تیرماه ۱۳۹۲

آفرینش مردسالاری

گردا لرنر

عکس از Ondablv در فلیکر

مترجم: گلاره خوشگذران

تاریخ زنان برای آزادی‌بخشی زنان ضروری و واجب است. من پس از ۲۵ سال تحقیق، نوشتن و تدریس تاریخ زنان، بر پایه نظری و تجربی به این باور رسیده‌ام. بحث نظری آن در این کتاب کامل‌تر پرورانده می شود؛ بحث عملی آن هم بر اساس مشاهده من از تغییرات اساسی در آگاهی است که دانشجویان درس تاریخ زنان تجربه می کنند. تاریخ زنان زندگی آن‌ها را دگرگون می کند. حتی آشنایی کوتاه مدت با تجربه زنان در گذشته، مثل سمینارها یا کلاس‌های فشرده دو هفته‌ای عمیق‌ترین تاثیر روانی را در شرکت‌کنندگان زن این کلاس‌ها دارد.

با تمام این اوصاف بیشتر کارهای نظری فمینیسم مدرن که از سیمون دوبوار آغاز شده و تا الان ادامه یافته، غیرتاریخی و از تحقیقات تاریخی فمینیستی غافل بوده است. در روزهای آغازین موج جدید فمینیسم این قابل فهم بود. زمانی که مطالعه روی گذشته زنان بسیار محدود بود، اما در دهه ۱۹۸۰ که کارهای تحقیقی عالی و بسیاری در زمینه تاریخ زنان موجود است، فاصله بین کار تحقیقی تاریخی و نقد فمینیستی در زمینه‌های دیگر همچنان پا بر جا می‌ماند.

انسان‌شناسان، منتقدان ادبی، جامعه‌شناسان، دانشمندان علوم سیاسی و شاعران کار نظری بر مبنای «تاریخ» ارائه داده‌اند، اما کار متخصصان تاریخ زنان به بخشی از گفتمان رایج تبدیل نشده است. من فکر می‌کنم دلیل این موضوع فراتر از جامعه‌شناسی زنانی است که نقد فمینیستی می‌کنند و همین‌طور فرای محدودیت‌هایی است که در سابقه آکادمیک و آموزشی آن‌ها وجود داشته است. دلایل آن در رابطه بسیار پرجنجال و مساله‌برانگیز زنان با تاریخ یافت می‌شود.

تاریخ چیست؟ ما باید میان گذشته ثبت نشده، یعنی تمام وقایع گذشته آن‌طور که انسان‌ها به یاد می آورند و تاریخ، یعنی گذشته ثبت شده و تفسیر شده، تفاوت قائل شویم.1

زنان هم مثل مردان همواره در تاریخ عامل و تاثیرگذار بوده و هستند. از آنجا که زنان نیمی یا گاهی بیش از نیمی از جمعیت بشر هستند، همواره جهان و زیست آن را به طور یکسان با مردها شریک بوده‌اند. زنان در مرکز و نه در حاشیه ساختن جامعه و بنا گذاشتن تمدن بوده‌اند و هستند. زنان همچنین در حفظ حافظه جمعی که گذشته را به شکل سنت فرهنگی در می‌آورد، رابط بین نسل‌ها می‌شود و گذشته و آینده را با هم ارتباط می‌دهد، با مردها شریک بوده‌اند. سنت شفاهی در شعر و اسطوره زنده نگه داشته شده، چرا که هم مردان و هم زنان آن را به وجود آورده و در فرهنگ عامه، هنر و آیین از آن حفاظت کرده‌اند.

از طرف دیگر، ساختن تاریخ یک خلق تاریخی است که عمر آن به زمان اختراع خط در دوران بین‌النهرین باستان بر می‌گردد. از زمان خلق نام‌نامه2 شاهان در سومر باستان، تاریخ‌نگاران اعم از کشیش، خدمتگزاران دربار، کارمندان، روحانیون یا یک طبقه حرفه‌ای از اندیشمندانی که در دانشگاه تحصیل کرده‌اند، وقایع را برای ثبت کردن برگزیده‌اند و آن‌ها را تفسیر کرده‌اند تا به آن‌ها معنا و اهمیت ببخشند.

