۸ آذر ۱۳۹۱

سردرگمی در اردوگاه فمینیسم

دلایا د. آگیلار

Sandra Torrijos/The Isis International Feminist Activist School

مترجم: لاله حکیمی

در موقعیت امروزی فمینیسم در ایالات متحده چیز غریبی هست. فمینیسم، پر از تضاد و تناقض، از یک سو نظاره‌گر آن است که تنها ابرقدرت جهان در حالی که پرچم رهایی‌ زنان را به اهتزاز درآورده به کشوری حمله و به آن اعلان جنگ می‌کند.1و از سوی دیگر در همین کشور که آن قدر به حقوق زنان اهمیت می‏دهد که به خاطر آن به کشوری دیگر حمله می‏کند کمپینی به نام فمینیسم برای حذف حق سقط جنین در جریان است.2سپس وبلاگ‏های نسل سومی‏های جوان وارد میدان می‏شود که با هیجان می‏گویند فمینیسم هر آن چیزی است که شما بخواهید: فمینیسم جذاب است، فمینیسم جالب و سرگرم‏کننده است!3 اما هنوز در مورد معنی و اهمیت این طرز فکر تامل نکرده‌ایم که شوک دیدن آن عکس معروف از راه می‌رسد، عکس یک سرباز جوان زن که در کنار سگی شکاری بالای سر قربانیان مردی که شکنجه شده‌‌اند پوزخند می‏زند (و در همین حال بدن برهنه مردان از درد به هم پیچیده و روی هم تلنبار شده‏‌اند). این که ‏این‌ها همه حاکی از بحرانی عظیم در فمینیسم است، به نظر من، برداشتی است که تمام پیشروها بر سر آن توافق دارند، اما همین می‏تواند در عین حال به نظر آن دسته از ما که آن قدر عمر دارند که دهه‏ هفتاد یعنی اوج جنبش آزادی زنان را دیده باشند کاملا آزاردهنده برسد. همه‏ می‌دانیم که از آن سال‏ها تاکنون تغییراتی در ابعاد بسیار وسیع اتفاق افتاده ‏است. با این حال ضروری است که بدانیم زندگی مادی چه میزان دچار تغییر و اصلاح شده و این تحولات باعث تولید چه طرز فکرهایی شده‌‌اند تا متوجه شویم نظریات فمینیستی غالب را در چه جایگاهی قرار دهیم. من در این‌جا به تغییرات مهمی خواهم پرداخت که فمینیسم را آن قدر بنیادی تغییر داده که توانسته است دید ما را دگرگون کند و کسانی از ما را که هنوز اصرار به این تفکر قدیمی داریم که فمینیسم باید‌‌ـ‌ می‏توانم چنین ادعایی بکنم؟‌‌ـ‌ یک تحول اجتماعی تمام و کمال باشد به شک بیندازد. در این‌جا عمدتاً به این وضعیت در ایالات متحده خواهم پرداخت.

باربارا اپستین با اشاره به ناراحتی و «افسردگی خفیفی» که اواخر دهه‏ نود برای فمینیست‏ها پیش آمده بود، در مقاله‏ای که ده سال پیش منتشر شد این پرسش را مطرح کرد که «بر سر جنبش زنان چه آمد؟»4 او به عنوان اولین کسی که این پرسش حساس و ناراحت‌‌کننده را در فضای عمومی مطرح کرد آشکارا از فقدان جنبش فراگیر زنان در عذاب است. او دلایل این وضع را همان طور که خود توضیح می‏دهد نه برای احیای گذشته، بلکه برای تفکر در مورد راه‏های پیشرفت در آینده بررسی می‏کند. اپستین مطالعه‏اش را با بیان دستاوردهای متعدد موج دوم شروع می‏کند که یکی از آن‌ها پذیرش عمومی برابری جنسیتی در حوزه‏های تولیدی و تولیدمثل به عنوان یک هدف مطلوب اجتماعی است. او اشاره می‌کند که اگرچه هنوز گروه‏های زیادی از زنان هستند که به مسائل خاصی مربوط به فمینیسم می‏پردازند، جنبش گروهیِ فراگیر مسلح به نقد منسجم سرمایه‏داری بی‌سروصدا و بدون این که کسی متوجه شود از بین رفته است. این فقدان است که اساسا باعث تاسف و رنج او شده است. برای او ضرورت این موضوع به دلیل وجود یک جریان محافظه‏کار روبه‌رشد بیشتر می‏شود، جریانی که عناصر راست به‌‌عمد کمتر در مورد آن نوشته‌اند، افراد راست‏گرایی که موفق شده‏اند فریب و خدعه بازار آزاد را به هر گوشه و کناری از زندگی اجتماعی شامل تفکر فمینیستی تزریق کنند.

