مرداد ۱۳۹۲

آدم‌ها چطور خوب و بد می‌شوند؟

فیلیپ زیمباردو

فیلسوف‌ها، نمایشنامه نویس‌ها و متخصصان الهیات برای قرن‌ها با یک سوال گلاویز بوده‌اند: چه چیزی باعث می‌شود انسان‌ها کارهای نادرست انجام دهند؟

جالب این‌که من این سوال را زمانی که بچه بودم پرسیدم. زمانی که یک بچه در حال رشد در برونکس جنوبی، در قسمت پایین شهر در نیویورک بوده‌ام، دور من را آدم‌های جنایت کار گرفته بود، مانند بسیاری از کودکان که در پایین شهر بزرگ می‌شوند. یک دوستی داشتم که واقعا بچه خوبی بود. او تجربه سناریو دکتر جکیل، آقای هاید، لوییس استیونسون را داشت. این‌گونه است. آن‌ها مواد مخدر مصرف می‌کنند، جرم مرتکب می‌شوند و به دردسر می‌افتند و به زندان می‌روند. تعدادی از آن‌ها کشته می‌شوند و تعدادی از آن‌ها همین سرنوشت را بدون مواد مخدر خواهند داشت.

بنابراین من زمانی که داستان‌های رابرت لویس استینسون را می‌خواندم، برای من افسانه و قصه نبود. تنها سوال این بود که چه چیزی باعث قدرت‌دهی به آن‌ها می‌شود؟ و از آن مهم‌تر، این خط و مرز بین خوبی و بدی که آدم‌های خوشبخت دوست دارند فکر کنند این خط ثابت و غیرقابل‌ گذر است، در حالی که آن‌ها در بخش خوب‌ها ایستاده‌اند و دیگران در طرف بد‌ها... من می‌دانستم که این خط قابل جابه‌جا شدن است و همین‌طور قابل گذر کردن. افراد نیکوکار نیز می‌توانند گمراه شده و این مرز را رد کنند و تحت شرایطی محیطی خوب و گاهی کمیاب، بچه‌های بد نیز می‌توانند با کمک، بهسازی و بازپروری، دوباره بهبود یابند.

می‌خواهم با این تصویر وهم‌انگیز و زیبا از هنرمند هلندی‌ ام.سی.اسچر آغاز کنم. اگر شما به آن نگاه کنید و به قسمت سفید آن خیره شوید، یک دنیای پر از فرشته خواهید دید. اما اجازه بدهید که کمی دقیق‌تر نگاه کنیم. این‌طور که نگاه کنیم، چیزی که مشخص می‌شود، تعدادی دیو است، شیطان‌های دنیا که به ما چند چیز می‌گویند.

یک، این‌که دنیا این است، بوده و همیشه با خوبی و بدی پر خواهد شد، چرا که نیکوکاری و ستمکاری، روشنی و تاریکی از ویژگی‌های انسانی هستند. این به من چیز دیگری نیز می‌گوید. اگر شما به یاد بیاورید، فرشته مورد علاقه خدا، شیطان بوده است. به نظر می‌رسد که شیطان، لوسیفر یا معنای روشنایی می‌دهد. و همچنین در برخی از کتب مقدس به معنای ستاره صبحگاهی است. ظاهرا او از خدا پیروی نکرده و این ‌‌نهایت سرپیچی از قدرت پروردگار است. زمانی که او سرپیچی کرد، میکائیل و فرشته اعظم برای بیرون کردن او از بهشت به همراه دیگر فرشته‌ها رفتند. فرشته شیطان، بعد از سقوط در جهنم تبدیل به شیطان شد و نیروی شیطانی در دنیا آغاز شد.

ظاهرا این خدا بوده که جهنم را آفریده تا شیطان در آن نگهداری شود. به هر حال، گویا کار خوبی انجام نداده که او را آن‌جا نگه داشته‌اند. لذا، این قوس دگرگونی در کیهان که فرشته محبوب خدا به شیطان تبدیل شد، برای من یک سری مفهوم تعریف می‌کند تا بفهمیم که انسان‌ چطور از یک فرد نیکوکار و عادی برای همیشه به فردی شریر تبدیل می‌شود.

فرشته شیطان اثرگذار بوده است، هرچند که بر روی بدی‌ها تمرکز کرده است. بدی‌هایی که مردم می‌توانند تبدیل شود، نه به بدی که افراد هستند. این مرا به این تعریف روان‌شناسی رهنمون کرده است که شیطان تمرین قدرت است. این کلیدی است و این درباره قدرت است که به صورت عمدی به روان افراد آسیب می‌رساند؛ برای آسیب به روان افراد، برای نابودسازی اخلاقی افراد یا یک تفکر و برای انجام جنایت در مقابل مردم. اگر شما شیطان را در گوگل سرچ کنید، کلمه‌ای که تاکنون باید قطعا از بین می‌رفت، شما در یک‌سوم ثانیه به ۱۳۶ میلیون جواب می‌رسید.