تا همین چندی پیش همه این تاریخ‌نگاران مرد بودند و آنچه که به ثبت رسانده‌اند چیزهایی است که مردها انجام داده‌اند و تجربه کرده‌اند یا بااهمیت دانسته‌اند. آن‌ها این را تاریخ خوانده‌اند و برای آن ادعای جهان‌شمول کرده‌اند. آنچه که زنان انجام داده یا تجربه کرده‌اند، ثبت نشده، از قلم افتاده و در تفسیر از آن چشم‌پوشی شده است.

در تحقیق‌های تاریخی تا گذشته بسیار نزدیک، زنان در روند ساختن تمدن در حاشیه انگاشته شده و پیشه‌های آن‌ها که طبق تعریف اهمیت تاریخی دارند، غیراصلی دیده شده است.

بنابراین تاریخ نگارش و تفسیر شده گذشته نوع بشر فقط یک تاریخ جانبدارانه است که در آن گذشته نیمی از بشر حذف شده است. این تاریخ، از آن‌جا که فقط از زاویه نگاه نیمی از بشر یعنی مردان، روایت می‌شود، تحریف شده هم است.

مخالفت با این بحث به شیوه‌ معمول با این ادعا که گروه‌های بزرگی از مردان، شاید هم اکثریت آن‌ها، به خاطر تفسیرهای متعصبانه روشنفکران نزدیک به طبقه حاکمیت از نگارش تاریخ حذف شده‌اند، مصادره به مطلوب کردن صورت مساله و مغالطه‌ است. یک اشتباه، اشتباه دیگر را از بین نمی‌برد. هر دو اشتباه مفهومی باید برطرف شوند؛ همان‌طور که گروه‌هایی که قبلا زیردست بوده‌اند، مثل کشاورزان، اسرا و کارگران به جایگاه دارای قدرت یا دست‌کم مشارکت در سیاست ارتقا یافته‌اند و تجربه‌های آن‌ها در بخشی از تاریخ ثبت شده است. این تجربه‌های مردان است و زن ها طبق معمول حذف شده‌اند. نکته اینجا است که مردان و زنان به خاطر طبقه اجتماعی خود از محروم شدن و تبعیض رنج برده‌اند. هیچ مردی از ثبت تاریخی به خاطر جنسیت‌‌اش محروم نشده است، درحالی‌که همه زنان محروم شده‌اند.

زنان از مشارکت در ساختن تاریخ محروم شده‌اند، یعنی تنظیم و تفسیر گذشته بشر. از آنجا که این فرایند معنابخشی در خلق و پایایی تمدن ضروری است، ما یک‌باره می‌توانیم ببینیم که حاشیه‌نشینی زنان در این تلاش، ما را در موقعیتی تنها و جدا افتاده قرار می‌دهد. زنان اکثریت هستند، اما ما در نهادهای اجتماعی طوری سازمان‌یابی می‌شویم که گویی اقلیت هستیم.

گرچه زنان به‌دلیل حذف از تاریخ و به خاطر جنبه‌های مختلف فرودستی دیرینه خود از مردان در نقش قربانی قرار گرفته‌اند، اما این اشتباه اساسی است که سعی کنیم زنان را اصولا قربانی تصور کنیم. این کار یک‌باره شرایط تاریخی زنان را که باید اصلی بدیهی تصور شود، از نظر می‌پوشاند: نقش زنان در شکل‌گیری جامعه ضروری و اصلی است؛ آن‌ها همواره در تاریخ عامل و فاعل بوده‌ و هستند. زنان «تاریخ‌ساز» هستند، اما همیشه از این که تاریخ خود را بشناسند و تاریخ را چه تاریخ خودشان و چه از آن مردان تفسیر کنند، محروم شده‌اند.