همزمان با نوشته‏‌های اپستین، ایده‏های فمینیستی با موفقیت در مکالمات روزانه مردم وارد شده و جا افتاده بود، اما فمینیسم به عنوان یک جریان مشخص سیاسی یا حداقل جریانی از آن نوع که توجه رسانه‏ها را به خود جلب می‏کند، تقریبا به طور کامل محدود به محیط‌ دانشگاه بود. اپستین گلایه می‏کند که در این محیط دور از جامعه‏ «نظریه والای» دانشگاهی بیش از پیش از زنان عامی جدا افتاده و برای‌شان غیرقابل درک می‏شد، زنانی که جنبش‏های مردمی از آنها تشکیل می‏شد و زمانی تشویق‏های‌شان حامی این جنبش بود. در مقابل موج اول که نهایتاً فقط به یک موضوع حق رای پرداخت، موج دوم دایره مخاطبان خود را به افراد وسیع‏تری گسترش داد و در عین حال جایگاه خود را از دست داد. اگرچه اپستین تاثیر حملات دست راستی‌ها به جنبش‏های پیشرو را به عنوان یک کلیت تصدیق می‏کند، بار این موضوع را به دوش فمینیست‏هایی می‌گذارد که «وقتی رویای یک جهان بهتر را از دست دادند»، به جای این که مقابله و مقاومت کنند، در مقابل ارزش‏های بازار آزاد تسلیم شدند. او می‏خواهد بداند چه طور این اتفاق افتاد و چرا این همه سکوت؟