چند سال قبل، من مطمئنم که شما نیز با افشای خبر آزار زندانیان در یک محل عجیب توسط سربازان آمریکایی در یک جنگ پر از حاشیه (همان‌طور که من شدم) حیرت زده می‌شدید. نام زندان ابوغریب بود. زنان و مردانی بوده‌اند که زندانیان را در یک حقارت باورنکردنی قرار می‌دادند. من بسیار حیرت‌زده شدم، اما غافلگیر نشدم، چرا که قبلا چیزهایی شبیه این دیده بودم، زمانی که مدیر تحقیقات در زندان استنفورد بودم.

بلافاصله مدیران نظامی بوش گفتند... چه گفتند؟ چیزی که همه مدیران نظامی گفتند، زمانی که این افتضاح رخ داد: «ما را سرزنش نکنید، سیستم این‌گونه نیست، این‌ها فقط چند سیب فاسد بوده‌اند، چند سرباز رذل.» فرض من این است که سربازان آمریکایی معمولا نیکوکار هستند. ممکن است که این بشکه بوده که بد بوده است (محیط نگهداری سرباز‌ها) اما من چگونه می‌خواهم، چگونه می‌خوام با این فرض برخورد کنم؟

من تبدیل به یک شاهد ماهر و متخصص شده‌ام برای یکی از این افراد، گروهبان چیپ فردریک و در این موقعیت من، به تعدادی از گزارش‌های بازرسی دسترسی داشته‌ام. من به او دسترسی داشتم، می‌توانستم روی او مطالعه کنم. از او خواستم که به خانه من بیاید تا او را بشناسم و بررسی روان‌شناسی انجام دهم که ببینم که آیا او سیب گندیده است یا سیب سالم. و سوم این‌که من به همه هزار عکسی که سربازان برداشته‌اند، دسترسی داشتم. این تصاویر ماهیت سکسی و خشونت‌آمیز داشته‌اند. همه این‌ها از دوربین سربازان آمریکایی گرفته شده است. چرا که همه یا دوربین دیجیتال یا تلفن همراه دوربین‌دار داشته‌اند. آن‌ها از همه‌چیز عکس گرفته‌اند، بیش از هزار تصویر.

من آن تصاویر را در دسته‌بندی‌های متفاوتی دسته‌بندی کردم. اما این‌ها پلیس ارتش آمریکا بوده‌اند، افراد ذخیره ارتش. آن‌ها اصلا برای این اهداف تربیت نشده بودند. همه این‌ها در یک جا رخ داد، بخش تیر وان.آ، در شیفت شب. چرا، چون تیر وان.آ، در مرکز بخش اطلاعاتی ارتش واقع شده بود. جایی که بازجویی انجام می‌شد و سی.آی.ای نیز در آن مرکز قرار داشت. بازجو‌های شرکت تایتان همه آنجا بودند، و آن‌ها هیچ اطلاعاتی درباره یاغی‌گری به دست نمی‌آورند. لذا، آن‌ها تصمیم می‌گیرند که بر روی این سربازان فشار بگذارند، پلیس، ارتش، تا از خط رد شوند. به آن‌ها اجازه دادند که تا اراده دشمن را بشکنند و آن‌ها را برای بازجویی آماده کنند. آن‌ها را ضعیف کنند، برای درآوردن دستکش‌ها و برای حسن تعبیر. این روشی است که آن‌ها تفسیر کرده‌اند. اجازه دهید با هم سری به این سیاه‌چال بزنیم.

صدای شا‌تر دوربین، صدای ضربه، صدای دوربین، ضربه، صدای تنفس، صدای زنگ.

خب، بسیار مخوف. این یکی از مثال‌های قابل دیدن از شیطان است. این نکته نباید از نظر شما مخفی بماند که دلیل این‌که من تصاویر زندانی‌ها را با دست باز با تصویر انسان کشیده شده توسط لئوناردو داوینچی جور کرده‌ام، این بود که این زندانی واقعا بیمار روحی بوده است. این زندانی هر روز خود را با مدفوع می‌پوشانده و آن‌ها عادت داشته‌اند هر روز او را در خاک بغلتانند تا دیگر بوی بد ندهد. اما زندان‌بان‌ها در ‌‌نهایت به او پسرمدفوع می‌گفته‌اند. او به جای این‌که در یک مرکز بیماران روانی باشد، در این زندان چه می‌کرده است؟

در هر مراسمی، این‌جا وزیر دفاع پیشین، رامسفلد است. او آمده و گفته که من می‌خواهم بدانم چه کسی مسوول است؟ و چه کسی آن سیب خراب است؟ خب، این سوال بدی است. شما باید سوال خود را تغییر دهید و بپرسید، مسوولیت چیست؟ چرا که زمانی که بگوییم مسوول چه کسی است، چه کسی می‌تواند یک نفر باشد، اما همچنین این مسوول می‌تواند یک موقعیت نیز باشد. به صورت مشخصی این یک راه غلط است.

