۱۳۹۲

طبیعت در برابر فرهنگ

استوی جکسن

La Danse by Henri Matisse

ترجمه: فرهاد کشاورز

سکسوالیته را نمی‌توان در خلا بررسی کرد: درک این مفهوم جدا از مسائلی همچون رابطه بین جنس‌های مختلف، ایده‌آل‌های فرهنگی «عشق» یا عرفی همچون ازدواج ناممکن است. رفتار جنسی فقط تکمیل یک تحریک زیستی نیست بلکه یک رفتار اجتماعی است.

ما نمی‌توانیم هیچ چیزی را به عنوان جنسی به معنای مطلق تعریف کنیم چرا که آن‌چه در یک جامعه ‌جنسی‌ تلقی می‌شود لزوما در جوامع دیگر چنین نیست. هیچ عملی ذاتا، یک عمل جنسی شناخته نمی‌شود، بلکه شیوه بروز آن در اجتماع موجب پذیرفتن معانی جنسی برای عمل مذکور می‌شود. بر این اساس، رفتار جنسی «نسخه‌ای برگرفته از اجتماع» است؛ به این مفهوم که این رفتار در بافتی اجتماعی آموخته می‌شود و به آن عمل خواهد شد و بافت‌های مختلف اجتماعی نیز دارای نسخه‌های اجتماعی گوناگونی هستند. بنابراین وقتی که از اصطلاح ‌سکسوالیته استفاده می‌کنم، منظورم فقط اعمال جنسی بر اساس عملکرد آلات تناسلی نیست، بلکه تمام گرایش‌ها، ارزش‌ها، باور‌ها و رفتارهایی را مد نظر دارم که ممکن است در جامعه ما معنای جنسی داشته باشند. با در نظر گرفتن این نقطه آغاز می‌توانیم چارچوبی نظری را استوار کنیم که بر اساس آن به درک بهتری از سکسوالیته زنانه ـ و شیوه‌های به‌کارگیری آن ـ دست یابیم.

تعیین سکسوالیته انسان: زیست‌شناسی در برابر فرهنگ

نظریه وجود گونه‌ای خالص و مناسب‌تر از ‌طبیعت بشر‌ پیش‌زمینه بسیاری از نظریه‌های انسان‌شناختی بوده است، اما در هیچ عرصه‌ای به اندازه مباحث بررسی سکسوالیته به این نظریه اهمیت داده نشده است. در جامعه خودمان با در نظر گرفتن شکلی از سکسوالیته تحت عنوان شکل «طبیعی»، به این طبقه‌بندی مرسوم تن داده‌ایم که گونه‌های سکسوالیته مردانه و زنانه به عنوان بخش‌هایی از این طبقه‌بندی طبیعی وجود دارند و بنابراین هر نوع بحثی درباره این اصل اولیه منتفی می‌شود. به همین دلیل هنوز هم به گرایش‌ها و رفتارهای جنسی به شکلی از پیش تعیین شده نگریسته می‌شود و معمولا در بررسی آن‌ها، ساختارهای تاریخی و فرهنگی در انجام این عمل، نادیده می‌ماند.

کنش‌های جنسی به عنوان اعمال زیست‌شناختی طبقه‌بندی می‌شوند و این تفکر ساده‌لوحانه درباره سکسوالیته بشر وجود دارد که این میل به‌طور کلی تحت کنترل چیزی با نام «غریزه» قرار دارد. با وجود شواهد متضادی که در این‌باره مشاهده شده است، تمام این پیش‌فرض‌ها بدون هیچ چالشی مورد قبول بوده‌اند. شکل‌های گوناگون نمود یافتن سکسوالیته به واسطه عوامل زیست‌شناختی مشخص نمی‌شود بلکه این عوامل، صرفا متغیرهایی را معین می‌کنند که دیگر عوامل تاثیرگذار بر اساس آن‌ها به اجرا درمی‌آیند. هرچند که زنان و مردان از نظر ژنتیکی، هورمونی و فیزیولوژیکی با هم تفاوت دارند، اما بر این اساس نمی‌شود نتیجه گرفت که آنان از نظر شخصیتی و رفتاری نیز با هم متفاوت هستند. زیست‌شناسی را از هیچ منظر مطلقی نمی‌توان یک عامل غایی دانست. این قابلیت تنها در صورتی برای زیست‌شناسی معنی پیدا می‌کند که به آن از ورای کیفیت‌هایی نگریسته شود که به هر عضو از یک جنس‌1 در یک جامعه ارجاع داده می‌شود.

