مرداد ۱۳۹۲

سکس در اقلیمی سرد

استیو هامفریس

گوینده: تا همین اواخر کلیسای کاتولیک در ایرلند بی‌هیچ شک و شبهه‌ای بالاترین مرجع اخلاقی ملت بود و آموزه‌هایش در رابطه با رفتار جنسی مشخص و سختگیرانه بود. رابطه جنسی خارج از ازدواج نه تنها ناشایست بود،‌ بلکه گناهی مرگبار در حد قتل به حساب می‌آمد. و زنانی که مورد اتهام قرار می‌گرفتند هم توسط کلیسا و هم توسط جامعه به عنوان زنان گناهکار رانده می‌شدند.

مارتا کوونی: تو ایرلند، مخصوصا زمان اونا، کلیسا حکمرانی می‌کرد. حق همیشه با کلیسا بود. تو هیچ‌وقت [حق نداشتی] کشیش رو نقد کنی، [حق نداشتی] راهبه‌ها رو نقد کنی. همیشه [باید] کاری رو می‌کردی که اونا می‌گفتن بی‌اون‌ که بپرسی چرا.

فلیس ولنتاین: فکر کردن راجع به بدن خودت گناه بود،‌ درست نبود. این خیلی عصبانی‌ام می‌کرد که فکر کنم اینا آدمایی هستن که سخنگوی خدا روی زمین‌اند و قراره برای ما نمونه باشند. ما قرار بود پامون رو جای پای اونا بذاریم و اونا خیلی بدجنس بودند. واقعا با ما بدجنس بودند. و بذارین با واقعیت روبه‌رو بشیم: ما هیچ وقت کار اشتباهی نکرده بودیم.

گوینده: کشیش‌ها در کلیسای کاتولیک قسم می‌خورند که همیشه مجرد بمانند. راهبه‌ها،‌ به عنوان عروس‌های عیسی مسیح،‌ در تمام زندگی، خود را انکار می‌کنند. در ایرلند، در زمانی که هنوز آموزش‌های جنسی و پیشگیری از بارداری وجود نداشت، بر عهده کلیسا بود که به زنان آموزش دهد پاکدامنی در فکر و عمل تنها محافظ در برابر گناه رابطه جنسی است. برای آن دختران و زنان جوانی که تحت آموزه‌های کلیسا بار آمده بودند، نه تنها این پیامی قدرتمند بود، بلکه این قدرت به سادگی می‌توانست به صورت ظالمانه‌ای مورد سوءاستفاده قرار گیرد. این فیلم داستان این زنان است.

گوینده: بریجیت یانگ در یک یتیم‌خانه کاتولیک در لیمریک [ایرلند] بزرگ شده است.

بریجیت یانگ: وقتی شروع کردیم به بالغ شدن، راهبه‌ها خیلی واضح بهمون می‌گفتن که به هیچ‌وجه نباید سینه‌هامون رو نشون بدیم. حتی تو لباس هم نباید نشونشون می‌دادیم. باید خودمون رو مث پن‌کیک مسطح می‌کردیم.

گوینده: فلیس ولنتاین در یک یتیم‌خانه کاتولیک در استان کلر ایرلند در دهه ۴۰ میلادی بزرگ شده است.

فلیس ولنتاین: وقتی شروع می‌کردی به بالغ شدن، یه جور کرست تن‌ تو می‌کردن. یه تیکه پارچه چلوار بود با دو تا بند که خیلی سفت دورت بسته می‌شد. خیلی ناراحت و قدیمی بود.

فلیس ولنتاین: راهبه‌ها بهت می‌گفتن اگه یه دختری خوشگل باشه یا موهاش قشنگ باشه، موهاشو باید چید. می‌دونی؟ بعد وقتی شروع می‌کردی به بالغ شدن - خوب می‌دونی دخترا چه جوری وقتی جوونن بدنشون رو نگاه می‌کنن - راهبهه می ‌فهمید یا یکی از نگهبانا می‌فهمیدن و می‌رفتن لوت می‌دادن. بعد می‌بردنت تو اون دفتر بزرگه و می‌شوندنت و بهت می‌گفتن لخت بودن گناهه! گناهه که راه برای موهاتو تاب بدی. گناهه که به بدن خودت نگاه کنی. اینا رو راهبه‌ها بهت می‌گفتن.

بریجیت یانگ: عادت داشتن خیلی به آدم دست بزنند. بعد هر شنبه شب ما را به صف می‌کردن و بهمون می‌گفتن که لخت شیم. خودشون هم ته رختشوی‌خونه می‌ایستادن و بهمون می‌خندیدن و دستمون میانداختن. اگه سنگین بودی،‌ چاق بودی، یا یه چیزی تو این مایه‌ها، بهت فحش می‌دادن. می‌دونی؟ ما هیچ خلوتی در برابرشون نداشتیم. هیچ خلوتی! خوششون می‌اومد جلوشون لخت شیم!

گوینده: تاثیر بی‌چون و چرای کلیسا بر زنان و دختران به معنی بی‌توجهی مطلق به امر معاشقه بود. پیشگیری از بارداری، غیرقانونی بود و آموزش‌های جنسی وجود نداشتند، اما اصول مذهبی به تنهایی در جلوگیری از بارداری هزاران دختر جوان مجرد شکست خوردند. کریستینا موکاهی در سال ۱۹۴۰ میلادی با یک سرباز رابطه برقرار کرد.