خب، چگونه روان‌شناسان سعی در درک این‌چنین تغیراتی در شخصیت انسان‌ها دارند؟ اگر شما بر این اعتقاد باشید که آن‌ها قبل از این‌که به آن سیاه‌چال بروند، سربازان خوبی بوده‌اند؟ سه روش وجود دارد، روش اول محروم‌سازی خوانده می‌شود. ما به درون شخص نگاه می‌کنیم، شخصی که سیب بد خوانده شده است.

این پایه و اساس تمام دانش‌های اجتماعی است. پایه و اساس مذهب و پایه و اساس جنگ. روان‌شاسان اجتماعی چون من جلو می‌آیند و می‌گویند، بله انسان‌ها بازیگرانی بر روی صحنه هستند، ولی شما باید از شرایط وقوع اتفاقات مطلع باشید. چه هزینه‌ای برای بازیگران و شخصیت‌ها پرداخت می‌شود، لباس طراحی شده آن‌ها چیست؟ آیا یک کارگردان بر روی صحنه حضور دارد؟ و خب ما علاقه‌مند هستیم بر روی مطالبی مانند این‌که چه عوامل خارجی بر روی شخص اثر گذاشته است، بشکه بد؟ و دانشمندان علوم اجتماعی این‌جا متوقف می‌شوند و نکته اصلی را از دست می‌دهند که این‌‌ همان نکته‌ای است که من زمانی که شاهد و متخصص زندان ابوغریب شدم، آن‌ را کشف کردم. قدرت در سیستم و نظام. نظام و سیستم شرایط و محیطی را به وجود می‌آورند که در ان اشخاص فاسد و خراب می‌شوند؛ و این سیستم نظام حقوقی، سیاسی، اقتصادی و پیش‌زمینه فرهنگی است. و این‌جا جایی است که قدرت بشکه بد (محیط فاسد) را می‌سازد.

بنابراین اگر شما می‌خواهید که یک شخص را تغییر دهید، باید که محیط او را تغییر دهید. اگر شما می‌خواهید که در سیستم تغییری را به وجود آورید، باید بدانید که قدرت در کجای سیستم است. لذا دانستن تغییرات در شخصیت انسان‌ها معلول اثر شیطان است با سه عامل اصلی. و این اثر متقابل و پویایی دارد. چه چیزی باعث می‌شود که انسان‌ها در شرایط خاصی قرار بگیرند؟ و شرایط خاص آن‌ها را مجبور به چه کاری می‌کند؟ و چه چیزی در سیستم است که شرایط را می‌سازد و آن‌ها را تغییر می‌دهد؟

کتاب جدید من با عنوان اثر شیطان که اخیرا چاپ شده است، درباره این است که چگونه باید بدانیم که افراد خوب به افرادی بد و شریر تبدیل می‌شوند؟ این کتاب دربرگیرنده بسیاری از جزییات درباره چیزهایی است که امروز من قصد صحبت درباره آن‌ها را دارم. لذا کتاب اثر شیطان، بر روی علمکرد شریرانه تمرکز کرده است و واقعا یک تجلیل از مغز انسان است که توانایی بی‌انتهایی دارد که ما را تبدیل به یک انسان شریر یا یک انسان مهربان کند. لاقید یا بسیار مقید، سازنده یا ویرانگر و می‌تواند برخی از ما را تبدیل به انسان‌های تبهکار کند.

خبر خوب این‌که من قصد دارم به این نیز بپردازم که در انتها ممکن است برخی از ما تبدیل به انسان‌های قهرمان نیز بشویم. این یک کارتون بسیار زیبا در مجله نیویورکر است، که واقعا در آن به جمع‌بندی تمام صحبت‌های من می‌پردازد: من نه یک پلیس بد و نه یک پلیس خوب هستم؛ مانند خودت، من یک ترکیب پیچیده از ویژگی‌های مثبت و منفی شخصیتی هستم که بسته به موقعیت، این خصوصیات ممکن است پدیدار شود یا نشود.

یک تحقیق است که ممکن است برخی از شما درباره آن شنیده باشید، اما تعدادی از آدم‌ها داستان آن را نشنیده‌اند. شما مشغول تماشای تلویزیون هستید. این استانلی ملگرام است، یک کودک یهودی از برونکس که یک سوالی پرسیده است: آیا ممکن است هلوکاست این‌جا نیز به وقوع بپیوندد؟ مردم پاسخ داده‌اند: نه، این نازی‌ها در آلمان بودند، آن هیتلر بود، همان‌طوری که می‌دانی در سال ۱۹۳۹. او می‌گوید: بله، اما تصور کنید که هیتلر از شما می‌پرسد، ممکنه که شما آدم‌های خارجی را با برق بکشید؟ پاسخ: به هیچ‌وجه، من این کار نمی‌کنم، من آدم خوبی هستم. او می‌گوید: برای چه شما را در موقعیت قرار ندهیم و به شما این امکان و شانس را ندهیم که ببینیم در آن شرایط شما چه می‌کرده‌اید؟