این دیدگاه که شکل‌های مشخصی از رفتار انسانی، به‌ ویژه رفتار جنسی، «طبیعی» تلقی می‌شوند بر مقایسه انسان با جانواران استوار است، به‌خصوص در مقایسه آنان با دیگر پستانداران. ما به عنوان یک گونه‌‌، از نظر برخی از مشخصه‌ها و نیازهای اولیه مشابهت‌هایی با دیگر پستانداران داریم اما اگر بخواهیم شواهد به دست آمده از مشاهده حیوانات را به‌طور مستقیم بر رفتار انسانی منطبق کنیم، برخی تفاوت‌های بنیادین را نادیده خواهیم گرفت.

موجودات بشری در فضایی اجتماعی زندگی‌ می‌کنند که بر اساس زبان و نشانه‌ها استوار شده است. این عوامل در مقایسه با عوامل زیست‌شناختی که در آن‌ها با دیگر حیوانات شریک هستیم، نقش تاثیرگذارتری برای مشخص کردن این موضوع دارند که ما چگونه رفتار می‌کنیم [...] اما به نظر می‌رسد که همین نکته مهم مربوط به فضای اجتماعی و نقش تعیین‌کننده آن در بررسی‌های مربوط به رفتار جنسی به فراموشی سپرده شده است. بنا به دلایلی، امر جنسی به شکل غریبی به عنوان نماینده جنبه «حیوانی» طبیعت انسان در نظر گرفته شده است.

پذیرفتن این تفکر اشتباه نژاد‌شناسانه ‌که به ما هشدار می‌دهد خوی طبیعی ما در شکار کردن و ذخیره کردن، محور تمام فعالیت‌هایی است که انسان مدرن ازدواج و تولیدمثل خود را باید براساس آن برنامه‌ریزی کند، یا این تفکر که به ما می‌آموزد که باید به صفات مشترک خودمان با دیگر پستانداران توجه کنیم، نشان‌دهنده نمونه‌هایی از بی‌میلی برای زندگی کردن بر اساس طبیعت وجودی و متغیر انسانی هم در سطح فردی و هم در سطح جمعی است.

شکل بروز رفتار جنسی در جامعه ما نمی‌تواند به عنوان هنجاری جهانی پنداشته شود. سکسوالیته بشری در طول زمان چنان گستره متفاوت‌ و متغیری را شامل شده است که نمی‌توان آن را ثابت و راکد دانست.

ما نمی‌توانیم الگوی اعمال جنسی خود را «طبیعی» قلمداد کنیم و تمام اشکال دیگر را به عنوان تمایلات غریب و مربوط به انسان‌های بدوی، مردود اعلام کنیم. در این مبحث نمی‌توان هیچ جامعه‌ای را به عنوان هنجار در نظر گرفت. پیام انسان‌شناسی در این باره کاملا واضح است: در مورد انسان به عنوان یک گونه، تعداد بی‌شماری از شکل‌های تمایل جنسی وجود دارد و گرایش‌ها و رفتارهایی که در این ارتباط در هر جامعه‌ای تولید می‌شود به آموزش‌های اجتماعی آن بستگی دارد.

در جامعه ما این پیش‌فرض وجود دارد که زنان از نظر جنسی منفعل هستند و در مجموع میل جنسی کمتری در مقایسه با مردان دارند. [...] برای دریافتن این موضوع که چرا چنین برداشتی درباره میل جنسی زنان وجود دارد باید به بررسی ادراکات فرهنگی از زنانگی‌، نگرش به میل جنسی و کل رابطه متقابل بین زندگی شخصی ما با ساختار جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم بپردازیم ـ که این امر مهم از موضوع اصلی این مقاله خارج است.