برای من مقاله‏ اپستین مثل نسیمی از هوای تازه بود، نوشته‏ای که دغدغه‏های مرا تایید می‌کرد. با این که من هرگز کاملا با جنبش زنان در آمریکا ارتباط برقرار نکردم، از اهمیت آن غافل نبودم‌ـ بیداری سیاسی من از حمایت از جنبش ضد امپریالیستی در فیلیپین نشات گرفت و عنوان فمینیست را بعدتر پذیرفتم. اوایل دهه‏ نود، دوری از افراطی‌گری که من شاهدش بودم داشت کم‌کم نگران‌کننده می‌شد. تشخیص این، نه یک‌باره و به وضوح که به تدریج اتفاق افتاد. لحظاتی بود که فکر می‌کردم شاید من به اندازه‏ کافی امروزی نیستم که ارزش دیدگاه‏های نظری نوظهوری که در محیط دانشگاهی شکل می‏گرفتند را بفهمم. شاید من این واقعیت را درک نمی‏کردم که در زندگی دانشگاهی، مانند دنیای تولیدات سرمایه‌داری، اصل بقا شما را به قبول این اصل وامی‌دارد که ویژگی انقضا یا «تاریخ مصرف» داشتن، همان طور که در مورد کالاها صدق می‏کند، برای ایده‏ها هم کاربرد دارد. این را تشخیص می‏دادم که چگونه مفاهیم آشنای قدیمی معانی جدیدی پیدا می‏کنند. این که افراطی‏گری دیگر ارتباط زیادی با نقد فراگیر سرمایه‌داری نداشت مرا متحیر می‏کرد. در عوض معنی ساده‏ افراطی‏گری تبدیل به زیاده‏روی در وقاحت شد. و یا افراطی‏گری جایگاه یک شخص را در فضاهای بینابینی نشان می‏دهد، فضاهایی که بینابینی بودنش یک هویت بی‌‌رمز در نوسان به وجود می‏آورد که ترکیبی یا شکننده‏ مرزها است. نه درباره‏ سرمایه‌داری زیاد نوشته می‏شد و نه از امپریالیسم، در حالی که امپریالیسم جای خود را به جهانی‌‌شدن داده است، اصطلاحی که به جهانی فراملیتی و بدون مرز اشاره دارد که فرهنگ غرب در آن در عین این که مرکز توجه نیست، قابلیت‏های نامحدودی برای تطابق‏های فرافرهنگی به ‏وجود می‌آورد. در همین زمان فمینیست‏ها داشتند نوشتن درباره «فمینیسم فراملیتی» را آغاز می‏کردند5 که به نظر من گیج‌‌کننده بود، چون برابری زنان را چون شعبده‏ای در جهان نشان می‏داد و طنین این شعار را به گوش می‏رساند که «خواهری جهانی است» و می‏خواست به این وسیله ناسازگاری‏ها را پنهان کند. و با سقوط و مرگ فرضی دولت‌‌ملت (این یکی به شدت برای من گیج‌‌کننده بود)، ما فیلیپینی‏ها برای مثال باید نبرد بر سر آزادی ملی را کنار می‏گذاشتیم، چون به طور خودکار جنگ را باخته بودیم‌‌ـ یا این که بی آن که بدانیم پیروز شده بودیم؟ نهایتاً، مفهوم طبقه که برای فهم سرمایه‌داری ضروری است، هنگامی که به تعصبی صرف به نام «طبقه‌گرایی» تغییر شکل داد، وجه تحلیلی خود را از دست داد، یا تبدیل به نوع دیگری از هویت فرهنگی در سه‏‏گانه امروز‌ـ‌آشنای جنسیت و نژاد و طبقه شد.

اگرچه نوشته‏ اپستین بر نیاز به مداخله تاکید می‏کند، گفتمان سه طرفه‏ای که به ‏وجود آورد، به دلیل مهم‏تر دیگری حائز اهمیت است. استدلالی که اکر و آیزنستین مطرح کردند که در سال ۲۰۰۱ بر به رسمیت شناختن اهمیت بستر اجتماعی تاکید می‏کرد، در موقعیت پیچیده‏ سیاسی امروز به امری الزام‏آور تبدیل شده است. بحران اقتصادی در سال ۲۰۰۸ که به بیکاری‌های مداوم و مصادره خانه‏ها دامن زد و باعث نابودی اقتصادی تعداد خیلی بیشتری از مردم شد، رشد نژادپرستی کینه‏جویانه و هم‌جنس‏ستیزی، و آن چه به نظر آغاز جنگ‏های بی‏پایان خاورمیانه می‏آید‌ـ سوای فقر اخلاقی‌ـ همه‏ این‏ها برای توده‏ مردمی که یاد گرفته‏اند فردی و مجزا فکر و عمل کنند عمیقاً نگران‏کننده و آزاردهنده است. در نهایت، این هر سه فمینیست بزرگ در جایگاه خود درست می‏گویند. فمینیسم در نتیجه‏ ضعف درونی و ظهور نومحافظه‏کاری دهه‏ هشتاد، محدود و از مفاهیم انقلابی خود خالی شده است.