زنان به‌شکلی نظام‌مند از فرآیند تشکیل نظام‌های نمادین، فلسفه‌ها، علم و قانون کنار گذاشته شده‌اند. زنان نه تنها در طول تاریخ در تمام جوامع از تحصیل محروم شده‌اند، بلکه از روند شکل‌دهی بنیان‌های نظری هم دور نگه داشته شده‌اند. این کشمکش بین تجربه تاریخی واقعی زنان و راه ندادن آن‌ها به تفسیر این تجربه، همان چیزی است که من به آن «دیالکتیک تاریخ زنان» می‌گویم. این دیالکتیک، زنان را در روند پیشرفت تاریخ به جلو رانده است.

تناقض بین مرکزیت زنان و نقش فعال آن‌ها در ساختن جامعه و به حاشیه رانده شدن آن‌ها در فرایند معنابخشی تا کنون تفسیر و توضیح وجود یک نیروی محرک بوده است که موجب شده زنان برای مبارزه با شرایط خود تلاش کنند و دست و پا بزنند. وقتی در فرایند مبارزه، در مقاطع خاص تاریخی، تناقض‌های رابطه با جامعه و فرایند تاریخی برای زنان روشنگری شده‌ است، آن‌گاه به‌درستی این تناقض‌ها به عنوان محرومیت‌های مشترک زنان فهمیده و درک شده است. این آگاهی تبدیل به نیروی دیالکتیکی می شود که زنان را به عمل وا می‌دارد تا شرایط خود را تغییر دهند و با جامعه مردسالار وارد رابطه جدیدی شوند.

زنان به خاطر این شرایط ویژه تجربه تاریخی بسیار متفاوتی از مردان داشته‌اند.

من با این پرسش آغاز کردم: برای این که رابطه خاص و جدا افتاده زنان با فرایند تاریخی و با شکل‌گیری تاریخ و تفسیر گذشته خودشان را توضیح بدهیم به چه تعاریف و مفاهیمی نیاز داریم؟

سوال دیگری که امیدوار بودم تحقیق من به آن بپردازد درباره تاخیر دیرپای بیش از ۳۵۰۰ ساله در آگاهی زنان از موضع فرودست خود در جامعه بود. چه چیزی می توانست این را توجیه کند؟ چه چیزی می‌تواند این «هم‌دستی» تاریخی زنان را در حمایت از نظام مردسالاری که آن‌ها را تبدیل به زیردست می‌کرد و باعث انتقال آن از نسلی به نسل دیگر، چه فرزندان دختر چه پسر می‌شد، توجیه کند؟

هر دو این‌ها سوال‌های بزرگ و ناخوشایندی هستند، چرا که به نظر می‌آید هر دو ما را به جواب‌هایی می‌رسانند که بیانگر قربانی بودن و زیردست بودن ذاتی زنان است. فکر می‌کنم دلیل این که متفکران فمینیست پیش از این به این سوال‌ها پاسخ نداده‌اند، همین باشد. اگرچه تحقیقات مردانه سنتی به ما پاسخ مردسالارانه داده است: زنان به خاطر مشغولیت زیست‌شناختی خود به پرستاری و عواطف که موجب «خودکم‌بینی» ذاتی آن‌ها در ارتباط با تفکر انتزاعی شده است، در زمینه اندیشه پیشرفت‌های مهمی انجام نداده‌اند.

من در عوض با این فرض آغاز می کنم که زنان و مردان به لحاظ زیست‌شناختی متفاوت هستند، اما ارزش‌ها و معانی این تفاوت محصول فرهنگ است. هر نوع تفاوتی که در حال حاضر در مردان به عنوان یک گروه و زنان به عنوان یک گروه مشاهده می‌شود، نتیجه تاریخ به خصوص تاریخ زنان است که در اساس با تاریخ مردان متفاوت است. این به خاطر انکار تاریخ زنان و زیردستی زنان به مردان است که قدمت آن به پیش از تمدن می‌رسد. موجودیت تاریخ زنان توسط تفکر مردسالار، پنهان و انکار شده است. حقیقتی که به طرز چشمگیری روانشناسی مردان و زنان را تحت تاثیر قرار داده است.

