۸ آبان ۱۳۹۱

درآمدی بر فمینیسم، فرهنگ غربی و بدن

سوزان بوردو

Bigstock.com, Royalty Free Image

ترجمه: فرناز همایون

[...] بدن، به‌مثابه حیوان، میل، گمراه‌کننده، زندان روح و برهم‌زننده برنامه‌های آن، تلقی‌هایی رایج در فلسفه غرب هستند. [...] افلاطون بدن را از نظر معرفت‌شناختی گمراه‌کننده می‌دانست که حواس غیر‌قابل اعتماد و هوس‌های متلون آن پیوسته ما را می‌فریبد و به اشتباه می‌اندازد که آنچه ناپایدار و خیالی است پایدار و واقعی بپنداریم. [...]

مسلماً افلاطون (و همچون مشتی نمونه خروار تصورات گوناگون اندیشمندان غربی در طول تاریخ درباره بدن) تلقی مختلط و پیچیده‌ای در باره وجه جنسی زندگی جسمانی داشت. وی در رساله فیدو1 شهوت را باعث پرت کردن حواس فیلسوف در جستجوی شناخت می‌داند، اما در رساله سمپوزیوم2 شهوت را محرک جستجوی شناخت به‌شمار می‌آورد: عشق به بدن گام اساسی و نخست در پلکان معنوی است که اوج آن بازشناسی فرم جاودان زیبایی است. از سوی دیگر، در تفکر مسیحی بدن دارای تمایلات جنسی صراحتاً همان «خرس» خشن غریزی به‌شمار است که شوارتز مجسم می‌کرد؛ رویه حیوانی حریص طبیعت ما. [...]

از سوی دیگر، در علم مکانیک و فلسفه قرن هفدهم، بدن همچنان حیوانی است که غریزه در آن لانه کرده است، بدن پایگاه اصلی گناه به‌شمار نمی‌آید، بلکه طبیعت غریزی بدن یک سیستم صرفاً مکانیکی و با طرح‌ریزی زیست‌شناختی بود که می‌توان کاملاً اندازه‌گیری و (در مقام نظر) مهار کرد. [...]

ظاهراً فرهنگ معاصر، که به تکنولوژی مجهز است، مایل به مقاومت در برابر پیری، «ساعت‌های» زیست‌شناختی متعدد بدن‌مان و حتی خود مرگ است. اما عنصر ی که علیرغم تغییرات تاریخی ثابت باقی مانده برساختن بدن به‌مثابه چیزی جدا از خود واقعی است (خواه این خود واقعی روح ، یا ذهن یا روان و اراده و خلاقیت ...به‌شمار آمده باشد) و این بدن همه تلاش‌های متعالی خویشتن آدمی را نقش بر آب می‌کند. و هر آنچه متعالی و برتر و شریف‌تر و نزدیک‌تر به خداست بدن نیست؛ بدن بختکی است که مانع شکوفایی خویشتن آدمی است.3

رابطه جنسیت با این دوگانه‌انگاری چیست؟ همان‌گونه که فمینیست‌ها نشان داده‌اند چنین تصویری غالباً جنسیتی است. در این تصویر به زن به دیده نقش جنسیتی نگریسته می‌شود و به قول سیمون دوبوار، به او «و به هرچه مربوط به اوست اهمیت و ارزش کمتری داده می‌شود»4، بر خلاف مرد که به خودش همچون «امر اجتناب‌ناپذیر، همچون یک ایده ناب، پدیده یگانه و بی‌همتا، همه، روح مطلق» می‌نگرد. به گفته دینرشتین، پیامد تجربه نوزادی ما، در مقام زنان پرستار بدن هایمان، این است که «محدوده‌های مبتذل و فرودست تن» به قلمرو زنانه تبدیل شود؛ در طرف دیگر، «مرد پاک و والامرتبه» قرار دارد که نمایش دهنده نقش شخصی است که می‌خواهد بری از تن و با این‌حال مشرف بر آن باشد: «منیتی یکسره فارغ از فضای آشفته و جسمانی طفولیت، انسان منزه برای مرد باقی می‌ماند» بهایی که زنان باید برای چنین تلقی‌هایی یی بپردازند مشخص است. زیرا، محتوای تاریخی خاص این دوگانه‌انگاری هر چه باشد، تن اصطلاحی منفی است، و اگر زن همان تن باشد، معنای منفی بودن هر چه باشد- پرت کردن حواس از دانش، دورشدن از راه الهی، وسوسه میل جنسی، خشونت یا پرخاشگری، سستی اراده و حتی مرگ- زنان به‌همان معنا منفی‌اند.