امروزه، یک دهه بعد، گروه فمینیستی دیگری، این بار حول «سرقت» فمینیسم دارد شکل می‏گیرد که در واقع مالکیت فمینیسم را به چالش می‏کشد. این گروه به مالکیت فمینیسم در دست راست‏ها علاقه دارد، امثال سارا پیلین که همان قدر که با پرخاش‌ مدافع جنگ‏ مداخله‏گرانه است با همان شدت و حدت با سقط جنین نیز مخالفت می‏کند. گذر زمان تنها باعث تغییر نشده است، بلکه همه چیز را زیر و رو کرده است. اگر زمان به سی سال قبل برمی‏گشت، این زنان ضدفمینیست‏ترین‏های ممکن می‌شدند. با این حال چنین سناریویی توسط آن ویتورن در سال ۲۰۰۰ پیش‌‌بینی شده بود، زمانی که به کنایه پرسید: «آیا کاری هست که فمینیست‌ها قادر به انجامش نباشند؟»6

در مقاله‏ پرمغزی با همین عنوان، ویتورن در مورد نمایشگاه فمینیست‏ها نوشت که توسط بنیاد فمینیست‏های اکثریت7 حمایت می‏شد و در آن برای نمایش معمای فمینیسم، بعد از سخنرانی دولورس هورتا، سخنران دیگری تعداد کم زنان در مقام‌های مدیریتی و اعضای هیئت مدیره در شرکت‏ها را محکوم می‏کرد. اما به نظر می‏رسد افراد زیادی هشدار او را نشنیدند که می‏گفت تحلیل‏های فمینیستی به طرز تاسف‏باری دچار قلت و کمبود است. اخیراً نیز زیلا آیزنستین به استفاده از «طعمه»هایی مانند کاندولیسا رایس، هیلاری کلینتون و کالین پاول در جنگ با تروریسم اشاره کرد و آن را فریبی نولیبرالی دانست برای آشفته کردن معنای نژاد، جنسیت و نهایتاً فمینیسم.8

پس چگونه راست‌ها فمینیسم را به سرقت بردند؟ یکی از کسانی که در حال حاضر به این موضوع می‏پردازد، فمینیست کهنه‌کار سوزان فلودی است که موج سومی‏ها را برای فمینیسم پوچ و سطحی‏شان و آن چه او خیانت به مادران فمینیست‌شان می‏خواند، به باد انتقاد می‌گیرد.9

کاتا پولیت، یک موج دومی دیگر، حدوداً با این موافق است که تضادی بین نسل‌ها وجود دارد، اما اضافه می‏کند که مسئله بی‏تابی برای در دست گرفتن قدرت هم در کار است.10 جسیکا ولنتی هم یک موج سومی است که در حالی که از خشم ناشی از تصویر فمینیست‏های جوان به عنوان افرادی «بی‏روح و جنسی» مو بر تنش راست شده، جواب می‏دهد که گرته‌‌برداری دست راستی‏ها چگونه ممکن شد: با ناکامی در امر معرفی «فمینیست‏های واقعی» و با وجود یک ایدئولوژی ذات‏گرای فمینیستی که نتوانسته است «نظریه‌های متقاطع را در خود بگنجاند».11 اگر فمینیست‏های جوان در مرکز توجه قرار می‌گرفتند و آزاد گذاشته می‏شدند که از برخورد جنسیت و نژاد و طبقه استفاده کنند، احتمالاً هجوم فمینیست‏های قلابی مانند پیلین و امثالش متوقف یا از آن جلوگیری می‏شد. مهم نیست پیلین امروزی و کریستین اودانل (که شهرت ناگهانی‏اش مقامی که به دنبالش بود را برایش به ارمغان نیاورد) چه قدر با دقت از سفیدپوست بودن، طبقه‏ متوسط بودن و ظاهر زنانه‏ خوب‌شان استفاده کرده‏اند‌‌ـ و با زیرکی سیالیت و انعطاف‏پذیری جنسیت را که فمینیست‏ها از آن به عنوان ابزاری برای توانمندسازی زنان حمایت می‏کنند دستکاری کردند‌‌ـ تا توده‏ به حاشیه رانده‌‌شده و عصبی‏ای را به خود جذب کنند که در معرض تهدید به نزول در طبقه‏ اجتماعی‏شان هستند.