من با این عقیده که اکثر فمینیست‌ها به آن معتقد هستند، شروع کردم که مردسالاری به عنوان یک نظام، تاریخی است و یک نقطه آغاز در تاریخ دارد. اگر چنین باشد می‌تواند با فرایندی تاریخی تمام شود. اگر مردسالاری «طبیعی» بود، یعنی بر اساس مقدرات زیست‌شناختی تنظیم شده بود، آن وقت تغییر دادن آن به معنای تغییر طبیعت بود. ممکن است بگوییم تغییر طبیعت دقیقا همان چیزی است که تمدن انجام داده است، اما تا به حال بیشتر منافع استیلا بر طبیعت که آدم‌ها «پیشرفت» می‌خوانند فقط متعلق به جنس مرد است.

این‌که چرا و چگونه این اتفاق افتاده است، جدا از این‌که چطور بخواهیم دلایل فرودستی زنان را توضیح بدهیم، سوال‌های تاریخی هستند. فرضیه خودم را درباره عوامل و منشاهای فرودستی زنان در فصل یک و دو بیشتر توضیح می‌دهم. آن‌چه که برای تحلیل من اهمیت دارد، این بینش است که ارتباط زنان و مردان با دانش گذشته‌شان به خودی خود، یک نیروی شکل‌دهنده در ساختن تاریخ است.

اگر برفرض، فرودستی زنان قدیمی‌تر از تمدن غربی باشد، با فرض بر این که این تمدن با نوشتار یا خط آغاز شده باشد، جستار من باید در هزاره چهارم پیش از میلاد آغاز می‌شد. این چیزی است که باعث شد من به عنوان یک تاریخ‌نگار آمریکایی که حوزه تخصصی‌ام قرن نوزدهم است، هشت سال گذشته را روی تاریخ بین‌النهرین باستان کار کنم تا پاسخ پرسش‌هایی را بیابم که به نظر من برای خلق یک نظریه فمینیستی از تاریخ، بنیادی هستند.

با وجود این‌که پرسش‌های مربوط به «منشا» در ابتدا برایم جالب بودند، به‌زودی متوجه شدم که آن‌ها خیلی کم‌اهمیت‌تر از پرسش‌هایی هستند که مربوط به فرایند تاریخی می‌شوند که طی آن مردسالاری پایه‌گذاری و نهادینه می‌شود. این فرایند در تغییراتی که در نهاد خویشاوندی و روابط اقتصادی شکل گرفت، در تشکیل دیوان‌سالاری مذهبی و دولتی و در تغییر کیهان‌شناسی که بیانگر برتری شخصیت‌های خدایان مرد بود، مشاهده می‌شود.

من بر اساس کارهای نظری موجود، فرض کردم که این تغییرات به عنوان «یک اتفاق» در یک بازه زمانی نسبتا کوتاه اتفاق افتاده است که احتمالا هم‌زمان بوده با استقرار کشورهای کهن یا شاید کمی زودتر از آن، هم‌زمان با تشکیل مالکیت خصوصی که جامعه طبقاتی را به وجود آورد. من تحت تاثیر نظریه‌های مارکسیستی راجع به منشا که در فصل یک مفصل‌تر به آن می‌پردازم، یک «سرنگونی» انقلابی را پیش‌بینی کردم که می‌توانست به طرز مشهودی روابط قدرت موجود در جامعه را تغییر بدهد.

انتظار داشتم ببینم تغییرات اقتصادی منجر به تغییر در مفاهیم و نظام‌های تبیینی مذهبی شده باشد. به‌طور ویژه من به دنبال تغییرهای بارزی در موقعیت اقتصادی، سیاسی و قضایی زنان بودم. اما زمانی که وارد حیطه مطالعه منابع غنی تاریخ خاور نزدیک عهد باستان شدم و شروع به نگاه کردن به آن‌ها در توالی تاریخی کردم، برایم روشن شد که فرضم بیش از حد ساده‌انگارانه بوده است.