شکل‌دهی فرهنگی سکسوالیته: سرکوبگر یا سازنده؟

پس فرهنگ، چگونه [یک امر] جنسی را خلق می‌کند؟ روند اجتماعی شدن یک فرد با اسلوب‌های ویژه‌ای از سکسوالیته، ممکن است بر اساس دو شیوه کاملا متضاد شکل بگیرد. ما می‌توانیم با این فرض به موضوع نگاه کنیم که برخی شکل‌های درونی تحریک جنسی وجود دارند که ممکن است به دست نیروهای موجود در جامعه تعدیل، تحریک یا سرکوب شوند: مثلا این‌که روند یادگیری شامل محدود کردن انگیره‌های غریزی است. بر اساس این الگو می‌توان ادعا کرد سرکوب سخت تحریک شهوانی که‌ در زنان صورت می‌پذیرد، ناشی از سرشت سکسوالیته زنانه است.

فرض دیگر این است که ادعا کنیم روند یادگیری بر اساس یک تعامل اجتماعی شکل می‌گیرد که به وسیله آن، سکسوالیته در نگرش هر فرد نسبت به خودش معنا پیدا می‌کند. بر اساس این دیدگاه، توسعه روانشناسی‌جنسی‌ وابسته به عوامل تعیین‌کننده زیست‌شناختی نیست، بلکه به محیط و محتوای یادگیری اجتماعی بستگی دارد. بر این اساس، مدلی که زنان امیال جنسی‌شان را ابراز می‌کنند نتیجه شکل خاصی از یادگیری تلقی می‌شود و نه با معیار قابل اندازه‌گیری انرژی جنسی سرکوب‌شده‌شان.

فرض نخست‌‌ همان اساسی است که نظریه فروید بر آن بنا شده است. بررسی‌های متاخر در این حوزه، حتی در صورتی که دیدگاه‌های فرویدی را رد کنند، به این امر گرایش دارند که مفهوم تحریک شهوانی را بپذیرند یا دست‌کم این فرض را قبول کنند که برخی عوامل پایه‌ای تحریک جنسی وجود دارد. این دیدگاه تمایل دارد که بیش از حد معین، برای میل جنسی به عنوان نیروی غریزی، سرچشمه‌ای فردی پیدا کند. دیدگاه مخالف آن، که از سوی گاگنن و سیمون ارائه شده، در تلاش برای یافتن رویکردی در تقابل با این نگاه است.

این دیدگاه دوم، فایده‌‌های زیادی دارد. در وهله نخست با پس زدن برتری تحریک زیست‌شناختی، مفهوم مثبت تاثیرهای اجتماعی‌فرهنگی‌ بیش از پیش در نظر گرفته می‌شود. به این ترتیب به جای نشان دادن روند یادگیری به عنوان مداخله‌ای منفی در سازوکار غریزه زیست‌شناختی، ساختاری اجتماعی در بررسی سکسوالیته مورد توجه قرار می‌گیرد. حتی اگر سازوکار غریزه جنسی به شکل یک تحریک ذاتی و غیراجتماعی دانسته شود، باز هم این امر به قوت خود باقی خواهد ماند.

دومین نکته مثبت دیدگاه فوق این است که خودش را به سمتی سوق می‌دهد که با مفهوم اجتماعی شدن به شکلی پیچیده‌تر سر و کار پیدا می‌کند. اگر دیدگاه مبتنی بر سرکوب میل غریزی را در نظر بگیریم مانند این است که هر فرد را به عنوان موجودی منفعل در مبارزه میان نیروهای زیست‌شناختی و اجتماعی در نظر بگیریم. حتی اگر پیروزی نیروهای اجتماعی به عنوان نتیجه این نبرد اعلام شود، باز هم با خطر جایگزین کردن یک توجیه جامعه‌شناختی بیش از اندازه ساده‌انگارانه به جای تفوق زیست‌شناختی مواجه خواهیم بود. گانگن و سیمون برای بررسی این موضوع، چارچوبی تعاملی فراهم کرده‌اند که بر اساس آن هر سوژه -زن یا مرد‌- به عنوان یک موجود فعال در روند اجتماعی شدن و ساخت سکسوالیته فردی‌ در نظر گرفته می‌شود.

‌نکته آخر و شاید از همه مهم‌تر این‌که با استفاده از این دیدگاه می‌توان از تمام مشکلات ناشی از به کارگیری دیدگاه فرویدی و به کار بستن سنت استوار بر مفاهیم وابسته به آلت مردانه رهایی یافت. بحث‌های بسیاری در این‌باره شده و‌... حقیقت این است که نه تنها جنس مذکر به خودی ‌خود بر‌تر از جنس مونث در نظر گرفته می‌شود، بلکه این طرز تلقی به عنوان یک هنجار جهانی برای انسان‌ها قلمداد می‌شود.