کریستینا موکاهی: من هیچی از زندگی نمی‌دونستم. اصلا نمی‌دونستم که باید بدونم! خوب واسه همین باهاش موندم… می‌گفت عاشقمه. منم با خودم فکر می‌کردم خوب اگه عاشقمه واسه چی باید مجبورم کنه که این کارو بکنم، که باهاش بخوابم. اونم می‌گفت این تنها راه واقعی‌ایه که ‌باهاش می‌شه نشون بدی عاشق یکی هستی. خوب منم دوباره دیدمش. اون هم گفت خوب وقتی قبلا یه بار این کارو کردی، چرا دوباره نمی‌تونی بکنی؟ اون‌‌وقت بود که حامله شدم.

گوینده: با پس زده شدن توسط خانواده‌ها و در غیاب یک سیستم رفاه، زنانی مثل کریستینا مجبور بودند به موسساتی که توسط راهبه‌ها اداره می‌شد، پناه ببرند. این مکان‌ها به چشم خیریه دیده می‌شدند اما در واقع با این مادران، مثل زنان گناهکاری که باید تنبیه شوند برخورد می‌کردند. در سال ۱۹۴۰ میلادی، کریستینا نوزاد پسری به دنیا آورد و هنوز امیدوار بود که بتواند با پدر او ازدواج کند.

کریستینا موکاهی: من از اون‌جا براش می‌نوشتم، ولی اون وقتی اومد به دیدنم که بچه به دنیا اومده بود. وقتی داشتیم حرف می‌زدیم، راهبه‌ها گوششون مدام تو حرفای ما بود. گفتش می‌تونم اسمشو واسه بچه استفاده کنم. منم با یکی از سرپرستارها در این‌باره مشورت کردم. ولی خوب بعدش رفت. و هیچ کدوم از نامه‌های من هم نمی‌گرفت دیگه. یعنی اصلا نامه‌ها را براش نمی‌فرستادن. اون هیچ‌وقت نامه‌های منو نگرفت،‌ من هم نامه‌های اونو. می‌خواستم باهاش ازدواج کنم…عاشقش بودم.

گوینده: راهبه‌ها ترتیب رفتن بچه‌های نامشروع به یتیم‌خانه‌هایشان را می‌دادند، تا در آن‌جا به فرزند‌خواندگی پذیرفته شوند. هیچ‌چیز نمی‌توانست مادران گناهکاری را که چاره‌ای جز واگذار کردن کودکانشان نداشتند، برای از دست دادن ناگهانی فرزندی که گاه تا یک‌سال بزرگ کرده بودند و به او عشق ورزیده بودند، آماده کند.

کریستینا موکاهی: اون روزی که [راهبه] اومد سراغم و گفت بعد از این‌که شیر دادنت تموم شد بیا دفتر من که از اون ور بری خونه، بچه‌ام تازه ۱۰ ماهش بود. داشتم بهش شیر می‌دادم. گفتم می‌شه برگردم خدافظی کنم از بچه‌ام؟ اون‌که هیچی نمی‌دونه که!‌[گفت] می‌ری ناراحتش می‌کنی. گفت برنمی‌گردی! ماشین منتظرته. رفتم بی اون که وقت خدافظی داشته باشم. وقت خدافظی نداشتم!

گوینده: در جوامع روستایی ایرلند، ننگ به دنیا آوردن فرزند نامشروع آن‌قدر بزرگ بود که بسیاری از مادران توسط خانواده‌های خودشان پس زده می‌شدند. کریستینا بعد از این‌که از پسرش جدا شد به خانه‌اش در روستای کریگان در استان گالوی برگردانده شد.

کریستینا موکاهی: بابام اومد بیرون، با دو تا برادر کوچولوم و خواهرم. وایساد، گفت چی‌ می‌خوای این‌جا؟ گفتم می‌خوام بیام خونه. [گفت] تو این خونه نمی‌آی! تو این خونه نمی‌آی! تو ما رو سرافکنده کردی! تو عقل نداری! لابد عقل نداری که می‌ری بچه پس می‌اندازی! حقته تنبیه بشی.

گوینده: تنبیه [این زنان] این بود که به یکی از ۱۰ پناهگاه مجدلیه در ایرلند فرستاده شوند. این موسسات، که با دستورات راهبه‌هایی مثل «گود شپردز» یا شبانان نیک اداره می‌شدند،‌ در قرن ۱۹ میلادی در حاشیه شهرهایی چون دوبلین،‌ لیمریک و برخی شهرهای دیگر ایرلند ساخته شده بودند.

گوینده: هدف اولیه پناهگاه‌های مجدلیه که نامشان را از مریم مجدلیه - فاحشه‌ای که توبه کرد و مسیح او را بخشید - گرفته بودند،‌ این بود که زنانی که بدنشان را برای سکس فروخته بودند، تنبیه و تادیب کنند. اما تا دهه ۴۰ میلادی، بیشتر ساکنان [این موسسات] را مادران ازدواج‌نکرده تشکیل می‌دادند. بعضی دختران هم چون احتمال این می‌رفت که ممکن است پاکدامنی‌شان از دست رود، به آن‌جا فرستاده شده بودند.

گوینده: مارتا کوونی، در مزرعه‌ای در استان راسکامن بزرگ شده است.