کاری که او کرد این بود که از هزار انسان معمولی امتحان گرفت. ۵۰۰ نفر از نیوهیون و ۵۰۰ نفر از بریجپورت. او در آگهی خود نوشته بود: روان‌شناسان می‌خواهند حافظه را درک کنند، ما می‌خواهیم حافظه آدم‌ها را تقویت کنیم، چرا که حافظه کلید موفقیت است. خب؟ ما قصد داریم به شما ۵ دلار بدهیم، چهار دلار برای وقت شما. او گفته بود: ما دانشجویان کالج را نمی‌خواهیم بلکه دنبال مردان بین ۲۰ تا ۵۰ سال هستیم. در تحقیق بعدی، آن‌ها از زنان امتحان گرفتند. آدم‌های معمولی، مانند آرایشگر، کارمند و کسانی که کارهای اداری می‌کنند.

خب، شما ادامه می‌دهید و یکی از شما قرار است که یادگیرنده باشد و یکی از شما قرار است که معلم باشد. یادگیرنده‌ها، آدم‌های خوش مشرب و میانسال بودند. او یک سری وسایل شوک دادن را در اتاق دیگر تدارک داده بود. یادگیرنده می‌توانست میانسال یا جوان ۲۰ ساله باشد. توسط فرد آزمایشگر به یکی از شما گفته می‌شد که کار شما به عنوان معلم این است که به این آدم چیزهایی را بیاموزید. اگر او مطلب را درست آموخت به او جایزه بدهید، اگر نیاموخت، این دکمه را برای شوک دادن فشار دهید. دکمه اول ۱۵ ولت بود، فرد یادگیرنده حتی آن را حس هم نمی‌کرد. این نکته حیاتی است، همه افراد شریر از ۱۵ ولت شروع می‌کنند. و قدم بعدی ۱۵ ولت دیگر بود. مشکل این‌جا بود که در آخر کار دکمه به ۴۵۰ ولت ختم می‌شد. و وقتی شما ادامه می‌دادید، آن فرد شروع به فریاد زدن می‌کرد. که من دارم آسیب می‌بینم، مرا از این‌جا خارج کنید.

اگر شما فرد خوبی باشید، به مسوول آزمایش شکایت می‌کنید که: آقا؛ اگر این آدم آسیب ببیند، چه کسی مسوول است؟ متولی آزمایش می‌گوید: نگران نباش، من مسوول خواهم بود. ادامه بدهید، آقای معلم. و سوال این‌جاست، چه کسی ممکن است تا آخر ۴۵۰ ولت برود؟ شما باید این را در نظر داشته باشید، زمانی که به ۳۷۵ ولت می‌رسد، دستگاه می‌گوید: خطر، شوک اعمال شود. زمانی که به این‌جا می‌رسد،‌‌ همان XXX در عرصه پورنوگرافی است.

لذا میلگرم از ۴۰ روان‌شناس پرسید، چند درصد از شهروندان آمریکا ممکن است تا آخر (۴۵۰ولت) بروند؟ آن‌ها گفتند تنها یک درصد، چرا که این یک رفتار سادیسمی است و ما می‌دانیم که روان‌شناسی تنها یک درصد از آمریکایی‌ها را سادیسمی می‌داند. خب، ما این‌جا نتایج را داریم و آن‌ها نمی‌توانند بیشتر از این اشتباه کنند. دو سوم از شرکت کنندگان تا ۴۵۰ ولت رفته‌اند. این فقط یک تحقیق است. میلگرم ۱۶ تحقیق انجام داد و اینجا را ببینید. در تحقیق شانزدهم، زمانی که می‌بیند یک نفر مانند شما تا آخر خط می‌رود، ۹۰ درصد از افراد نیز تا آخر خط می‌روند. در تحقیق پنجم، اگر کسی سرپیچی کند، ۹۰ درصد نیز سرپیچی می‌کنند. در مورد زنان چه؟ تحقیق شماره ۱۳، هیچ فرقی با مردان ندارند. لذا میلگرم مشغول کمیت‌بندی رغبت شیطانی افراد برای فرمانبرداری چشم بسته از حکومت است، تا به ۴۵۰ ولت برسند. این مانند سرشماری طبیعیت انسان‌ها است. مانند سرشماری احساسی است که شما می‌توانید در تمام افراد به وجود بیاورید که آن‌ها کاملا از اکثریت پیروی کنند.