یکی از توجیه‌هایی که برای راه ندادن زنان به کسوت کشیشی بیان می‌شود این است که صرف حضور آنان سبب برانگیختن افکار ناپاک می‌شود.، حتی اگر زنان ساکت باشند (یا سخنان‌شان کاملاً بر خلاف این باشد)، تن آنها را زبانی «گویا» برای تحریک آدمی می‌دانند. اگر بدن‌های زنانه زنانگی را از خود نزدایند، ممکن است دعوت‌کننده، یا «جلوه‌فروش» به نظر آیند: همین دو سال پیش، مردی در ایالت جورجیا با این دفاع که قربانی او دامن کوتاه پوشیده بوده از جرم تجاوز تبرئه شد. وقتی که این بدن‌های زنانه دعوت‌کننده در دسترس مردان نیستند یا به موس موس کردن آنها پاسخ نمی‌دهند، ممکن است کارشان شوخی، ناز کردن یا مسخره‌بازی تفسیر شود. در اثر تیموتئی بنکه، مردان متجاوز، بسیاری از توجیه‌های شخصی نشان‌دهنده چنین تفسیری هستند. برای نمونه:

فرض کنید من یک زن خوشگل و خوش‌ترکیب و سکسی رو می‌بینم که آدم رو مات و مبهوت خودش می‌کنه. به خودم می‌گم «جان! چه قدر دلم می خواد با این آدم بخوابم.» اما می‌دونم که او ن هیچ علاقه‌ای به خوابیدن با من نداره، به این میگن سرکار گذاشتن. خیلی وقت‌ها پیش می‌یاد که زنی می‌دونه که خیلی خوشگله و از این موضوع استفاده می‌کند و خودنمایی می‌کنه. کاری می‌کنه که من احساس کنم داره به من می‌خنده. احساس می‌کنم تحقیر شدم.5

زنان و دختران معمولاً این ایدئولوژی را درونی می‌کنند و خودشان را برای این جلب‌توجه‌های ناخوسته و تعدی‌های جنسی گناهکار می‌دانند. این احساس گناه بدل به ناراحتی از زن بودنمان، شرمساری از بدنمان و بیزاری از خودمان می‌شود. مثلاً، بی‌اشتهایی عصبی را، که اغلب پس از یک دوره سوء استفاده یا آزارجنسی بروز می‌کند، می‌توان دست کم تا حدی دفاع در برابر «زن بودن» بدن و مجازات خواهش‌های آن دانست. آن خواهش‌ها ( همان گونه که در « گرسنگی به‌مثابه ایدئولوژی» گفته‌ام) عمدتاً از طریق استعاره اشتهای زن بازنمایی فرهنگی شده است. در حالت‌های وخیمی که بی‌اشتهایی شکل انکار اشتها را پیدا می‌کند (یعنی تا حد مردن از گرسنگی) بیانگر سرشت دوگانه برساختن واقعیت برای بیمار است: یا کلاً از بدن فراتر می‌رود، یعنی تبدیل به اراده ناب «مردانه» می‌شود، یا یکسره تسلیم بدن زنانه خوار و خفیف و گرسنگی شرم‌آور آن می‌شود. از نظر او هیچ راه میانه‌ای وجود ندارد.