مارتا کوونی: وقتی ۱۴ سالم بود، منو فرستادن پیش یکی از پسرعموهام که تو کارای مزرعه کمکش کنم. اونم منو برد سر مزرعه و اون‌جا کلی الکل خورد. وقتی داشتیم برمی‌گشتیم خونه،‌ توی راه گستاخانه بهم تجاوز کرد. منم به یه پسرعموی دیگه‌ام قضیه رو گفتم و اون رفت ماجرا رو گزارش داد و اونام خیلی زود خودشونو از شر من خلاص کردن. بزرگترین گناه تو ایرلند،‌ بعد از بچه‌دار شدن بدون ازدواج،‌ حرف زدن بود. هیچ وقت نباید به همسایه‌ها چیزی بگی. حرف نزن که غائله درست نشه. اونام که خوب مطمئن نبودن ماجرا چیه. مطمئن‌ترین راه واسشون همین بود. این‌که منو بفرستن دوبلین، می‌دونی؟

گوینده: در سال ۱۹۴۱ میلادی، مارتا در ۱۴ سالگی به یکی از پناهگاه‌های مجدلیه اصلی در ایرلند که محل زندگی امنی برای صدها زن به حساب می‌آمد، فرستاده شد. دخترانی که به این موسسات می‌رفتند، هیچ چیز از سرنوشتی که در انتظارشان بود نمی‌دانستند. فلیس ولنتاین در یتیم‌خانه‌ای در استان کلر بزرگ شد. در پانزده سالگی کلیسا به او گفت که برایش شغلی در یک رختشوی‌خونه پیدا کرده است.

فلیس ولنتاین: با راهبه‌ها و کشیش رفتم. رفتیم گالوی. تا زنده‌ام یادم نمی‌ره. این دروازه گنده باز شد. تنها چیزی که معلوم بود میله‌های پشت پنجره‌ها بود و دیوارهای بلند. از یه مسیر خاکی رد شدیم. دو سه تا راهبه اومدن بیرون و یه کشیش. یعنی فکر کنم اسقف بود، چون یه ردای قرمز تنش بود. اومد بیرون که منو ببینه. بعد منو بردن تو یه راهروی خیلی دراز.

گوینده: کرسیتینا موکاهی که هنوز به خاطر جدا شدن از پسرش ناراحت بود، توسط خانواده‌اش به یک پناهگاه مجدلیه در گالوی فرستاده شد که توسط «سیترز آو مرسی» یا خواهران رحمت اداره می‌شد.

کریستینا موکاهی: گفتم دیوونه می‌شم. سینه‌هام پر شیر بود. اصلا نمی‌دونستم چه‌طوری واسه راهبه توضیح بدم چه حالی دارم. تب رو همه جای تنم حس می‌کردم. فکر کنم یه یه هفته‌ای تو بخش مریضاشون بودم. وقتی اومدم بیرون، لباسام رو ازم گرفتن و به جاش یه لباس قهوه‌ای زمخت بهم دادن که بپوشم.

مارتا کوونی: لباسام رو گرفتن و یه لباس خاکستری بی‌ریخت بهم دادن. چه‌ می‌دونم،‌ لابد یونیفوم بود. بی‌قواره بود و اصلا واسه این ساخته شده بود که تا جایی که ممکنه زشت نشونت بده.

فلیس ولنتاین:
بهم گفت باید موهامو کوتاه کنم. چون موهام بلند بود و اونا گفتن موی بلند قدغنه. موهام باید کوتاه می‌شد. ولی من قشنگ پشت سرم دم اسبی‌ کرده بودم. بعد هم می‌خواستم موهام بلند باشه. بعد فکر کنم زدم زیر گریه….ولی به هر حال موهامو چیدن. درست تا بالای گوشام.

گوینده: مانند مریم مجدلیه، فاحشه‌ای که توبه کرده بود، دخترانی که وارد پناهگاه‌های مجدلیه شده بودند باید تمایلات جنسی‌شان را پس می‌زدند تا روحشان حفظ شود. آن‌ها را «توبه کننده» می‌خواندند. [آن‌ها] با موی کوتاه و یونیفورم‌های خاکستری بی‌شکل که از دوران ویکتوریایی چندان تغییری نکرده بود، باید دررختشوی‌خونه‌های مجدلیه به صورت مجانی کار می‌کردند. این کار جنبه نمادین داشت: پاک شدن گناه با شستن ملحفه‌های کثیف.

مارتا کوونی: ما مدام کار می‌کردیم و کار سختی هم بود. چون باید روی لگن‌های بزرگ دولا می‌شدیم، می‌شستیم و چنگ می‌زدیم. می‌دونی؟ یقه‌ و سرآستین و… بعد باید پارچه‌های کتونی آهار زده خیلی خیلی سنگین و رداهای کشیشا رو اتو می‌زدیم. سر همون شد که من واریس گرفتم. همه‌اش ۱۵ سالم بود. بعد تازه می‌گفتن این خیلی شغل خاص و ممتازیه.

فلیس ولنتاین:
هفته اولی که اون‌جا کار می‌کردم ازشون خواستم بهم پول بدن. فقط بهم خندیدن. جدی خندیدن! احساس حقارت می‌کردم. بعد خواهر روحانی برگشت گفت که اون‌جام و اون‌جا هم می‌مونم تا یکی بیاد درم بیاره.

کریستینا موکاهی: گفتم لابد یه شیش ماه می‌مونم و بعد ولم می‌کنن برم که بچه‌ام رو ببینم. اولین جایی که فرستادنم وقتی رسیدم رختشوی‌خونه بود. هی می‌گفتم کی فکر می‌کنین من می‌رم خونه. کی می‌رم بیرون؟ یه روز یه دختره بهم گفت وقتی می‌آی این‌جا دیگه بیرون نمی‌ری.

گوینده: پناهگاه‌های مجدلیه از جهان بیرون کاملا جدا بودند و توسط راهبه‌ها اداره می‌شدند. [راهبه‌هایی] که زندگی‌شان را وقف پرستش و خدمت به خدا کرده بودند. به برخی از توبه‌کنندگان گفته نمی‌شد که چرا برای کار به رختشوی‌خونه فرستاده شده‌اند. فلیس ولنتاین واقعیت را سال‌ها بعد از ماندن در آن‌جا فهمید.

