیعت، به ضرر بشریت است که قرار است ذینفع آن باشند.

د) خشونت علیه دانش: علم تقلیل‌گرا برای این‌که خود را تنها نوع مشروع دانش جلوه دهد و برتری عقلانی خود را بر انواع دیگر دانش ثابت کند، به سرکوب و تحریف واقعیت متوسل می‌شود و در نتیجه علیه خود علم هم خشونت می‌ورزد. این علم نظام ارگانیک دانش را غیرعقلانی می‌خواند و نظام‌های باور دیگران را بدون ارزیابی کامل عقلانی پس می‌زند. تقلیل‌گرایی همزمان می‌کوشد از طریق نسبت‌دادن نوعی تقدس جدید به خود که مانع هر گونه پرسش‌گری از ادعاهای علم می‌شود، خود را از ارائه مدرک و تحقیق درباره افسانه‌هایی که خودساخته است برهاند. [...]

نقدهای اخیر فمینیستی و زیست‌محیطی از علم تقلیل‌گرا عرصه آزمودن باور علمی را به مرزهای جهان فیزیکی گسترش داده است. از نظر اجتماعی، عرصه آزمایش‌ها و باورهای علمی باید از انحصار آنان که متخصص نامیده می‌شوند، فراتر رود و به جهان آنان که به طور نظام‌مند از آن حذف شده‌اند -یعنی زنان، دهقانان و قبایل- تعمیم یابد. [...]

بازسازی فکری اصل زنانگی شرایط جدیدی را برای زنان و فرهنگ‌های غیرغربی پدید می‌آورد که به‌نیروهای تعدیل‌کننده فرهنگ فکری مرگ و دورانداختن که تقلیل‌گرایی می‌آفریند بدل شوند و به کنش‌گران اصلی در برقراری دموکراسی کل حیات عمل کنند.

جنبش‌های زیست‌محیطی درواقع جنبشهایی سیاسی هستند برای خلق نظمی مسالمت‌آمیز که در آن برای حفظ گزینه‌های بقا می‌بایست طبیعت را حفظ کرد. این جنبش‌ها کوچک، اما در حال رشد هستند. این جنبش‌ها محلی هستند اما موفقیت‌شان در تأثیرگذاری فرامحلی است. آنها صرفاً خواهان حق ادامه حیات هستند گرچه در همین مطالبه حداقلی، حق زیستن در جهانی صلح‌آمیز و عادلانه نهفته است.

موفقیت این جنبش‌های پایه‌ای با مساله جهانی ادامه حیات گره خورده است. اگر جهان در سطح جهان‌بینی و سبک زندگی به‌نحوی تغییر نکند که با محیط زیست سازگار باشد، صلح و عدالت کماکان زیرپا گذاشته خواهند شد و دست آخر ادامه حیات بشر به مخاطره می‌افتد.

  • 1. Carolyn Merchant, The Death of Nature : Women, Ecology and the Scientific Revolution, New York: Harper & Row, 1980, p. 182. Merchant, op. cit., p. 193.
  • 2. F.H. Anderson, (ed.), Francis Bacon:. The New Organon and Related Writings, Indianapolis: Bobbs-Merrill, 1960, p. 25.
  • 3. Carolyn Merchant, The Death of Nature : Women, Ecology and the Scientific Revolution, New York: Harper & Row, 1980, p. 182. Merchant, op. cit., p. 193
  • 4. a. b. Brian Easlea, Science and Sexual Oppression: Patriarchy's Confrontation with Woman and Nature, London: weidenfeld and Nicholson, 1981, p. 73
  • 5. Merchant, op. cit., p. 189.

“Manda Shiva, a prominent Indian feminist, activist, and environmentalist, believes that modern science has specific needs and desires of mainstream Western culture, and environmental destruction and exploitation of nature lies in its inherent logic. She states that scientific objectivity is in fact a reflection of ideology, not history, and other subjects such as science and social constructs. Shiva looks to science as a social and political project reaction product of modern Western man who is part of "nature" and thus is considered passive and powerless.

Science, Nature, and Gender,” in Staying Alive: Women, Ecology, and Development (New Delhi: Kali for Women, 1989). Copyright Permission by Vandana Shiva.

نظرات

کپچا
این سوال برای تشخیص این امر است که شما یک شخص بازدیدکننده هستید و از ارسال خودکار ایمیل‌های ناخواسته خودداری شود
Image CAPTCHA
حروفی را که در این تصویر آمده است، وارد کنید

سوژه ها

Coming soon
اردیبهشت ۱۳۹۱
Coming soon
فروردین ۱۳۹۱
Coming soon
اسفند ۱۳۹۰
Coming soon
بهمن ۱۳۹۰