خب، چه چیزی با دنیای بیرون برابری می‌کند؟ برای تمام این تحقیق‌هایی که مصنوعی است؟ چه چیزی اعتبار آن‌ها در دنیای واقعی است؟ ۹۱۲ شهروند آمریکایی یا خودکشی کردند یا توسط دوستان یا خانواده خود در سال ۱۹۷۸ در جنگل گویان کشته شدند، چرا که آن‌ها به صورت کور از این مرد اطاعات می‌کردند، از پیشوای خود. نه از کشیش خود، بلکه از پیشوای خود، جناب کشیش جیم جون. او آن‌ها را به خودکشی در مراسم عشا ربانی ترغیب می‌کرد. و لذا او یک اثر شیطانی مدرن است. یک مرد خدا که به فرشته مرگ تبدیل شده است. تحقیق میلگرم درباره اولیا امور منحصر به فرد بود. بسیاری از ما در موسسه‌ها بودیم، لذا تحقیق در زندان استنفورد، یک تحقیق درباره قدرت یک ارگان بر روی رفتار اشخاص خاصی است. جالب توجه اینکه استانلی میلگرم و من هر دو در یک کلاس در دبیرستان در جیمز مونرو در برونکس در سال ۱۹۵۴ بوده‌ایم.

لذا این تحقیقی که من کرده‌ام با دانشجویان فارغ‌التحصیل، خصوصا کریگ هانی، ما نیز کارمان را با یک تبلیغ شروع کردیم. ما پول نداشتیم، لذا ما یک تبلیغ کوچک و ارزان داشتیم، اما ما نیاز به دانشجویان کالج برای تحقیقات زندگی در زندان داشتیم. ۷۵ نفر پیش‌قدم شدند تا این امتحان و تست شخصیتی انجام شود. ما مصاحبه کردیم و دو جین آدم انتخاب کردیم. افرادی که بیشتر نرمال و سالم بودند. به صورت اتفاقی آن‌ها را برای زندانی و زندان‌بان بودن انتخاب کردیم. لذا در روز اول، ما می‌دانستیم که ما سیب سالم داریم (افراد سالم). من قصد دارم آن‌ها را در شرایط بدی قرار دهم.

دوم، ما می‌دانیم که هیچ تفاوتی بین پسرهایی که تبدیل به زندان‌بان و پسرهایی که تبدیل به زندانی می‌شدند، نیست. پسری که قرار بود زندانی شود، ما به او گفتیم: در خوابگاه منتظر بمان، تحقیق روز یکشنبه آغاز می‌شود. ما به او نگفتیم که پلیس قرار است بیاید و یک بازداشت واقعی انجام دهد. مرد در ویدیو: ماشین پلیس جلو متوقف می‌شود و پلیس از در جلو خارج می‌شود. در می‌زند و می‌گوید که او به دنبال من است. خب، این‌جا آن‌ها مرا به در خروجی هدایت می‌کنند. آن‌ها دست مرا مقابل ماشین قرار می‌دهند. این ماشین پلیس واقعی بود و آن‌ها نیز پلیس واقعی بودند. همسایه‌های واقعی در خیابان نمی‌دانستند این یک آزمایش است. دوربین بود و همسایه‌ها نیز در اطراف بودند. آن‌ها مرا در ماشین گذاشتند و آن‌گاه مرا در اطرف پالو آلتو گرداندند. آن‌ها مرا به ایستگاه پلیس بردند، در زیر زمین ایستگاه پلیس و آن‌گاه مرا در یک سلول قرار دادند. من نفر اولی بودم که بازداشت شده بودم، لذا مرا در یک سلول قرار دادند که دقیقا مانند یک اتاق با یک در میله‌ای بود. شما ممکن است بگویید این یک زندان واقعی نیست. آن‌ها مرا این‌جا زندانی کردند، در این لباس کوچک و مایه شرمساری. آن‌ها این آزمایش را خیلی جدی گرفته بودند.

خب، این‌جا این زندانی است که قرار است مورد بدرفتاری قرار گیرد. این‌ها قرار است که به شماره تبدیل شوند. این‌ها نگهبان‌هایی هستند که سمبل قدرت و گمنامی هستند. نگهبان‌ها زندانیان را مجبور می‌کنند که کاسه‌های توالت را با دستان برهنه خود تمیز کنند یا کارهای تحقیرآمیز دیگری انجام دهند. آن‌ها را کاملا لخت می‌کنند و متلک‌های جنسی به آن‌ها می‌اندازند. آن‌ها شروع به کارهای تحقیرآمیز می‌کنند؛ مانند این‌که آن‌ها را مجبور به تقلید لواط می‌کنند. شما تقلید کردن تحریک آلت مردان با زبان را در سربازان ابوغریب دیدید. زندانبان‌های من این کار را در پنج روز انجام دادند. واکنش به استرس بسیار شدید بود، طوری که بچه‌های معمولی که ما به علت سلامت آن‌ها را انتخاب کرده بودیم، ظرف ۳۶ ساعت از داخل شکسته می‌شدند. این تحقیق در شش روز خاتمه یافت، چرا که از کنترل خارج شده بود. پنج بچه دچار شکست عاطفی شده بودند.