من بحث بالا را به قصد مقایسه با صحبت قبلی مطرح کردم تا بر تضاد عمیق‌شان تاکید کرده باشم. هر طور حساب کنیم، این بحثی کاملاً متفاوت است و به شدت محدود به پارامترهای انواعی از فمینیسم که فعالیت‏های‌شان توسط «صدها و هزاران» وبلاگ‌نویس جوان انجام می‏شود. در این وبلاگ‏ها ارجاع دادن به «جنبش» ادامه دارد، طرفداری از عدالت مولد، برابری نژادی و حقوق هم‌‌جنس و دوجنس‏گراها به نظر قوی‏ترین بیانیه‏ها در اهداف‌شان می‏آیند. نگاه به سوی دنیایی بهتر؟ این دیگر از مد افتاده است. اما بیشتر حرف این است که همه چیز طوری هدایت و اجرا می‏شود که گویی فمینیسم در خلاء وجود دارد. جایی که اپستین، اکر و آیزنستین از تاثیر نیروهای بزرگ‌تر اقتصادی-اجتماعی بحث می‏کنند، هیچ اثری از آن در این‌جا دیده نمی‏شود. تنها سردسته‏ها و طرفداران هستند، جوانان در مقابل نسل قدیمی‏تر که در مقابل فمینیست‏های راستی جبهه گرفته‏اند. بستر بزرگ‌تر‌ـ‌جنگ‏های وحشیانه که مطمئناً در حال خالی کردن خزانه‏ دولت است، بیکاری یا کمبود کار، طبقه‏ متوسطی که در عین ظهور گروه کوچکی از فوق ثروتمندان در حال محو شدن است و شهروندان وحشت‏زده، عصبی و خشمگین‌‌ـ تمام این‌ها نادیده گرفته می‏شوند، مانند ضرب‌‌المثل فیل در اتاق. در پاسخ، عمل به تئوری تقاطع به عنوان سلاح موثر بیرون کشیده شده است.

چه طور این دید بسیار محدود به جهان را که انگار از سوراخ کلید به دنیا می‌نگریم توجیه می‌کنیم؟ آیا می‏توانیم تنها به تغییرات ساختاری در حوزه‏ اقتصاد و سیاست ارتباطش دهیم؟

غیرقابل انکار است که راهی که ما در طول چهار دهه طی کرده‏ایم، ما را از انقلاب دور کرده و به سمت محیط مبهم و گیج‌‌کننده دانشگاه کشانده است. همان طور که پیشتر در این نوشته گفتم، انصافاً فمینیسم در سطحی بودن تنها نیست. همان طور که کریس هجز اخیراً اعلام کرد‌ـ‌12 با اشاره به چندلر دیویس، معلم ریاضی‌ـ که در لیست سیاه قرار گرفت و بعد از شش ماه زندان برای همکاری نکردن با کمیته فعالیت‏های غیرآمریکایی مجلس نمایندگان آمریکا به کانادا تبعید شد‌ـ‌ ممانعت افراطی‌ها در دهه پنجاه روشنفکران را از تحلیلی سیاسی محروم کرد که در آن واحد عمیق‏تر و جامع‏تر از آن چیزی است که ما به آن عادت کرده و آموزش داده شده‏ایم. هجز توضیح می‏دهد که چه طور جنبش‏های اجتماعی دهه‏ ۶۰ به دلیل این سکوت تحمیلی که بر «نقد مشروح مارکسیست‏ها بر سرمایه‌داری» سرپوش گذاشت به سیاست با هویت مشخص علاقه داشتند. شکی نیست که سرمایه‌داری جهانی پیچیده‏تر و متجاوزتر از همیشه شده است‌ـ‌‌ـ منتقدان اجتماعی امروز در «مسموم» نشان دادن جو قالب اجتماعی و فرهنگی کوتاهی نمی‏کنند‌ـ‌و فمینیست‏ها باید حداقل بخواهند عنوان خسته‌‌کننده و مضحک «از مد افتاده» را به خطر بیندازند و ببینند نقد مارکسیستی چه چیزی می‏تواند به درک جنسیت بیفزاید.