زن سیاه‌پوست که در قرن نوزدهم «ماشین جوجه‌کشی» برده‌داران بود، در تبلیغات این روزها اغلب در صحنه‌های جنگلی نمایش داده می‌شود، و بدنش بار منفی سه‌گانه‌ای را به دوش می‌کشد. زن‌بودنش جلوه‌ وسوسه‌های تن و مایه سقوط اخلاقی مرد است. بواسطه نژادش حیوانی غریزی است که لیاقت حریم خصوصی را ندارد و خواهان احترام نیست. او (بر خلاف کلیشه نوع اروپایی وسوسه ) وارد بازی ظریف با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن نمی‌شود؛ بلکه صرفاً «حشری» می‌شود. زنان امریکای لاتین نیز غالباً به شکل حیوانات غریزی ترسیم می‌شوند. اما میراث برده‌داری، زدودن چهره انسانی از زنان سیاه‌پوست را یک گام هم جلوتر برده است. زیرا در برده‌داری نه تنها با بدن او همچون بدن حیوان رفتار می‌شود، بلکه مایملکی است که باید «در اختیار گرفت» و بنا به میل خود با آن رفتار کرد. در مورد چنین بدنی حتی شأن و شکوه در خور حیوان وحشی نیز انکار می‌شود؛ جایگاه آن با جایگاه شیء محض یا چیز بودن نزدک‌تر است. [...]

فمینیسم سفید آمریکایی، «آزادی زنان» و سیاست‌های بدن

با توجه به رواج تداعی‌هایی نظیر آنچه پیشتر گفتم، شگفت‌آور نیست که نظریه‌پردازان فمینیست با‌ نگاهی تحلیلی و ساختارشکنانه به سراغ بازنمودهای غربی از بدن رفتند. به‌مددکوشش‌های آنهاست که یاد گرفته‌ایم انواع متن‌های فرهنگ غربی – آثار ادبی، آثار فلسفی، هنری، متون پزشکی، فیلم‌ها، مد، سریال های تلویزیونی – را با ساده‌لوحی کمتر و و به گونه‌ای کامل‌تر و فرهیخته‌تر و هماهنگ‌تر با حضور تاریخی فراگیر دوگانه‌های جنسیت‌محور، طبقه‌محور و نژادمحور تفسیر کنیم، و نسبت به استمرار وجود این دوگانه‌ها در روزمره‌ترین و به‌ظاهر معصومانه‌ترین بازنمودها هشیار باشیم.. از آنجا که این دوگانه‌ها (و نه فقط این دوگانه‌ها) میانجی بخش وسیعی از واقعیت فرهنگی ما هستند مشکل بتوان بازنمودی پیدا کرد– از هنرهای عالی مذهبی گرفته تا ترسیم حیات در مقیاس سلولی -که بتواند ادعای معصومیت داشته باشد.[...]

سهم فمنیسم امریکایی در گسترش درکی «سیاسی» از عملکرد بدن کمتر به رسمیت شناخته شده. [...]

دیرزمانی پیش از این در ۱۷۹۲ مری وولستون‌کرافت بیانیه‌ای کلاسیک با این مضمون تهیه کرده بود. او که زنی از گروه ممتاز جامعه بود به برساخت اجتماعی زنانگی به‌مثابه لطافت و اهلی بودن می‌پردازد که نمونه بارزی از تولید «بدن رام» و دارای تربیت اجتماعی است که فوکو از آن سخن می‌گفت:

برای حفظ زیبایی شخصی و شکوه زن اندام‌ها و توانایی‌هایش را با چیزی بدتر از پابندهای چینی می‌بندند و زندگی بی‌تحرکی که محکوم به آن‌اند عضلاتشان را ضعیف می‌کند و اعصابشان را به‌خاموشی فرامی‌خواند، در حالی که پسرها در هوای آزاد جست و خیز می‌کنند. نظرات روسو و بسیاری پس از او این که زنان به طور طبیعی، یعنی از زمان تولد و پیش از آموزش دیدن شیفته عروسک‌ها و لباس عوض کردن و حرف زدن هستند– نظراتی چنان کودکانه‌اند که حتی ارزش رد کردن هم ندارند. این که دختری که محکوم است ساعت‌ها بنشیند و به لاطائلات پرستاران بی‌مایه گوش کند یا به آرایش کردن مادرش کمک کند به راستی بسیار طبیعی است که بخواهد در گفتگوهای آنها شرکت کند؛ و این که او از مادر و خاله‌هایش تقلید کند و خودش را با آراستن عروسک بیجانش سرگرم کند، به همان گونه که او را لباس می‌پوشانند، طفلک معصوم! بی‌شک این طبیعی‌ترین افتاقی است که ممکن است رخ دهد .... و نمی‌توان انتظار داشت که، وقتی انگیزه‌های رفتاری زنان که از بدو کودکی بامفاهیم تصنعی زیبایی و توصیف‌های ساختگی از حساس بودن گره خورده باشند، نمی‌توان از آنها انتظار داشت که بخواهند جسم خود را قوی کنند یا از چشم‌پوشی ا ز خواسته‌های خود دست‌بردارد ،... زنان محترم به معنای واقعی کلمه بنده بدن‌های خود هستند و به بندگی خود مباهات می‌کنند، ...زنان همه جا در چنین حالت رقت‌باری اند...از بدو تولد می‌آموزند که قدرت زن در زیبایی اوست، فکر و ذهن اسیر بدن می‌شود و و از دورن این قفس طلاییتمام هم و غم خود را صرف آراستن زندان خویش می‌کند.

[...] فمینیسم استعاره قدیمی پیکره سیاست را، که برگرفته از افلاطون و ارسطو و سیسرون و سنکا و ماکیاولی و هابز و بسیاری از فلاسفه دیگر بود، در قالب استعاره جدیدی وارونه و دگرگون کرد: استعاره سیاست بدن. در استعاره قدیمی پیکره سیاسی، دولت یا جامعه همچون پیکر انسان، با اعضا و قسمت‌های مختلفی که نماد کارکردها، نیازها، عناصر اجتماعی، نیروها و مانند آن بودند تصور می‌شد- سر یا روح حاکم بود، خون اراده مردم به شمار می‌آمد و دستگاه عصبی نظام مجازات و پاداش بود. در حالی که فمینیسم خود بدن انسان را موجودی می‌دانست محاط در سیاست، که فیزیولوژی و ریخت‌شناسی آن را، تاریخ‌ها و اعمال کنترل کننده و بازدارنده شکل می دهند – از پابند و شکمبند بگیر تا تجاوز و آزار و اذیت و تحمیل دگرجنس‌خواهی، عقیم کردن اجباری، آبستنی ناخواسته، و (در مورد بردگان زن افریقایی- امریکایی)، کالایی کردن آشکار

سر این زن و قلبش از کمر و دستهایش جدا بودند و رحم و واژنش بخش مجزایی را تشکیل می‌دادند. کمر و عضلاتش را در حوزه کار روی زمین گنجانده بودند، که در آن ناچار بود همراه مردان و مانند مردان کار کند. فرقی نمی‌کرد که از لحاظ فنی برده به شمار آید یا قانوناً آزاد باشد در هر حال در مقام خدمتکار دستهایش می‌بایست در خدمت پرستاری و مراقبت از مردسفیدپوست و خانواده او باشد. واژن او در خدمت لذت جنسی مرد و دروازه رحمش بود، جایی که مرد با عمل جنسی در آن سرمایه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذاری و فرزندآوری ارزش افزوده‌ای بود که در بازار برده‌فروشان ارزش پولی داشت.