فلیس ولنتاین: وقتی کوچیک بودم، بهم گفته بودن که باید خوشگل باشم. خوب بعضی از دخترا می‌گفتن خوشگلم. موهام خیلی خوشگل بود. یه باری از خواهر روحانی پرسیدم چرا منو از یتیم‌خونه مستقیم فرستادن به رختشوی‌خونه مجدلیه. خواهره بهم گفت تو مثل نقاشی خوشگلی. من بار اول نشنیدم چی گفت. پرسیدم. دوباره گفت تو مثل نقاشی خوشگلی. گفت راهبه‌ها واسه این فرستادنت این‌جا چون می‌ترسیدن به گناه بیفتی. به گناه افتادنم یعنی این‌که حامله بشی. این یعنی یه نون‌خور اضافه. واسه همین واسه خودت خوبه که بری رختشوی‌خونه مجدلیه که دست راهبه‌ها و کشیش‌هاست و اون‌جا بمونی که تو دردسر نیفتی. یعنی من فقط واسه همین بود که اون‌جا بودم.

گوینده: نظام رختشوی‌خونه‌ها بسیار بی‌رحم بود. توبه‌کنندگان مجدلیه شش روز در هفته، ۵۲ هفته در سال و از صبح زود تا شب دیروقت کار می‌کردند.

مارتا کوونی: ما حبس شده بودیم و کاری هم از دستمون برنمی‌اومد. هیچ وقت استراحتی نداشتیم. همه‌اش کار تو سکوت و کفاره واسه گناهامون و [فکر کردن به این‌که] چه‌قدر گناهکاریم. اونا خیال می‌کردن چون مریم مجدلیه بخشیده شد، ما هم به وقتش بخشیده می‌شیم.

فلیس ولنتاین: این راهبه‌ها رو می‌دیدی. [انگار که] خدات بودن. جرات نمی‌کردی ازشون بپرسی چرا. کاری که اونا می‌کردن درست بود و تو هم باید واو به واو حرفشون رو گوش می‌کردی. جرات نداشتی. به همین سادگی: کاری رو می‌کردی که اونا می‌گفتن.

مارتا کوونی: بهمون می‌گفتن دوستی‌های خاص ممنوعه. [می‌گفتن] تنها چیزی که خوشحالتون می‌کنه عشق خداس و این‌که از همه‌چیز و همه‌کس واقعا و روحا کنده بشین.

گوینده: برای این‌که زنان را تشویق به از یاد بردن گذشته گناه‌آلوده‌شان کنند، به آن‌‌ها گفته می‌شد که در سکوت کار کنند؛‌ اما کریستینا موکاهی بعد از شش ماه ماندن در پناهگاه مجدلیه هنوز امیدش را برای دیدن دوباره پسرش از دست نداده بود و دربه‌در به دنبال خبری از او بود.

کریستینا موکاهی:
یه دختر جوون یه روز اومد تو. ما نباید از کسی سوال می‌کردیم. این‌که از کجا اومدن، چه خیابونی، چه منطقه‌ای، هیچی. باید می‌ذاشتیم بیان تو و حتی باهاشون برخورد دوستانه هم نمی‌کردیم. این دختره فرستاده شده بود به همون بخشی که من توش بودم. گفتم تو از همون یتیم‌خونه اومدی؟ اون یتیم‌خونه مدرنه؟ گفت آره. پرسیدم پسر منو می‌شناسی. گفت آره حالش خوبه،‌ می‌شناختش. بعد هم گفت همین روزاس که بفرستنش بیرون. من دیوانه شدم! یعنی کاملا دیوانه شدم و اینا نمی‌فهمیدن من واسه چی دارم گریه می‌کنم. یه روز بهم گفت ـ‌ این راهبه - یه روز گفت چرا ناراحتی؟ گفتم فکر کنم همین روزاس که بچه‌ام رویا فرزندخونده یکی کنن یا بدنش به این موسسه‌هایی که پسرهای کوچیک رو می‌فرستن. اون‌جا هم با بچه خوب برخورد نمی‌کنن. می‌دونی؟ نمی‌تونستم منظورمو بهش بفهمونم. فقط گفتم اون هنوز بچه‌ است و من نمی‌خوام فرزندخونده کسی بشه. هیچ وقت!

فلیس ولنتاین:
زنایی که اون‌جا بودن واقعا عاجز بودن که بفهمن بچه‌هاشون کجان، کاملا عاجز. وقتی هم که بهشون می‌گفتن بچه‌هاشون رو کسی به فرزندی قبول کرده خیلی ناراحت‌کننده بود. خیلی خیلی ناراحت‌کننده، چون تنها کاری که از دست دختره برمی‌اومد، گریه بود. تنها کاری که می‌تونست بکنه. هیچ کار دیگه‌ای نبود که بشه کرد، فقط گریه.

فلیس ولنتاین: اتاق ناآرومی‌های خودش رو هم داشت؛‌ شکستن چیزا، شکستن پنجره‌ها، لگد زدن به ماشینا… این‌جور چیزا. بعضی از دخترا هم تنبیه می‌شدند. ما رو هل می‌دادن، بهمون مشت می‌زدن، چک می‌زدن…راهبه‌ها یه کمربند سیاه چرمی هم داشتن که آنقدر دراز بود که تقریبا می‌کشید روی زمین. عادت داشتن اینو بپیچن دور دستشون و ما رو خیلی بدجور باهاش بزنن. خیلی بدجنس بودن. بعضی از راهبه‌ها واقعا بدجنس بودن.

گوینده: نظام [این موسسات] سعی بر این داشت که ارتباط باقی‌مانده بین مادر و کودک جداشده را نیز از میان ببرد. گرچه کریستینا توبه‌کننده‌ای نبود که مایل [به این موضوع] باشد.