اگر این جنگجویانی که به جنگ می‌روند ظاهر خود را عوض کنند، آیا این نتیجه را عوض می‌کند؟ آیا اگر آن‌ها نا‌شناس باشند، این تغییری در نحوه برخورد آن‌ها با قربانی‌ها ایجاد می‌کند؟ ما می‌دانیم در برخی از فرهنگ‌ها، زمانی که به جنگ می‌روند، ظاهر خود را عوض نمی‌کنند. در برخی از فرهنگ‌ها، آن‌ها خودشان را به شکل (فرمانروای پرواز) نقاشی می‌کنند. در برخی دیگر آن‌ها ماسک می‌‌زنند. در بسیاری، سربازان در لباس‌های یک‌دست نا‌شناس می‌شوند. جان واتسون، دانشمند مردم‌شناس دریافت که ۲۳ فرهنگ مختلف دو نوع اطلاعات مختلف دارند. آیا آن‌ها ظاهر خود را عوض می‌کنند؟ ۱۵ تا. آیا آن‌ها می‌کشند، شکنجه می‌کنند، مثله می‌کنند؟ ۱۳ تا. اگر آن‌ها ظاهر خود را عوض نمی‌کنند، تنها یک هشتم آن‌ها، شکنجه می‌کنند یا مثله می‌کنند. کلید این معما در ناحیه قرمز رنگ است. اگر آن‌ها ظاهر خود را عوض می‌کنند، ۱۲ تا از ۱۳ تا یعنی ۹۰ درصد می‌کشند و شکنجه می‌کنند یا مثله می‌کنند. و این قدرت نا‌شناس بودن است.

بنابراین هفت عنصر از این روند و پردازش اجتماعی که روند شریر شدن را لغزنده و راحت می‌کند، چیست؟ بی‌فکری اولین قدم است. دیگران را از حالت انسانی خارج دانستن. خودپرستی و یکتا دانستن خود. کم اهمیت کردن مسوولیت شخصی. فرمانبری کورکورانه از اولیای امور. پیروی عادی از هنجار‌های گروه. تحمل انفعالی در مقابل شرارت با بی‌حرکتی و بی‌تفاوتی.

این زمانی رخ می‌دهد که شما در یک محیط جدید و نا‌آشنا قرار می‌گیرید. روش و منش عادی و همیشگی شما دیگر کار نمی‌کند. شخصیت و اخلاق شما دیگر درگیر نیست. داستایوفسکی می‌گوید: «هیچ چیزی راحت‌تر از تقبیح نماینده شیطان نیست؛ و هیچ چیزی سخت‌تر از دانستن نماینده شیطان نیست.» دانستن روشی برای بهانه آوردن یا دستاویز قرار دادن نیست. روان‌شناسی علم شناخت بهانه‌ها نیست.

جامعه‌شناسان و روان‌شناسان کشف کرده‌اند که چگونه افراد عادی بدون استفاده از دارو تغییر می‌کنند و به چیزهای دیگری تبدیل می‌شوند. شما به این نیاز ندارید. شما فقط به یک پردازش روانشانسی‌اجتماعی نیاز دارید. برابری‌ها در دنیای واقعی؟ این را با این مقایسه کنید. قصد دارم صحبت‌هایم را با این خاتمه دهم، جیمز شلیزنگر می‌گوید: «روان‌شناسان تلاش کرده‌اند که بفهمند چرا و چگونه افراد معمولی و گروهای عادی جامعه که معمولا انسانی رفتار می‌کنند، گاهی می‌توانند در شرایط خاصی طور دیگری رفتار کنند.» این اثر شیطانی است. او می‌گوید: «نشانه برجسته تحقیق استانفورد یک داستان اخطار برانگیزی را برای همه نیروهای نظامی دنیا بیان می‌کند. اگر شما به افرادی قدرت بدون نظارت بدهید، مانند یک دستورالعمل برای سوءاستفاده است. آن‌ها این را می‌دانستند و اجازه دادند این اتفاق روی دهد.

در گزارش دیگری، در تحقیقی که با ژنرال فای صورت گرفت، می‌گوید که کل نظام گناهکار است. در این گزارش او می‌گوید که این محیط و فضا بود که فاجعه ابوغریب را به وجود آورد، با رهبری ناقصی که اجازه رخ دادن چنین سوءاستفاده‌هایی را می‌دهد و این واقعیتی است که توسط مقامات بسیار بالا برای مدتی بسیار طولانی همچنان مجهول باقی مانده است. این سوءاستفاده‌ها برای سه ماه جریان داشته است. چه کسی این مساله را زیر نظر داشته است؟ جواب این است، هیچ کس و من فکر می‌کنم هیچ‌ شخص اصلی این کار را نکرده است. او به زندانبان‌ها اجازه انجام این کار‌ها را داده است و آن‌ها می‌دانستند که هیچ‌کس حاضر نیست که برای بررسی به این سیاه‌چال بیاید.