یقیناً تحقیق سال‏های گذشته در مورد نیروی کار زنان در کشورهای خارجی باید تا الان وجدان فمینیست‏های آمریکایی را بیدار می‏کرد، اگر نه به دلیل بهره‏کشی از ارزش اضافه آن‌ها، که به این دلیل که این نیروی کار ارزان‌ آن‌هاست‌ـ در بسیاری موارد مانند کارگران داخلی در همین کشور‌ـ‌ که زندگی خوب و آسوده در شهرهای بزرگ را ممکن کرده است. نظریه‌پردازی درباره زنان در بستر حاکمیت جهانی ثروتمندان یا همان طور که سمیر امین توصیف می‌کند «سرمایه‌داری با رقابت محدود»، در این لحظه‏ تاریخی کاملاً در جریان است. 13به آن فکر کنید. چه چیزی بهتر از یک «فمینیست واقعی» می‏تواند پیلین و فمینیست‏های قلابی دیگر مثل او را از استفاده از حیله‏‌های جادویی جعبه‏ فمینیستی بازدارد، حیله‌هایی مانند بدون جنسیت لباس پوشیدن، مرکب بودن، چندگانه بودن و گول زدن عموم مردمی که توسط رسانه‌ها کنترل می‏شوند؟

اما تیزهوشی روشنفکری به خودی خود نمی‏تواند به چالش سرمایه‌داری درنده پاسخ دهد، چه رسد به امپراتوری در حال سقوطی که می‏خواهد به زور به تمام نقاط دنیا نفوذ کند. تقاضای به راه انداختن جنبشی اجتماعی بارها و بارها توسط پیشروها از زمان حمله به عراق و افغانستان مطرح شده است. هاوارد زین دائما به ما یادآوری می‏کرد که هر حقی که ما در چارچوب دموکراسی تا به حال از آن برخوردار بوده‌ایم، نتیجه‏ تلاش و نزاع، غالباً در میانه‏ جنبش‏هایی عظیم بوده است. علاوه بر این، سرمایه‏ مالی بارها و بارها نشان داده ‏است که چه طور می‏تواند به سادگی جنبش‏ها را به اصلاح وادارد.

در میانه‏ دهه‏ هشتاد، برای مثال، آژانس‏های وام‌‌دهنده‏ بین‌‌المللی تصریح کردند که کارگاه‏های «توانمندسازی زنان» باید برگزار شوند و این ادبیات در تنظیم قراردادها برجسته شود. به این نکته نیز توجه کنید که چه طور ریسک‏هایی مانند وام‏ خارج از سیستم بانکی و کارهای مشابه، توسط تجارت‏های بزرگ اتخاذ شده و به نام «کارآفرینی اجتماعی» عمومیت داده شده است. اشاره به این مثال‏ها برای نمایش غیرقابل حل بودن مشکل نیست، بلکه برای تاکید بر نیاز قطعی به یک نیروی عظیم پیشرو برای مقابله با مشکل است. اگر از این زاویه نگاه کنیم، باید واضح باشد که انرژی‏ای که امروز برای بحث بر سر «سرقت از فمینیسم» صرف می‏شود، سرزنش کردن مشکلات میان نسل‌ها و غیره می‏تواند مفیدتر و به این سمت هدایت شود. تصور کنید اگر فمینیست‏های جوان در کانون توجه قرار گیرند، چه دستاوردی خواهیم داشت، با آن سرزندگی، فراوانی و خلاقیت جمع شده برای ایجاد اضطراری یک جنبش اجتماعی انقلابی‌ـ‌جنبشی که با زنان و مردان در حاشیه متحد است‌ـ‌در صدر یک برنامه‏ فمینیستی. و اگر کسی به یادآوری نیاز دارد، باید بگویم که چنین سناریویی قبلا یک بار در زمانی نه چندان دور اتفاق افتاده است.