کریستینا موکاهی: شروع کردم کار نکردن. دیگه کار نمی‌کردم. می‌رفتم می‌نشستم تو اتاق استراحت و وقتی از اتاق استراحت می‌اومدم بیرون… یعنی می‌گفتن که بیام بیرون. درش رو هم قفل می‌کردن. می‌رفتم می‌نشستم روی پله‌ها. بعد [یه روز] دیدم خواهره اومد. کمربندشم پیچیده بود دور دستش. یه چیزی مثل یه تسمه دراز. داشت اون تسمه‌ رو می‌چرخوند. می‌دونی؟ تسمه رو می‌چرخوند و [می‌خواست بیاد بگه]‌ پاشو از رو پله‌ها و برو سر کار. من بهش گفتم قول بده که برم بیرون بچه‌ام رو ببینم. می‌رم سر کار به شرطی که تو قول بدی من بتونم برم بچه‌ام رو ببینم. این تنها چیزیه که می‌خوام. من آدم معقولی هستم. دیوونه یا مجنون یا تبهکار که نیستم. تنها چیزی که می‌خوام اینه که بچه‌ام رو ببینم. اونم همین‌جور داشت این چیزی که دستش بود رو می‌چرخوند. گفت نه. داشت می‌اومد طرفم. [گفتم:] دستتو بلند کنی منو بزنی،‌ می‌کشمت! جدی می‌گم! واقعا هم این انگیزه رو تو خودم حس می‌کردم. حس می‌کردم می‌کشمش. دارم بهتون می‌گم، اگه بنا بود بچه‌ام رو نبینم حاضر بودم تو زندان بمونم. ممکن بود اون‌جا نگهم دارن،‌ ولی این تنها چیزی بود که می‌خواستم. این‌که بچه‌ام رو ببینم.

گوینده: پناهگاه مجدلیه در لیمریک یک یتیم‌خانه در کنارش داشت. بعضی از کودکان این یتیم‌خانه، فرزندان توبه‌کننده‌ها بودند، اما در جدایی مطلق از مادرانشان نگه داشته می‌شدند. بریجیت یانگ در دهه ۴۰ میلادی در این یتیم‌خانه بزرگ شده است.

بریجیت یانگ: هر وقت ملحفه‌های تختا رو تو یتیم‌خونه عوض می‌کردیم، ملحفه‌های سنگین رو می‌بردیم رخشورخونه مجدلیه؛ ولی درش همیشه بسته بود. وقتی می‌دیدن که ما با چرخ داریم میایم، یکیشون می‌اومد بیرون و ملحفه‌های رو تحویل می‌گرفت. اون روز ما دو نفر بودیم. داشتیم این چرخ رو مثل همیشه هل می‌دادیم بالا. وقتی رسیدیم اون‌جا یکی از مجدلیه‌ها دم در پشتی وایساده بود. بهم گفت شما اون پایین بچه‌ای که اسم مامانش مارگارت مور باشه دارین؟ گفتم آره! گفت بچه منه. من اصلا نمی‌دونم چه شکلیه. از وقتی یه سالش بوده، ندیدمش. خلاصه می‌خواست هماهنگ کنه که من بچه رو واسش ببرم پشت بام درمانگاه. اونم از در پشتی رختشوی‌خونه مجدلیه بیاد که من بچه رو ببرم دم نرده‌ها. من هم قبول کردم،‌ ولی همون روز گیر افتادم. یکی از راهبه‌ها داشته از نمازخونه میومده بیرون [که صدای ما رو شنیده]. شروع کرد دستامونو به هم زدن. می‌دونی؟ ما فقط دویدیم و از در پشتی مجدلیه در رفتیم. گوشامونو گرفت، از تپه بردمون پایین و بردمون پیش مادر مقدس. مادر مقدس هم از همون‌جا شروع کرد. بهمون گفت بریم تو آلونک پشتی تا بعد بیاد به حسابمون برسه. می‌دونی؟ رفتیم تو آلونک پشتی و اونم با یه چیز پلاستیکی دراز بزرگ اومد تو. کمربند نبود، یه چیزی بود که می‌گفت مخصوص کتک زدن بچه‌ها ساختن و یه قیچی و یه تیغ باز. بعد کله جفتمون رو تراشید و یه کتک مفصلمون زد. بعدش دوباره جفتمون رو گرفت و مجبورمون کرد تو آینه به خودمون نگاه کنیم که ببینیم بعد از این‌که کارش تموم شده چه ریختی شدیم. این جوری شد دیگه. من هیچ وقت یادم نمی‌ره چه شکلی شده بودم، کاملا داغون. پیشونی باد کرده، زیر گلوم اون‌جایی که قیچی باز رو گذاشته بود، همین‌جور خون می‌اومد. خون راه افتاده بود تو چشام. چشام کاملا بسته بود. بعد مجبورمون می‌کرد چشامون رو باز کنیم و آینه رو نگاه کنیم. فقط هم به خاطر این‌که با مجدلیه‌ها حرف زده بودیم. زیادی باهاشون دوستانه شده بودم.

گوینده: کشیش‌ها مرتب به پناهگاه‌های مجدلیه سر می‌زدند تا [برای آن‌ها] مراسم عشای ربانی اجرا کنند و به اعتراف‌های آنان گوش دهند. کریستینا موکاهی که با راهبه‌ها درگیر شده بود، باید تلاش بیشتری برای آمرزش گناهانش می‌کرد.