مساله سر منابع نیست، چرا که این منابع قطعا برای بازسازی تاریخ اجتماعی جامعه بین‌النهرین عهد باستان بیش از حد کافی است. مشکل تفسیر، مثل مشکلی است که وقتی تاریخ‌نگار در هر زمینه‌ای با سوال‌هایی درباره زنان به سراغ تاریخ سنتی می‌رود،‌ با آن مواجه می‌شود. کار واقعی که روی زنان انجام شده باشد، بسیار کم است و همان اندازه هم که وجود دارد، فقط توصیفی است. متخصصانی که در این زمینه دانش آموخته‌اند، هیچ تفسیر یا تعمیمی درباره زنان ارایه نکرده‌اند.

به این ترتیب، تاریخ زنان و تاریخ روابط متغیر جنسیت در جوامع بین‌النهرین هنوز باید به رشته تحریر دربیاید. من به تحقیق و دانش عملی و زبان‌شناختی محققانی که روی مطالعات خاور نزدیک باستان کار می‌کنند، بسیار احترام می‌گذارم. مطمئن هستم از میان این تحقیقات در نهایت اثری منتشر خواهد شد که داستان ناگفته وضعیت متغیر اجتماعی، سیاسی و اقتصادی زنان را در هزاره دوم و سوم پیش از میلاد با هم ترکیب می‌کند و از منظری درست به آن‌ها نگاه می‌کند. به عنوان کسی که متخصص زبان و تمدن آشوری نیست و قادر نیست متون خط میخی را بخواند، من تلاشی نکردم که چنین تاریخی را بنویسم.

اما من شاهد این بودم که توالی رویدادها کمی متفاوت از آن چیزی بود که انتظارش را داشتم. در حالی که شکل‌گیری کشورهای عهد باستان که به دنبال یا هم‌زمان با تغییرات بزرگ اقتصادی، فناوری و نظامی اتفاق افتاد، با خود تحولات آشکاری را در حوزه روابط قدرت میان مردان، و همین‌طور میان مردان و زنان به همراه داشت، هیچ جا مدرکی از «سرنگونی» وجود نداشت.

دوره «شکل‌گیری مردسالاری» یک «رویداد» نبود بلکه «فرایندی» بود که در یک بازه زمانی نزدیک به ۲۵۰۰ سال، از سال ۳۱۰۰ تا ۶۰۰ پیش از میلاد توسعه یافت. این فرایند حتی در خود خاور نزدیک باستان در جوامع متعدد متفاوت با سرعت متفاوت و در زمان‌های مختلفی اتفاق افتاد.

علاوه بر این، به نظر می‌آمد زن‌ها در ابعاد مختلف زندگی‌شان موقعیت بسیار متفاوتی دارند. به طوری که برای مثال در بابل، در هزاره دوم پیش از میلاد سکسوالیته زنان کاملا تحت کنترل مردان بود، در حالی که برخی زنان از استقلال مالی کامل، حقوق قضایی و مزایای متعدد بهره می‌بردند و مقام‌های مهم و بالایی در جامعه داشتند.

من بسیار متحیر شدم وقتی دیدم که مستندات تاریخی مربوط به زنان وقتی با معیارهای سنتی سنجیده ‌شود، معنایی ندارد. پس از مدت‌ها متوجه شدم که باید بیشتر روی کنترل سکسوالیته زنان و تولید مثل تمرکز کنم تا مسائل اقتصادی معمول. بنابراین شروع کردم به بررسی رابطه علت و معلولی کنترل جنسی زنان. بعد از آن بود که تکه‌های پازل من به‌تدریج سر جای خود قرار گرفتند. تا آن زمان قادر نبودم معنای مستندات تاریخی را که جلوی چشمم بود بفهمم، چون داشتم به شکل‌گیری طبقات اجتماعی و این‌که چطور در مورد زنان و مردان اعمال می‌شد، نگاه می‌کردم؛ با این فرض سنتی که آن‌چه در مورد مردان صدق می‌کند، در مورد زنان هم صادق است. وقتی به این پرسش رسیدم که چطور از ابتدای شکل‌گیری جامعه طبقاتی، تعریف طبقه اجتماعی برای زنان متفاوت از مردان بوده است، مستندات پیش‌روی من شروع به معنا دادن کرد.