اعتراض به‌جایی است که نمی‌توان اسارت بدن به‌معنای واقعی در برده‌داری را که باربارا اومولاده در بالا شرح داد، با اسارت استعاری ناشی از پوشیدن شکم‌بند زنان برخوردار از امتیازات اجتماعی در قرن نوزدهم مقایسه کرد چه برسد به مقایسه آن با «استبداد لاغری» در قرن بیستم. هیچ نویسنده فمینیستی نمی‌گوید که این‌ها یکی‌ هستند. اما در کانون الگوی فکری درحال شکل‌گیری بسیاری از فمینیست‌ها این باور وجود داشت که مفهوم بردگی را باید تا آنجا گسترش داد که رفتارهای داوطلبانه زنان طبقات ممتاز را هم دربرگیرد. گرچه این گسترش مفهومی ممکن است خالی از اشکال به نظر نرسد، اما از نظر من مهم است که توجه داشته باشیم که یک عنصر ثابت ایدئولوژی تبعیض جنسیتی غالب که فمینیسم به آن اعتراض داشت همین نکته بود که آنجا که صحبت از زیبایی و زنانگی است تنها زنانند که مسئول رنج خود از تازیانه‌ها و استبداد‌های بدنی ناشی از مدهای روز به‌شمار می‌آیند. بر اساس این ایدتولوژی هیچ مسئولیتی متوجه امیال مردان نیست، همین‌طور متوجه فرهنگی که بدن زنان را تابع امیال این مردان ‌می‌کند، بدن زنان را کالایی و جنسی می‌کند و به آنها فرصت اندکی برای دستیابی به قدرت اجتماعی و شخصی می‌دهد. بلکه طبیعت زنانه ایجاب می‌کند که زنان (با شوق به چنین امور بی‌اهمیتی کشیده شوند و تمام ناراحتی‌های جسمی ناشی از آن را تحمل کنند (گرچه واقعاً نمی‌توان فهمید که چرا). در چنین مواردی، چه پای زن بشکند تا به شکل «نیلوفری» هشت سانتی درآید یا شکمبندش کمرش را سی سانتی کند، یا پستان‌هایش را با جراحی پر از پلاستیک‌ کنند، خودش «بدترین دشمن خودش» است. به‌عنوان یک راه گریز فرهنگی در مقابل این تز «آنتی‌تز فمینیستی»- یعنی پافشاری بر این که زنان در این‌جا نه فاعل بلکه مفعول هستند، ؛ این که مسئولیت بر دوش مردان و امیال آنها است؛ و مفهوم اسارت برای توصیف پیروی زنان از اوامر مد برازنده‌تر است تا مفهوم انتخاب - نقطه عطفی تاریخی در شکل‌گیری درک جدیدی از سیاست جنسی بدن بود. [...]

در این مقدمه یا درآمد قصد دارم مجموعه آرائی کلی را مطرح کنم، مشخصاً با تمرکز بر قوت و ضعف گفتمان قدیمی فمینیستی در بستر فرهنگ‌مان که به شکل روزافزونی به تسخیر تصاویر درآمده است. من با این نقد مبتنی بر بستر که گفتمان «قدیمی» به درستی به تکثر و بسترمند بودن معنا نمی‌پرداخت، موافقم. [...]

با توجه به تفاوتی که نژاد، طبقه و جنسیت و قومیت و مانند این‌ها در تعیین معنا ایجاد می‌کنند، «قرائت» بدن‌ها کاری به‌غایت دشوار می‌شود. با این حال، من با آنها که معتقدند در قرائت تصاویر باید همیشه به‌دنبال «تفاوت‌»‌ها بود، مخالفم. البته که خوانندگان واکنش‌های مختلفی نسبت به تصویر یا شمایل واحدی خواهند داشت؛ مثلاً، «قرائت» زنی همجنس‌خواه از مدونا ممکن است با قرائت فرد دگرجنس‌خواهی «که می‌خواهد مثل مدونا باشد» تفاوت بسیار داشته باشد. اما تأکید صرف بر تفسیرهای گوناگون به معنای غفلت از تأثیرات مهم صف‌آرایی و آرایش روزمره بازنمایی‌های فرهنگ توده‌ای از مردانگی، زنانگی، زیبایی و موفقیت است.