کریستینا موکاهی: پشت صفحه... تو یه جعبه می‌شینی. وقتی گفتم می‌خوام یه چیز بیشتری بگم، یعنی نمی‌خوام فقط اعتراف معمولی بکنم، گفت خوب بیا این‌ور. بیا این‌ور بگو. [رفتم اون‌ور] دیدم همه‌جاش معلومه. باورم نمی‌شد. گفتم می‌رم علیه‌اش شهادت می‌دم. گفتم اگه خواهر پال رو صدا بزنم بهش می‌گم. بهش گفتم. اونام بهم گفتن ساکت باشم و دهنم رو ببندم. من گفتم خواهر پال‌ چرا این چیزا رو به من می‌گین؟ فکر می‌کنین من دیوونه‌ام؟ فکر می‌کنم واقعا [چنین چیزی] رو ندیدم؟ سریع حرف منو رد کرد. بهش گفتم تو مرد خدا نیستی! واقعا نیستی! ‌بهش گفتم دیگه بهش احتیاجی ندارم. دیگه هم برای اعتراف به کلیسا نمی‌رم. واسه همین یه یکشنبه روزی تمام روز رو روی پله‌ها نشستم و بهشون گفتم موهامو بتراشین!

گوینده:
مجازات مریم مجدلیه مدلی بود که برای تنبیه توبه‌کنندگان استفاده می‌شد. اما چون آن‌ها به بی‌بند و باری جنسی متهم بودند، هدف سوء‌استفاده معلمان اخلاقی خود [نیز] قرار می‌گرفتند.

بریجیت یانگ: هر وقت یه قانونی رو می‌شکستی،‌ یه کشیش می‌آوردن سر وقتت که تقدیست کنه. من موازی باهاش نشسته بودم. اون رو یه صندلی بود و من رو یه صندلی دیگه. یه کم باهام حرف زد و بعد شروع کرد صندلی‌اش رو آورد سمت من و پاهاش رو پیچوند دور پاهام. بعد آلتش رو پیچید لای یه دستمال و شروع کرد بالا سر من با خودش ور رفتن. بعد هم اومد روم و روی پیرهنم خودارضایی کرد. من فقط بهش گفتم این چیه؟ من نمی‌دونستم چیه. یعنی خوب من کل اون سال‌های مزخرف رو تو اون صومعه بودم و اصلا نمی‌دونستم سکس چی هست. هیچ تجربه‌ای با هیچ مرد یا زن و کس دیگه‌ای نداشتم و خیلی گیج شده بودم که چه خبره. بعد هم باز ادامه داد. سه بار دیگه هم این کارو کرد. پشت درهای اصلی قبل از این‌که برای دعای صبحگاهی بره تو.

بریجیت یانگ:
اگه می‌خواستم با یکی از راهبه‌ها راجع به این موضوع حرف بزنم، من بودم که تبدیل به مجدلیه (فاحشه) می‌شدم. این چیزی نبود که بشه راجع بهش با راهبه‌ها یا حتی با هیچ کدوم از بچه‌ها حرف زد. نباید حرف می‌زدی. من خیلی می‌ترسیدم که حرف بزنم چون اصلا نمی‌دونستم راجع به چی دارم حرف می‌زنم. منظورم اینه که… با این‌که می‌دونستم چی کار کرده، ولی آیا واقعا می‌تونستم ماجرا رو بیان کنم؟ نه! اصلا نمی‌توستم توضیح بدم. می‌دونستم یه جای کار می‌لنگه ولی با این‌حال راهبه‌ها آخرین کسایی بودن که می‌تونستم باهاشون حرف بزنم. نمی‌شد دیگه.

گوینده: به نظر می‌آمد که هیچ راه فراری از پناهگاه‌های مجدلیه و یتیم‌خانه‌های متصل به آن‌ها وجود نداشت. توبه‌کنندگان، زندانیانی مجازی بودند که نه از حقوقشان اطلاعی داشتند و نه نشانه‌ای از این‌که کی و چگونه می‌توانند بروند در دست داشتند. بسیاری از آنان فکر می‌کردند سرنوشتشان این است که برای همیشه در رختشوی‌خونه‌ها بمانند و برخی تمام عمرشان را آن‌جا ماندند.

کریستینا موکاهی:
راهبه‌ها می‌گفتن زندگی تو دیگه ارزشی نداره. تو دیگه منزلتی نداری و … همه احترامت از بین رفته و واسه همین بهتره تصمیم بگیری که بقیه عمرت رو همین‌جا بمونی. من بهش اعتراض کردم. [گفتم] من باید برم بیرون. برام مهم نیست که چه جوری ولی باید از این‌جا برم بیرون. من قرار نیست همیشه این‌جا بمونم.

فلیس ولنتاین: یه عده کمی بودن که فرار کردن. ولی دیوارها اون‌قدر بلند بودن که جرواجرت می‌کردن. یه چیزایی مثل سیم خاردار داشتن. یه سری سیخ‌های فلزی هم از دیوارا زده بوده بیرون. باید برنامه‌ریزی می‌شد. نمی‌شد یهو یه لحظه بگی می‌ری و بری. یه راه بود که دخترا فرار کنن. وقتی داشتن گله رو می‌آوردن تو و اون زن پیره هدایتشون می‌کرد، در کناری رو باز می‌کردن و اون می‌رفت در اصلی رو قفل کنه.

کریستینا موکاهی: مجدلیه داشت کمد رو مرتب می‌کرد و همین‌جور مشغول بود که من از اون گوشه در رفتم. اون رفت اون سمت قلعه و من از اون طرف دیگه در رفتم و رفتم سمت خیابون. فرار کردم. مستقیم رفتم خونه دوستم و در حالی که هنوز تو خیابون بودم، صدای ناقوس‌ها رو شنیدم که زنگ می‌زدن.