من در این کتاب گزاره‌های زیر را بسط می‌دهم:

یک: به مالکیت درآوردن سکسوالیته و توانایی تولید مثل زنان توسط مردان پیش از شکل‌گیری مالکیت خصوصی و جامعه طبقاتی اتفاق افتاد. در واقع کالا‌سازی سکسوالیته در شالوده مالکیت خصوصی ریشه دارد. (فصل یک و دو)

دو: کشورهای عهد باستان به شکلی مردسالارانه سازماندهی می‌شدند؛ بنابراین از آغاز پیدایش آن‌ها، حفظ و تقویت مردسالاری برای حکومت‌ها منفعت داشته است. (فصل سه)

سه: مردها یاد گرفتند که برتری بر طبقات جامعه را با تمرین برتری بر زنان گروه خود نهادینه کنند. این موضوع با نهادینه شدن برده‌داری بروز یافت؛ وقتی زنان طرف مغلوب در جنگ‌ها به اسارت گرفته می‌شدند. (فصل چهار)

چهار: فرودستی جنسی زنان در نخستین دستورالعمل‌های قانونی، نهادینه شده و توسط حکومت اجرا می‌شد. همکاری زنان در این نظام به شیوه‌های مختلف ضمانت شده بود: زور، وابستگی اقتصادی به رئیس مذکر خانواده، مزایای طبقاتی که برای زنان طبقه بالای اجتماع فراهم بود و شکاف تصنعی که بین زنان قابل احترام و زنان غیرقابل احترام درست شده بود. (فصل پنج)

پنج: طبقه اجتماعی برای مردان بر اساس رابطه آن‌ها با وسایل تولید بنا شده بود: کسانی که وسایل تولید داشتند، می‌توانستند بر آن‌هایی که نداشتند سیطره یابند. برای زنان، طبقه اجتماعی در گرو وابستگی‌های جنسی آن‌ها به یک مرد تعریف می‌شود. رابطه‌ای که امکان دسترسی آن‌ها به منابع مادی را فراهم می‌کند. تفکیک زنان به «محترم»، یعنی وابسته به یک مرد و «نامحترم»، یعنی غیروابسته به یک مرد یا به‌کل مستقل از مردان، در قوانینی که مربوط به حجاب زنان است، نهادینه شده است. (فصل شش)

شش: زنان پس از مدت‌ها که به لحاظ جنسی و اقتصادی فرمان‌بردار مردان بودند، هنوز نقش‌های فعال و قابل ستایشی در میانجی‌گری بین انسان‌ها و خدایان بازی می‌کنند؛ مثل کشیش‌های زن، پیشگویان، فالگیرها و شفادهندگان. قدرت متافیزیک زنانه به‌ویژه توانایی زندگی بخشیدن، مدت‌ها پس از آن‌که زنان در بیشتر ابعاد زندگی‌شان فرودست مردان شده بودند، در شکل الهه‌های قدرتمند توسط زنان و مردان ستایش می‌شود. (فصل هفت)

هفت: سرنگون کردن الهه‌های قدرتمند و جایگزین کردن آن‌ها با خدای مرد، در بیشتر جوامع خاور نزدیک در پی پایه‌گذاری یک پادشاهی امپریالیستی و قدرتمند اتفاق می‌افتد. رفته رفته کارکرد کنترل بارداری، که در گذشته کاملا در دست خدایان بود، از طریق جفت‌گیری نمادین یا واقعی خدای مرد یا خدا-شاه با الهه یا کشیش‌های زن نمادین می‌شود. در نهایت، سکسوالیته به معنای تمایلات جنسی و تولید مثل با پدید آمدن خدایان جداگونه‌، از هم تفکیک می‌شوند و مادر-الهه تبدیل می‌شود به زن-همسر خدای اصلی که مذکر است. (فصل هفت)