نخست این که بازنمایی‌ها همگون‌کننده‌اند. در فرهنگ ما این به معنای لاپوشانی همه «تفاوت‌های» نژادی، قومی و جنسی است که انتظارات و هویت‌های دگرجنس‌خواهانه آنگلوساکسون را خدشه‌دار می‌کند. قطعاً، تصاویر مربوط به مد سطح بالا ممکن است حس عجیب و غریب بودن را نیز انتقال دهد: لب‌هایی که با تزریق کولاژن برجسته شده‌اند یا چل‌گیس‌های مانکن‌های سفیدپوست، دماغ‌های مدل باربارا استرایسند، و لباس‌های سبک «مردانه» برای زنان. سرمایه‌داری مصرفی وابسته به تولید مداوم نوآوری و وابسته به تصاویر تازه‌ای است که میل را برانگیزد ، بدین منظور اغلب برای یافتن این تصاویر تازه مکرراً به حیطه‌های همسایه‌هایی به حاشیه رانده شده‌اش دست‌اندازی می‌کند. اما این عناصر یا آشکارا در قالب عجیب و غریب گنجانده می‌شوند و یا درون نظام کلی معنا اجازه نمی‌یابند که بازنمایی را در اختیار خود بگیرند و الگویی به‌راستی متفاوت یا «واژگون‌کننده» از زیبایی یا موفقیت ارائه کنند. (مانکن‌های سفیدپوست به لب‌هایشان کولاژن تزریق می‌کنند[ تا شبیه سیاه‌پوست‌ها لب‌های کلفت داشته باشند]، اما مانکن‌های سیاه‌پوست معمولاً به رنگ روشن درمی‌آیند و اجزای صورت‌شان را آنگلوساکسونی می‌کنند.) نظامی مشخص از مرزبندی‌ها (که البته همیشه هم ثابت یا قطعی نیست) که اعتبار «تفاوت» را محدود می‌کند.

دوم این که تصویرهای همگون‌شده بهنجارسازی می‌کنند – بدین معنا که به‌عنوان الگوهایی عمل می‌کنند که خویشتن آدمی همواره خود را با آنها می‌سنجد، داوری، «منضبط» و «تصحیح» می‌کند. اکنون در ایالات متحده، جراحی‌های زیبایی صنعتی است که سالی یک میلیارد و هفتصد و پنجاه میلیون دلار درآمد دارد و تقریباً ۵.۱ میلیون نفر در سال نوعی جراحی انجام می‌دهند، از کشیدن پوست صورت گرفته تا بلند کردن قد. این جراجی‌ها برای طبقه متوسط روزبه روز امکان‌پذیرتر شده است (متوسط هزینه جراحی بینی ۲۵۰۰ دلار است)، و تقریباً می‌توان تمام آن را در مطب دکتر انجام داد – و حتی بعضی‌ها را در ساعت استراحت برای خوردن نهار . مبادا فکر کنید که بیشتر این جراحی‌ها به منظور اصلاح از ریخت افتادن اشخاص بر اثر سانحه‌ها یا نارساییهای زمان تولد باشد، اتفاقاً باید افزود که لیپوساکشن (با متوسط هزینه ۱۵۰۰ دلار) رایج‌ترین عمل درخواستی است و در درجه دوم و نزدیک به آن جراحی بزرگ کردن پستان (با هزینه متوسط ۲۰۰۰ دلار) قرار دارد. آیا معیارهای متنوع قومی و نژادی برای زیبایی از طریق این جراحی‌ها «تفاوت‌های» خود را به‌نمایش می‌گذارند؟ ابداً، آیا از اهالی این فرهنگ کسی هست که بخواهد دماغش را عمل کند و به شکل دماغ «افریقایی‌ها» یا «یهودیان» در بیاورد؟ شِر نمونه بارز این امر است؛ جراحی‌های متعدد وی به‌تدریج چهره‌ای مشخصاً «قومی» او را (اگرچه معلوم نیست چه قومی) با چهره‌ای عوض کرد که با نسخه آنگلوساکسونی از زیبایی مبنی بر تقارن‌تر و ظرافت اعضای صورت همخوانی بیشتری داشت. همچنین او در چهل و شش سالگی بسیار جوان‌تر از وقتی که چهل ساله بود به‌نظر می‌رسد، درست مثل بیشتر هنرپیشه‌های نسل خودش که برای آنها کشیدن پوست صورت واقعاً کاری عادی شده است. این هنرپیشه‌ها که تصاویرشان ما را در تلویزیون و ویدئوها و فیلم‌ها احاطه‌کرده‌اند به‌تدریج انتظارات فرهنگی آنچه یک زن در چهل‌وپنچ سالگی «باید» به نظر برسد، تغییر می‌دهند. در فرهنگ عامه این را همچون پیشرفتی رهایی‌بخش برای زنان مسن‌تر جار می‌زدند؛ آنها می‌گویند در دهه ۱۹۹۰ زنان در پنجاه سالگی همچنان جذابند. اما در واقع شِر و جین فوندا و دیگران باعث نشده‌اند که بدن زنِ پابه سن گذاشته از نظر جنسی مقبول‌تر شود. آنها هنجار جدیدی را بنا نهاده‌اند که بر اساس آن پوسته بیرونی بدن زن از لحاظ فیزیکی پیر نمی‌شود، اما بدن از لحاظ زمانی پیرتر می‌شود– چنین چیزی فقط از طریق جراحی‌های پی در پی زیبایی قابل حصول است.