فلیس ولنتاین: راهبه‌ها خوششون نمی‌اومد وقتی یکی فرار می‌کرد و حسابی شلوغ پلوغ می‌شد. همه زنگ‌ها شروع می‌کردن زنگ زدن و ما هم خوشحال بودیم که یکی در رفته و واسه همینه که زنگ‌ها صدا می‌کنن. راهبه‌ها با وحشت این‌ور و اون‌ور می‌دویدن.

کریستینا موکاهی:
بهش گفتم زود بذار بیام تو. زود بذار بیام تو. الانه که پلیس برسه. گفت کجا بودی؟ کجا بودی؟ چه خبره؟ زندان بودی؟ گفتم نه، نه، نه! من تو اون خونه مجدلیه بالای خیابون بودم. گفت بیا تو! بیا تو!‌ بیا تو! گفت ماجرا چیه؟ گفتم بچه‌دار شدم و منو انداختن اون تو. پدر و مادر خودم انداختنم اون تو. تنها چیزی که می‌تونستم بهش فکر کنم بچه‌ام بود. فهمیدم کسی به فرزندی قبولش کرده. ولی نمی‌تونستم اون‌جا بمونم،‌ برای این‌که می‌ترسیدم گیرم بیارن و مجبور شم دوباره برگردم اون تو. اگر هم پدر و مادرم می‌فهمیدن کجا هستم، می‌فرستادن دنبالم.

گوینده: کریستینا برای این‌که به عنوان پرستار مشغول به کار شود،‌ راهی ایرلند شمالی شد. او پیش از فرار، سه سال را در پناهگاه مجدلیه سپری کرد. تعریف بعضی از توبه‌کنندگان از راهبه‌ها با بزرگ‌تر شدنشان، سخت‌تر می‌شد.

فلیس ولنتاین: شروع کردم به مقاومت. فکر کردم من ۲۱، ۲۲ ساله‌ام. قراره همیشه این‌جا بمونم. می‌دونی؟ می‌خوام برم بیرون. واسه همین شروع کردم کار نکردن. در خوابگاه‌ها رو قفل می‌کردن. یکی از دخترها رفته بود پایین. رفتم زیر تخت اون خوابیدم که منو نبینه. وقتی درها قفل بود می‌رفتم روی تختم می‌خوابیدم. دعا رو از دست می‌دادم، شام رو از دست می‌دادم، صبونه رو از دست می‌دادم، عصرونه رو از دست می‌دادم. موهامو بلند کردم و همین‌جور تا پشتم می‌رفت. خیلی خوشگل بود. موهای سیاه شبق. بعد خواهره اومد گفت‌: «اون موها رو کوتاه کن!» این خانوم اومده موهاتو کوتاه کنه و به خانوم کنار دستیش گفت که موهای منو کوتاه کنه. من هم دعوا راه انداختم و شروع کردم به در مشت زدن. اعصابم خرد ‌شد. واقعا تصمیم‌ خودمو گرفته بودم که نذارم موهامو کوتاه کنه و نمی‌ذاشتم. اون هم موهامو کوتاه نکرد. ولم کرد به حال خودم.

گوینده: فلیس بعد از هشت سال اقامت در تقدسگاه پناهگاه «خواهران رحمت» در گالوی،‌ در ۱۹۶۴ آزاد شد.

گوینده: بعضی از توبه‌کنندگان در نهایت توسط اقوام دلسوز پیدا می‌شدند. مارتا کوونی بعد از ۴ سال اقامت در پناهگاه مجدلیه در سال ۱۹۴۵ توسط پسرعمویش جیم آزاد شد.

مارتا کوونی: روز آزادیم، باید بگم بی‌نهایت خوشحال بودم. بعد از ظهر جیم اومد و من رو برداشت و من دیگه آزاد بودم.

گوینده: گرچه منطبق شدن با محیط بیرون هم چالشی ترسناک بود.

مارتا کوونی: فکر می‌کردم اصلا می‌تونم خودم رو پای خودم بایستم یا نه. همین که آدم‌های زیادی - منظورم همین آدمای معمولیه - ندیده بودم یا آدم‌های شیک و پیک و لباس‌هاشون و … همه‌چی متفاوت بود، فضاها، این شادی معمولی…همه‌چی… فوق‌العاده بود.

فلیس ولنتاین: وقتی از رختشوی‌خونه مجدلیه اومدم بیرون، رفتم دوبلین. بیش از حد حواسم به خودم بودم. فکر می‌کردم همه می‌دونند من کی هستم و چی کار کردم. خوب توی رختشوی‌خونه مجدلیه من آدم خیلی بدی به حساب می‌اومدم و وحشت داشتم که با کسی حرف بزنم. مدام پشت سرم رو نگاه می‌کردم تا ببینم کسی تو خیابون داره نگام می‌کنه یا نه. خودت فکر می‌کردی یکی داره نگات می‌کنه، چون آدم بدی هستی. اون‌ها که نمی‌دونستم من کی‌ام، هیچی درباره‌ من نمی‌دونستن ولی خودم تو دلم چنین حسی داشتم.

گوینده: در سال ۱۹۵۶ بریجیت یانگ یتیم‌خانه لیمریک را ترک کرد. گرچه او هرگز تجربه رختشوی‌خونه را نداشت، اما آثار عاطفی شکنجه و سوءاستفاده جنسی ۱۰ سال بعد هنگامی که او ازدواج کرد، هنوز آزارش می‌داد.