هشت: ظهور یکتاپرستی یهودی به حمله‌ای علیه کیش‌های شایع خدایان بارداری مختلف تبدیل می‌شود. در نوشته‌های تورات، قدرت خلق و تولیدمثل به خداوند قادر نسبت داده شده ‌است که گورنوشت او با ذکر «پروردگار» و «شاه» او را به عنوان خدای مذکر به رسمیت می‌شناسد. آن‌جا سکسوالیته زن به جز با هدف تولیدمثل با گناه و شر پیوند می‌خورد. (فصل هشت)

نه: در تشکیل جامعه میثاقی ، آیین نمادی و قرارداد واقعی بین خدا و انسان، موقعیت فرودست زنان و محروم کردن ‌آنان از میثاق مابعدالطبیعه و میثاق زمینی را بدیهی فرض می‌کند. تنها راه دستیابی زنان به خدا و به جامعه قدسی در کارکردشان به عنوان مادر است. (فصل نه)

ده: این ارزش‌زدایی نمادین زنان در ارتباط با امر قدسی به یکی از استعاره‌های بنیادین تمدن غربی تبدیل می‌شود. استعاره بنیادین دیگر توسط فلسفه ارسطویی ارائه می‌شود که به صورت بدیهی فرض می‌کند زنان انسان‌های ناکامل و آسیب‌دیده‌ای در جایگاهی کاملا متفاوت از مردان هستند. (فصل ده)

با ایجاد این دو برساخت استعاری که در بدنه نظام نمادین تمدن غربی تنیده شده‌اند، فرودستی زنان «طبیعی» به نظر می‌آید و به این ترتیب نادیده انگاشته می‌شود. این است که در نهایت مردسالاری را قاطعانه به عنوان یک واقعیت و یک ایدئولوژی بنا می‌گذارد.

رابطه بین تفکرات و به‌طور ویژه تفکرات مربوط به جنسیت3 با نیروهای اجتماعی و اقتصادی که تاریخ را می‌سازند، چیست؟ محل پیدایش هر تفکری واقعیت است. مردم نمی‌توانند چیزی را که خود تجربه نکرده‌اند یا دست‌کم دیگران پیش از آن‌ها تجربه نکرده‌اند، بپذیرند. بنابراین تصاویر، استعاره‌ها و اسطوره‌ها همه در شکل‌هایی که به واسطه تجربه گذشته «از پیش ترسیم شده‌اند» بروز می‌یابند. در دوران‌های تغییر، مردم این نمادها را به شیوه‌های جدید بازتفسیر می‌کنند که به ترکیب‌های جدید و بینش‌های جدید می‌انجامد.

کاری که من سعی دارم در کتابم انجام بدهم این است که از طریق شواهد تاریخی، شکل‌گیری تفکرات غالب، نمادها و استعاره‌هایی را ردیابی کنم که روابط جنسیتی مردسالارانه توسط آن‌ها در بطن تمدن غربی جای گرفته‌ است.

هر فصل کتاب همان‌طور که عنوان آن مشخص می‌کند، حول یکی از این استعاره‌های جنسیتی می‌گردد. من در این کتاب تلاش کرده‌ام روش‌هایی را که تمدن غربی به وسیله آن جنسیت را ساخته است، مجزا و مشخص کنم و آن‌ها را در لحظه‌ها یا دوران‌های تغییر بررسی کنم. این روش‌ها در برگیرنده هنجارهای اجتماعی هستند که در دل نقش‌های اجتماعی، در قانون و در استعاره‌ها وجود دارند. به نوعی این روش‌ها بازنماینده مصنوعات تاریخی هستند. مصنوعات تاریخی که از آن‌ها می شود واقعیت اجتماعی را که این تفکر یا استعاره از آن برخاسته، استنباط کرد.

با ردیابی تغییرهایی که در استعاره یا تمثال ذهنی به وجود آمده است، شاید بتوان توسعه‌های تاریخی زیربنای جامعه را هم،‌ حتی در نبود مستندات تاریخی دیگر ردیابی کرد. در مورد جامعه بین‌النهرین، فراوانی مستندات تاریخی در اکثر موارد این را ممکن می‌سازد که فرد تحلیل خود را از نمادها با مقایسه چنین مدارک محکمی تصدیق کند.