[...] به اعتقاد فوکو، قدرت مدرن (برخلاف قدرت حاکم) غیراقتدارگرا و عاری از تبانی و به راستی سازماندهی نشده است، در عین حال، تولیدکننده و بهنجارکننده بدن‌هایی است که در خدمت روابط حاکم سلطه و فرمانبری است. به نظر فوکو، درک این نوع جدید قدرت نیازمند دگرگونی‌های مفهومی است. نخست این که ما باید دست از این تصور برداریم که «قدرت» مایملک افراد یا گروه‌ها است – یعنی مانند چیزی که می‌توان آن را «داشت»- بلکه باید قدرت را نیروهایی پویا یا شبکه‌ای از نیروهای نامتمرکز بدانیم. دوم این که ما باید تشخیص بدهیم که این نیروها تصادفی یا الابختکی نیستند، بلکه به قالب اشکال تاریخی خاصی درمی‌آیند، که البته درون آنها گروه‌ها و ایدئولوژی‌های خاصی سلطه دارند. گرچه، نه میزان و نه شکل این سلطه «از بالا» (توسط قدرت حاکم) تعیین نمی‌شود، بلکه از طریق «فرایندهای متثکری با ریشه‌های مختلف و مکان‌های پراکنده» تعیین می‌شوند که محرمانه‌ترین و جزئی‌ترین عناصر برساختن فضا،‌ زمان، میل و صورتبندی را کنترل می‌کنند.

این یکی از جاهایی است که بینش‌های فوکویی به ویژه برای تحلیل تاریخی و اجتماعی «زنانگی» و «مردانگی» سودمند واقع می‌شوند. جایی که قدرت از «پایین» عمل می‌کند و شکل‌های رایج خویش‌بودگی و سوبژکتیویته (و از آن جمله جنسیت) نه عمدتاً از طریق حصر جسمانی و غلبه قهری (گرچه روابط اجتماعی به‌احتمال قوی شامل چنین عناصری هستند)، بلکه از طریق کف‌نفس فردی و تصحیح خود مطابق با هنجارها حفظ می‌شوند.

بنا براین، به قول فوکو، «نیازی به سلاح، خشونت بدنی و محدودیت‌های مادی نیست. نگاهی خیره کافی است، نگاهی نظارت‌گر، نگاهی که هر فرد زیر بار آن چنان هنجارها را درونی می‌کند که به ناظر خودش بدل می‌شود و این ترتیب هر فرد این نظارت را بر خود و برعلیه خودش اعمال می‌کند.»

البته این الگو بهترین راه برای درک تمامی شکل‌های اطاعت زنانه نیست؛ زنان در مشاغل خشن و مشاغل دون‌پایه مکرراً از لحاظ جسمانی و عاطفی ضربه می‌خورند و از نظر مالی در مضیقه هستند. اما آنجا که سخن از سیاستِ شکل ظاهری به میان می‌آید، این گونه آرا مناسب و روشنگرند. [...]