بریجیت یانگ:
معلومه که روم اثر داشت. اثر وحشتناک! برای این‌که خب، اگه هیچی هم نمی‌شد و ازدواج می‌کردی و طرف هم مرد خوبی بود یا هر چی، باز هم نمی‌تونستی واقعا درگیرش بشی. درگیر اون ازدواج بشی و فکر کنی واقعا ازش خوشحالی. چون ته ذهنت باز هم نمی‌خوای بدونی. اصلا نمی‌خوای بدونی. می‌فهمی؟ زندگی جنسی‌ات دوام نمیاره. اصلا میلی بهش نداری. اون [تجربه] هی یادت می‌آد.

مارتا کوونی: تنها چیزی که می‌خواستم این بود که یه شغل گیر بیارم و مستقل بشم. ولی هیچ وقت دلم نخواسته که ازدواج کنم یا به کسی تعهد بدم. چون هیچ وقت نخواستم کسی روم قدرت داشته باشه یا بخواد دوباره اسیرم کنه.

فلیس ولنتاین: شوهرمو وقتی ۲۵ سالم بود دیدم. مرد خوبی بود. خیلی با هم جور بودیم ولی بخش جنسی ازدواج رو دوست نداشتم. اصلا دوست نداشتم! فکر می‌کردم اشتباهه. اون هم خیلی صبور بود. برای یه مدت طولانی صبر کرد. ولی خوب در نهایت جدا شدیم. خجالت می‌کشیدم. هر بار که بهم دست می‌زد حس می‌کردم اشتباهه. راهبه‌ها بهمون گفته بودن که درست نیست بذاریم یه مرد بهمون دست بزنه. هیچ وقت ما رو واسه دنیای بیرون آماده نکردن. خیلی اشتباه کردن،‌ می‌دونی؟ ولی من دوست داشتم بچه داشته باشم و واسه شوهرم بچه‌دار شدم. بچه‌های خوشگل.

گوینده: کریستینا موکاهی هم ازدواج کرد و بچه‌دار شد، اما همواره درگیر خاطره اولین نوزاد پسرش بود. خاطره‌ای که برای بیش از ۵۰ سال از همه پنهان کرد.

کریستینا موکاهی:
من غرور و احترام و آبرو و هر چیزی از این دست رو از دست داده بودم. هر کس،‌ هر دختری که خارج از ازدواج بچه‌دار بشه آدم گناهکاریه و هیچ شانسی نداره. همه احترامشو از دست می‌ده. من به خانواده‌ام نگفتم. به هیچ کس نگفتم. تا این‌که شش ماه پیش بهشون گفتم. تا این ماجرا تموم بشه، خیلی سختی کشیدم.

گوینده: کریستینا با کمک خانواده‌اش بالاخره توانست دوباره پسرش را ببیند. او در فوریه ۱۹۹۷ از دنیا رفت.

گوینده: در سال ۱۹۹۶ میلادی آخرین موسسه مجدلیه بسته شد. هنوز معلوم نیست چه تعداد توبه‌کننده در پس آن دیوارها کار و نیایش کرده‌اند. کلیسا [همواره] این آمار را مخفی نگه داشته است، اما تخمین زده می‌شود تا حدود ۳۰ هزار زن در طول یک قرن وارد این پناهگاه‌ها شده‌اند. از میان میراث فراوان تجربه مجدلیه‌ها، یکی که به روشنی باقی است، خصومتی ماندنی [علیه] کلیسا است.

بریجیت یانگ: من هیچ چیز الهی تو اون کلیسا ندیدم. هیچ چیز روحانی توش نبود. تنها چیزی که دیدم یه مشت گردن‌کلفت بود. تنها چیزی که… یه مشت گردن‌کلفت و دیوصفت که لباس راهبه تنشونه. من راهبه‌ها رو این‌جوری می‌بینم. هیچ حسی به کلیسای کاتولیک ندارم. روزی که کلیسای کاتولیک رو ترک کردم، [احساسم] رو هم باهاش ترک کردم.

فلیس ولنتاین: راهبه‌ها قرار نبود بدجنس باشن. اون‌ها خواهرهای رحمت بودن خیر سرشون، ولی هیچ رحمتی نشون ما که ندادن. نباید اون کارا رو می‌کردن. من همیشه می‌گم اگه یه خدای عادل اون بالا بود، ما اون‌جوری زجر نمی‌کشیدیم. من از وقتی اومدم بیرون اینو می‌گم. کلیسا هم نمی‌رم. نیایش هم نمی‌کنم. دین رو تو حلق بچه‌هام نمی‌کنم. هیچ وقت نکردم!

Sex in a Cold Climate. 1997.

Sex in a Cold Climate is a documentary that portrays the mistreatment of the “fallen” women in the Magdalene laundries in Ireland. The women interviewed recall the sexual and labor abuse they suffered at the hands of the Catholic Church. Steve Humphries and narrated by Dervla Kirwan. It was used as a source for the 2002 film, The Magdalene Sisters.[2]

نظرات (1)

می بینی اونوقت این مسیحی ها . بخصوص اروپاییهاشون که تا دیروز تو توحش اول بودن حالا دنبال این هستن که بما درس مدنیت بدن. یک رئیس جمهور آفریقایی می گفت ،این اروپاییها تا دیروز ما رو برده کرده بودن حالا دارن به ما درس حقوق بشر می دن. جدا دنیای عجیبیه!!
کپچا
این سوال برای تشخیص این امر است که شما یک شخص بازدیدکننده هستید و از ارسال خودکار ایمیل‌های ناخواسته خودداری شود
Image CAPTCHA
حروفی را که در این تصویر آمده است، وارد کنید

سوژه ها

Coming soon
فروردین ۱۳۹۱
Coming soon
اسفند ۱۳۹۰
Coming soon
بهمن ۱۳۹۰