پیش‌فرض فوق یکی از ارکان اصلی نظریه فروید به شمار می‌رود که بر اساس آن به تحریک شهوانی به عنوان یک نیروی فعال و مردانه نگریسته می‌شود. در صورتی که تمایل جنسی زنانه به عنوان حاصل سرکوب تحریک شهوانی انگاشته شود، این خطر به وجود می‌آید که این میل در زنان به عنوان گونه‌ای تخریب شده از نوع مردانه آن در نظر گرفته شود (که به این ترتیب تمایل جنسی مردانه به عنوان گونه «بهتر» ارزشگذاری خواهد شد) یا این‌که به عنوان مکمل عملی آن در نظر گرفته می‌شود. بیشتر نظریه‌پردازی‌های مربوط به این حوزه از سوی مردان انجام شده است و بنابراین به زنان با چنین دیدگاه‌هایی نگریسته‌اند.

الگوی گاگنن و سیمون به ما کمک می‌کند به جای قضاوت درباره تمایل جنسی مردانه و زنانه بر اساس تفاوت‌های موجود در سرکوب آن‌ها، به این تمایلات به عنوان نتیجه تجربه‌های مختلف در یادگیری نگاه کنیم. با این الگو، مشکل در نظر گرفتن نقشی منفی برای زنان در برابر مردان برطرف می‌شود.

اگرچه بر این اساس، نظریه فروید را می‌توان رد کرد، اما نمی‌توان آن را به‌راحتی کنار گذاشت و درباره‌ آن بحث نکرد، چرا که نقش عظیم او در نظریه‌های مربوط به میل جنسی را نباید نادیده گرفت. آثار فروید، اولین نظریه‌ جامع پیشرفت روانشناسی‌‌ جنسی و تحسین‌برانگیز‌ترین تلاش برای رودررو شدن با پیچیدگی‌های این مساله بود تا بر اساس آن‌ها بتوان رابطه موجود میان تاثیرهای زیست‌شناختی، روان‌شناختی و محیطی را درک و تمایل جنسی را به دیگر شاخصه‌های شخصیتی مربوط کرد.

نظریه فروید از جنبه دیگری نیز با اهمیت تلقی می‌شود که این جنبه به تاثیر آن بر شیوه تفکر هرروزه ما درباره سکسوالیته بازمی‌گردد. نظریه او نه تنها مسیری آغازین برای توسعه نظریه‌های بعدی بود بلکه به رشد دانش عمومی در این‌باره و نگرش و ادراک جامعه درباره مفهوم تمایل جنسی نیز کمک شایان توجهی کرد. محکی جدی بر دیدگاه‌های فروید با در نظر گرفتن نقدهایی که گاگنن و سیمون مطرح می‌کنند موجب از میان رفتن برخی از مشکلاتی می‌شود که در بحث مربوط به نحوه بروز و تحول تمایل جنسی وجود دارد.

  • 1. gender

Jackson, Stevi. “1.5 The Social Construction of Female Sexuality.” Feminism and Sexuality: A Reader.

British theorist Stevi Jackson gained her MA from the University of York in 1973, after which she returned to pursue doctoral research on young women and sexuality. She has been Professor of Women’s Studies at the University of York for 11 years. She personally describes her research as an attempt to explain and theorise her own experience of being a heterosexual woman. This piece is originally from her series Explorations in Feminism published in 1978.

In seeking to explain the construction of our individual sexualities, some feminists have turned to psychoanalysis, but others have been wary of it. This critique of Freud, written in the late 1970s, goes on to offer an alternative perspective on female sexuality derived from sociological perspectives.

نظرات

کپچا
این سوال برای تشخیص این امر است که شما یک شخص بازدیدکننده هستید و از ارسال خودکار ایمیل‌های ناخواسته خودداری شود
Image CAPTCHA
حروفی را که در این تصویر آمده است، وارد کنید

سوژه ها

Coming soon
اردیبهشت ۱۳۹۱
Coming soon
فروردین ۱۳۹۱
Coming soon
اسفند ۱۳۹۰
Coming soon
بهمن ۱۳۹۰