فمینیسم به‌مثابه نقد نظام‌مند

صورتبندی جدید و ارزشمند فوکو از مفهوم قدرت نباید به گونه‌ای تفسیر شود که گویی همه بازیگران برابرند یا برتری در قدرت و یافرمانبرداری همواره درون شبکه‌های قدرت جابه‌جا می‌شوند. مردها دشمن نیستند، اما اغلب ممکن است برای حفظ نهادهایی که به‌طور تاریخی درون آنها مواضع مسلط بر زنان را اشغال کرده‌اند انگیزه قوی‌تری داشته باشند. به این دلیل است که زنان احساس می‌کنند در مبارزه برای تغییر این نهادها مردان «دشمن‌شان» هستند. (این تشخیص مهمی است به‌ویژه برای نظریه‌پردازی درباره مردانی که به‌لحاظ تاریخی به دلیل نژاد، طبقه یا رفتارها و ترجیح‌های جنسی‌شان فرودست قرار گرفته بودند). [...]

در صد و پنجاه سال گذشته، بدن تحت نفوذ انواع نیروهای فرهنگی به‌ناچار اقامت دیرپای خود را در طبیعت، از دوگانه طبیعت/فرهنگ، ترک کرده و تشویق شده همراه با هرآنچه انسانی است در حوزه فرهنگ منزل بگیرد. کارل مارکس در این‌جا، با دادن تصویری تازه از بدن به‌منزله عرصه‌ای تاریخی و نه فقط بیولوژیک، قلمروی که سازمان اجتماعی و اقتصادی زندگی انسان آن را شکل می‌دهد، و اغلب به وسیله آن به خشونت کشیده می شود سهم تعیین‌کننده‌ای داشت. مارکس نخستین ضربه مهلک را به «بدن» به‌منزله مفهومی یکدست و یکپارچه، چنانکه پیش از او رایج بود، وارد کرد. او تأکید کرد که مهم است راجع به بدن چه‌کسی حرف می‌زنید – بدن کسی که زمین خودش را شخم می‌زند یا بدن کسی که سراسر روز روی خط تولید کار می‌کند یا بدن کسی که در دفترش می‌نشیند و کار دیگران را مدیریت می‌کند.

جنسیت و نژاد نیز مهم هستند. آنچه بدن در شکل «عام» آن تصور می‌شود معمولاً در واقعیت چیزی نیست جز بدن یک مرد یا یک سفیدپوست که خود را به‌عنوان هنجار به همگان جا می‌زند. [...]

تجربه و مفهوم‌سازی ما از بدن همواره به وساطت برساخت‌ها، روابط و تصاویر طبیعتی فرهنگی صورت می‌گیرد. [...]

  • 1. Phaedo
  • 2. Symposium
  • 3. From Symposium
  • 4.
    Beauvoir, Simone de. 1989. The second sex. New York: Vintage Books.
  • 5. Timothy Beneke, Men on Rape: What They Have to Say about Sexual Violence

This is a classic piece on Western feminism and the body. The author provides important historical and conceptual frameworks for understanding how women’s bodies have come to be seen in the way they have in the West (as sinful, hypersexual, needing to be policed, and separate from the mind).

Bordo, Susan. "Unbearable Weight, Introduction: Feminism, Western Culture, and the Body". University of California Press, 1993. Reprint Permission granted by The University of California Press.

نظرات

کپچا
این سوال برای تشخیص این امر است که شما یک شخص بازدیدکننده هستید و از ارسال خودکار ایمیل‌های ناخواسته خودداری شود
Image CAPTCHA
حروفی را که در این تصویر آمده است، وارد کنید

سوژه ها

Coming soon
اردیبهشت ۱۳۹۱
Coming soon
فروردین ۱۳۹۱
Coming soon
اسفند ۱۳۹۰
Coming soon
بهمن ۱۳۹۰