شما به یک شیفت نمونه در تمام مناطق نیاز دارید. این شیفت باید دور از نمونه پزشکی آن باشد که فقط روی مسایل منحصر به فرد کار می‌کند. این شیفت شبیه به سیستم خدمات درمانی عمومی است که موقعیت و نظام ساختاری بیماری‌ها را شناسایی می‌کند. قلدری کردن یک بیماری است، غرض‌ورزی و خشونت نیز بیماری است. از زمانی که تفتیش عقاید وجود داشته، ما با این مشکل مواجه بوده‌ایم، در تمام سطوح مواجه بوده‌ایم. اما می‌دانید چه است؟ این عملی نبود. الکساندر سولژنتسین می‌گوید که خط بین خوب بودن و شریر بودن از وسط قلب همه آدم‌ها می‌گذرد. این به این معنا است که این خط خارج نیست. این تصمیمی است که شما باید بگیرید. این موضوعی شخصی است.

می‌خواهم خیلی سریع با یک نکته مثبت پایان دهم: قهرمانی مانند زهر برای شرارت است؛ با ترویج دادن تخیلی قهرمانی، خصوصا در کودکانمان، در سیستم آموزشی خودمان. ما می‌خواهیم که کودکان ما بیاندیشند که: من قهرمانی هستم که در صف انتظار است، منتظرم تا لحظه درستش برسد و قهرمانی خودم را به نمایش بگذارم و مانند یک قهرمان عمل کنم. تمام زندگی از این به بعد روی این تمرکز می‌کنم که از شرارت دور باشم که از زمانی که بچه بوده‌ام، قهرمانان را بفهمم.

اکنون ایده و تصور آن‌ها از قهرمانی تبدیل به این می‌شود که افراد عادی هستند که اعمال قهرمانی انجام می‌دهند. این مکمل نظریه (هانا آرنت) به نام یک شیطان معمولی است. قهرمان‌های معمولی و سنتی ما معمولا اشتباه می‌کنند، چرا که آن‌ها استثنا هستند. آن‌ها تمام زندگی خود را حول این نکته متمرکز کرده‌اند که ما اسم آن‌ها را می‌دانیم. و قهرمان بچه‌های ما نیز نقش مدل و نمونه را برای آن‌ها بازی می‌کنند، چرا که آن‌ها یک توان و هوش فوق طبیعی دارند. ما می‌خواهیم بچه‌های ما بدانند که اکثر این قهرمان‌ها، آدم‌هایی هر روزه هستند و اعمال قهرمانانه چیز غیر عادی است.

این جو داربی است. او یکی از کسانی بود که این سوءاستفاده‌هایی را که دیدید متوقف کرد، چون تا این تصاویر را دید، آن‌ها را به دفتر بازرسی کل فرستاد. او یک کارمند شخصی سطح پایین بود که این‌ها را متوقف کرد، آیا او یک قرمان بود؟ نه. آن‌ها مجبور شدند تا او را مخفی کنند، به دلیل این‌که برخی می‌خواستند او را بکشند و بعد مجبور شدند زن و مادرش را مخفی کنند. برای سه سال آن‌ها مخفی زندگی می‌کردند.

این زنی است که آزمایش زندان استانفورد را متوقف کرد. زمانی که گفتم آزمایش از کنترل خارج شد، من مقام ارشد و مافوق زندان بودم. من نمی‌دانستم که آزمایش از کنترل خارج شده است و واقعا بی‌تفاوت بودم. او پایین آمد و آن دیوانه‌خانه را دید و گفت: «می‌دانید چی؟ این کاری که با این بچه‌ها می‌کنید، هولناک است. آن‌ها زندانی نیستند، آن‌ها نیز زندانبان نیستند، این‌ها بچه هستند و شما مسوول هستید. من آزمایش را روز بعد متوقف کردم. خبر خوب این‌که من سال بعد با او ازدواج کردم.

بنابراین محیط و شرایط قدرت انجام کار دارند؛ گرچه نکته این است که این شرایط کاملا مشابهی بود که می‌توانست باعث برافروختن دشمنی بین برخی از ما بشود. ما را برای همیشه به افراد شریری تبدیل کند. می‌توان تفکر قهرمانی را به دیگران نیز الهام کرد، این نیز شرایط مشابهی است. شما یا این طرف یا آن طرف دیگر هستید. بسیاری از مردم گناهکار شرارت تنبلی را دارند، چرا که مادر شما می‌گوید: «خودت را قاطی نکن، حواست به کار خودت باشد.» و شما باید بگویید: «مادر، انسانیت مساله من و به من مربوط است.»