نمادها و استعاره‌های جنسیتی تمدن غربی تا حد زیادی از بین‌النهرین و بعدها از منابع عبری نشات گرفته‌اند. قطعا مطلوب است که این تحقیق را به گونه‌ای بسط دهیم که تاثیرات عربی، مصری و اروپایی را هم در بربگیرد؛ اما چنین کار مهمی به سال‌ها تحقیق بیشتر نیاز دارد. چیزی فراتر از آن‌که من در این سن بتوانم انتظار انجامش را داشته باشم. فقط امیدوارم تلاشم برای تفسیر مجدد مستندات تاریخی به دست آمده، دیگران را برانگیزد تا همین پرسش‌ها را با تخصص خاص خود و ابزارهای تحقیقی پالوده‌تر که در اختیار دارند،‌ ادامه دهند.

وقتی من این کار را شروع کردم، تصورم انجام مطالعه‌ای درباره رابطه زنان با ساختن نظام نمادین جهان، حذف آن‌ها از آن، تلاش‌هایشان برای گریز از محرومیت تحصیلی که محکوم به آن بودند و در نهایت، رسیدن آن‌ها به آگاهی فمینیستی بود. اما همین‌طور که کارم روی منابع بین‌النهرین باستان جلو رفت، غنای مدارک من را بر آن داشت که کتابم را به دو جلد بسط بدهم. جلد اول در ۴۰۰ سال پیش از میلاد تمام می‌شود و جلد دوم به طلوع آگاهی فمینیستی و دوره مسیحیت می‌پردازد.

با وجود این که اعتقاد دارم فرضیاتم کاربرد وسیعی دارند، قصدم این نیست که بر اساس مطالعه یک منطقه درباره ظهور مردسالاری و تبعیض جنسیتی «نظریه کلی» بدهم. فرضیه‌های نظری که برای تمدن غربی ارایه می‌دهم، برای به‌کارگیری در فرهنگ‌های دیگر باید آزموده و مقایسه شوند.

  • 1. من برای این که بر این تغییر تاکید کنم، تاریخ (history) به مثابه گذشته ثبت نشده را با h کوچک و تاریخ (History) به مثابه گذشته ثبت و تفسیر شده را با H بزرگ می‌نویسم.
  • 2. نام‌نامه فهرست شاهان سومری و بابلی است که در لوحی ثبت شده است.
  • 3. جنس یا سکس مسلما یک موضوع زیست‌شناختی برای زنان و مردان است. جنسیت تعریف فرهنگی از رفتاری است که برای جنس زن و مرد در یک جامعه در زمانی خاص درخور و مناسب شمرده می‌شود. جنسیت مجموعه‌ای از نقش‌های فرهنگی است. بنابراین یک محصول فرهنگی است که طی زمان تغییر می‌کند.

Gerda Lerner. “Introduction.” The Creation of Patriarchy pp. 3-11. Permission to republish granted by Oxford University Press.
Gerda Lerner was a historian, author, and teacher. Most notably she was one of the founders of the field of Women’s History, in which she helped in the development of Women’s History curricula. Returning to school in her late 40’s, she received her AB from the New School for Social research, and an MA and PhD from Columbia University. She went on to teach some of the first Women’s History courses at the New School for Social Research, Long Island University, Sarah Lawrence College, Columbia University, and others.
The Introduction of Lerner’s book presents the importance of Women’s History, especially in empowering women psychologically. She explains that the presence of Women’s History has proven to be profoundly successful in changing women’s lives. Lerner ultimately departs from this point to address, the lack of Women’s History throughout time, and how its emergence has enacted a change of thought and power.

نظرات

کپچا
این سوال برای تشخیص این امر است که شما یک شخص بازدیدکننده هستید و از ارسال خودکار ایمیل‌های ناخواسته خودداری شود
Image CAPTCHA
حروفی را که در این تصویر آمده است، وارد کنید

سوژه ها

Coming soon
اردیبهشت ۱۳۹۱
Coming soon
فروردین ۱۳۹۱
Coming soon
اسفند ۱۳۹۰
Coming soon
بهمن ۱۳۹۰