  • 1. Lila Abu-Lughod, “Do Muslim Women Really Need Saving? Anthropological Reflections on Cultural Relativism and Its Oth- ers,” American Anthropologist 104, no. 3 (2002): 783–9
  • 2. See, e.g., organizations such as Feminists for Life, www .feministsforlife.org/ (accessed 13 February 2012); and Feminists Choosing Life of New York, feministschoosinglife.org (accessed 13 February 2012)
  • 3. See, e.g., Feministing.com (www.feministing.com [accessed 13 February 2012]) founded by Jessica Valenti; cited in Nina Power, One Dimensional Woman (Winchester, UK: Zero Books, 2009), 29–37
  • 4. Barbara Epstein, “What Happened to the Women’s Move- ment?,” Monthly Review 53, no. 1 (2001): 1–13, monthlyreview.org /2001/05/01/what-happened-to-the-womens-movement
  • 5. See e.g., Inderpal Grewal and Caren Kaplan, eds., Scattered Hegemonies: Postmodern and Transnational Feminist Practices (Minneapolis: University of Minne- sota Press, 1994); Caren Kaplan, Norma Alarcón, and Minoo Moallem, eds., Between Woman and Nation: Nationalisms, Transnational Feminisms, and the State (Durham, NC: Duke University Press, 1999); and Ella Shohat, ed., Talking Visions: Multicultural Feminism in a Transnational Age (Cambridge, MA: MIT Press, 1999)
  • 6. Ann Withorn, “Is There Anything a Feminist Can’t Do?,” Sojourner, May 2000, 3
  • 7. Majority Foundation
  • 8. Zillah Eisenstein, Sexual Decoys: Gender, Race, and War in Imperial Democracy (London: Zed Books, 2007)
  • 9. Susan Faludi, “American Electra: Feminist Rit- ual Matricide,” Harper’s, October 2010, 29–42.
  • 10. Katha Pollitt, “Feminist Mothers, Flapper Daughters?,” Nation, 18 October 2010, 9
  • 11. Jessica Valenti, “Who Stole Feminism?,” 18–20
  • 12. Chris Hedges, “The Origin of America’s Intellec- tual Vacuum,” Truthdig, 15 November 2010, www .truthdig.com/report/item/the_origin_of_americas_ intellectual_vacuum_20101115
  • 13. Samir Amin, “The Battlefields Chosen by Contem- porary Imperialism: Conditions for an Effective Re- sponse from the South,” MRZine, 2 July 2010, www .mrzine.monthlyreview.org/2010/amin070210p .html

Aguilar, Delia D. “From Triple Jeopardy to Intersectionality: The Feminist Perplex.” Comparative Studies of South Asia, Africa and the Middle East 32.2 (2012): 415-428. Reprint Permission granted by Duke University Press.

This excerpted essay by Delia D. Aguilar focuses on the contradictory state of feminism today, showing how the transformations feminism has undergone since the inception of the women’s liberation movement in the late 1960s have manifested accommodations to changes in the broader political arena. To illustrate this, Aguilar’s article traces the evolution of “intersectionality,” a central concept in feminism, from the “triple jeopardy” slogan of the second wave. It makes evident that while intersectionality recounts and mimics the triple jeopardy motif propounded by US third world women it has, in fact, successfully been emptied of its revolutionary content. This essay argues that such evisceration characterizes contemporary US feminism. To resolve this quandary, Aguilar proposes that sharper analytical tools be deployed to comprehend a larger social totality than what prevailing discourse offers and that creative energies be channeled into the building of a revolutionary social movement.

نظرات

کپچا
این سوال برای تشخیص این امر است که شما یک شخص بازدیدکننده هستید و از ارسال خودکار ایمیل‌های ناخواسته خودداری شود
Image CAPTCHA
حروفی را که در این تصویر آمده است، وارد کنید

سوژه ها

Coming soon
اردیبهشت ۱۳۹۱
Coming soon
فروردین ۱۳۹۱
Coming soon
اسفند ۱۳۹۰
Coming soon
بهمن ۱۳۹۰