روان‌شناسی قهرمانی این است (من قصد دارم صحبتم را این‌جا تمام کنم) که چگونه ما کودکانمان را تشویق می‌کنیم تا قهرمانان جدیدی بشوند. من با مت لانگدو که یک کارگاه آموزشی قهرمانی دارد، کار می‌کردم تا بتوانیم تخیل قهرمانی را گسترش دهیم. این برچسب زدن بر خود که: من قهرمانی هستم که منتظر ظهور است و به آن‌ها مهارت‌ها را آموزش دهیم تا بتوانند به قهرمان تبدیل شوند. شما باید به آن‌ها یاد بدهید تک‌روی چیست، چرا که شما باید (برای قهرمان شدن) همیشه از گروه پیروی نکنید. قهرمان‌ها افرادی عادی هستند که تنها اعمالی منحصر به فرد انجام می‌دهند. آن‌ها عمل می‌کنند.

کلید قهرمان بودن دو نکته است، نکته اول، زمانی که بقیه منفعل و خاموش هستند، شما باید وارد عمل شوید. نکته دوم: شما باید بر اساس منافع عمل کنید، نه بر اساس منافع شخصی و هوای نفسانی خود. می‌خواهم سخنانم را با داستانی که بسیاری از شما می‌دانید، خاتمه دهم. داستان درباره ولسی آتوری، قهرمان مترو نیویورک است. مرد ۵۰ ساله آمریکایی‌آفریقایی که کارگر ساختمان بود. او بر روی خط مترو نیویورک ایستاد، یک مرد سفید پوست روی ریل افتاده بود. قطار داشت می‌آمد و ۷۵ مسافر داشت. می‌دانید؟ آن‌ها یخ زده بودند. او دلیل خوبی داشت که خودش را قاطی این موضوع نکند. او سیاه پوست بود و آن مرد سفید پوست و او دو بچه کوچک داشت. به‌جای منفعل بودن، او بچه‌هایش را به فردی غریبه داد، بر روی ریل مترو پرید و مرد را بین دو ریل راه آهن گذاشت. خودش را روی او انداخت و خوابید تا قطار از روی او رد شود. آن مرد و آقای ولسی، بیشتر از ۲۵ اینچ ارتفاع داشتند و فاصله قطار تا زمین ۲۱ اینچ بود. نیم اینج می‌توانست سر او را از بدن جدا کند. او گفت «من کاری کردم که هر کسی ممکن بود انجام بدهد، کار بزرگی نبود که روی ریل بپری.»

نکته اخلاقی بسیار مهم این بود: «من کاری کردم که هر کسی باید انجامش می‌داد.» و خب، یک روز شما در یک موقعیت جدید خواهید بود، مسیرشماره یک را انتخاب کنید، شما می‌خواهید به یک شریر ابدی تبدیل شوید. شرارت، به معنای این خواهد بود که شما آرتور اندرسون خواهید بود. شما قرار است تقلب کنید. شما قرار است اجازه بدهید که گردن کلفتی صورت گیرد. مسیر شماره دو: شما قرار است به فردی تبدیل شوید که با منفعل بودن شریرانه احساس گناه می‌کند. مسیر شماره سه: شما به یک قهرمان تبدیل خواهید شد. نکته این‌جا است که آیا ما حاضر هستیم مسیر خود را برای بزرگداشت قهرمان‌های معمولی انتخاب کنیم و منتظر شویم که موقعیت درست پیش آید تا تفکر و تخیل قهرمانانه را عملی کنیم؟ چرا که این فقط ممکن است یک‌بار در زندگی شما پیش آید و اگر شما آن را رد کنید، همیشه خواهید گفت من می‌توانستم یک قهرمان بشوم و آن را پس زدم. لذا نکته این‌جا است که اول فکرکنید و بعد آن را عملی کنید.

می‌خواهم از شما تشکر کنم، متشکرم، متشکرم. بگذارید با قدرت شرارت در خانه و بیرون مقابله کنیم و بر روی اعمال مثبت تمرکز کنیم. برای دفاع از صلح و عدالت و احترام به آن‌ افراد؛ که متاسفانه دولت ما این کار را انجام نمی‌دهد.

بسیار سپاسگزارم.

Zimbardo, Phillip. Ted Talk: The Psychology of Evil. TED February 2008 Monterey, California. Permission to reuse granted by Creative Commons License.

Philip Zimbardo knows how easy it is for nice people to turn bad. In this talk, he shares insights and graphic unseen photos from the Abu Ghraib trials. Then he talks about the flip side: how easy it is to be a hero, and how we can rise to the challenge.

Philip Zimbardo was the leader of the notorious 1971 Stanford Prison Experiment -- and an expert witness at Abu Ghraib. His book The Lucifer Effect explores the nature of evil; now, in his new work, he studies the nature of heroism

نظرات

کپچا
این سوال برای تشخیص این امر است که شما یک شخص بازدیدکننده هستید و از ارسال خودکار ایمیل‌های ناخواسته خودداری شود
Image CAPTCHA
حروفی را که در این تصویر آمده است، وارد کنید

سوژه ها

Coming soon
اردیبهشت ۱۳۹۱
Coming soon
فروردین ۱۳۹۱
Coming soon
اسفند ۱۳۹۰
Coming soon
بهمن ۱۳۹۰