فروردین ۱۳۹۳

جادوی سپید

الا دارسی

مترجم: پرتو پروین

تابستان گذشته شبی را با دوستم ماگر که داروفروشی ساکن شهر ژاک‌ لوپرت است، گذارندم. از من پرسید: «آن خانم مسن را که در خانه سنگی عجیب و غریب نبش بازار ساکن است می‌شناسی؟ می‌گویند جادوگری است که هم جادوی سیاه و هم جادوی سپید را - از مادرش که دختر هلیه موتن، ساحره کیکرو بوده - یاد گرفته است. تا دلت بخواهد درباره مادر تودون - که مشتری‌های پر و پاقرصش بیش از هر قشر دیگر از نظامی‌ها و خانم‌های خوش‌بر و رو هستند - داستان‌های جالب می‌دانم که می‌توانم برایت تعریف کنم... اما هیچ‌کدام آنها به پای داستان السی مهی، که دست بر قضا اسم مشتری جوان من هم هست، نمی‌رسد.

«خانواده مهی اهل محله واور هستند و پدر این دختر، پی‌یر ژان، کارگر روزمزد بود که با قرض از این و آن به کاشت و برداشت گوجه فرنگی پرداخت و حالا صاحب ده ـ دوازده گل‌خانه است. خانم مهی هم، کم و بیش، به گاوداری مشغول است و درآمد آن را او و دوشیزه السی با هم به عنوان پول توجیبی مصرف می‌کنند. مرد جوانی که خواستگار السی است، پسر تومز بنّاست و احتمالا در ساخت و ساز گل‌خانه‌های مهی هم نقش داشته است. به هر حال، در شش ماه گذشته او مدام در واور بوده و بر تعمیرات و مرمت محل دکاترل نظارت می‌کرده است.

«این طور که به نظر می‌رسد تومز یک خاطرخواه وفادار اما متکبر است که می‌خواهد حرف حرفِ او باشد و ذره‌ای کوتاه نمی‌آید. اما آن تِرَک‌ کوچکی که بر تنِ سازِ دلدادگی افتاد و موسیقی دل‌نوازش را این اواخر به صوتی گوش‌آزار تبدل کرد، دوشنبه هفته پیش اتفاق افتاد. از طرفی خیلی‌ عجیب است دختری که هر هفته به مدرسه دینی یکشنبه‌ها می‌رود چنین اعتقاد راسخی به جادوی سپید داشته باشد، نه؟ به هر حال قرار بود که شاگردان مدرسه برای گردشی به پاون‌بی بروند و تومز هم ترتیبی داده بود تا ازهمان شروع گردش با دلبرش باشد. اما از دختر قول گرفته بود که اگر به هر دلیل تاخیر کرد، دختر با بقیه شاگردها همراه نشود و نرود بلکه همان جا منتظر بماند تا او بیاید و دختر را ببرد.

«اتفاقا همین هم شد و تومز دیر کرد و البته دختر هم به سهم خود کاری را کرد که هر زن واقعی می‌کند. او منتظر نماند و بدون تومز راهی شد. بعدها همین طور دلیل می‌آورد تا مرا متقاعد کند که برخلاف میل خودش رفته بود و این همراهانش بودند که او را واداشتند برود. طبیعت تسلیم شونده زن هیچ وقت خود را چنین آشکار نمی‌کند مگر وقتی که مجبور باشد کاری را انجام بدهد که میل باطنی خودش هم به آن باشد. به هر جهت، تومز مدتی بعد سر می‌رسد و می‌بیند که کسی منتظرش نیست. تصمیم می‌گیرد مسیر دانش آموزها را دنبال کند و به آنها برسد. به گمانم در شرایط معمولی به تشری تند اکتفا می‌کرد. بدبختانه، وقتی که مرد جوان به گروه رسید، دید که محبوبه بازیگوشش سخت مشغول بازی بوسه در میان حلقه است. بعد از صرف چای در کاترل‌آرمز، تمام گردش‌کنندگان به علف‌زاری در مجاورت آن محل رفتند تا وقت خود را به شنیدن نغمه‌های شاد کرنای فرانسوی و کنسرتینا بگذرانند. هم‌بازی‌های روستایی السی او را به میان حلقه بازی بردند و در برابر چشم همه خلایق و از جمله عاشق خشمگین‌اش بوسیدند.

«تو احتمالا آن قدرهمشهری‌های ما را می‌شناسی که بدانی خانواده تومز در مقایسه با خانواده مهی در رده اجتماعی بالاتری قرار دارند. من تصور نمی‌کنم که دخترخانم‌های تومز هیچ‌وقت در تمام عمرشان این قدر شأن خود را پایین آورده باشند که در بازی سخیفی چون بوسه در میان حلقه شرکت کرده باشند. بنابراین عجیب نبود که بعد از این ماجرا، السی خبر داد که: «بین من و مرد جوانم بگومگو شد.»

ماگر ادامه داد: «به معنی واقعی این عبارت بگومگو توجه کن. در قشر آدم‌های تحصیل‌نکرده، بین عاشق و معشوق فقط وقتی بگومگو می‌شود که آزرده‌خاطر باشند. در شرایط عادی، ممکن است تمام یک عصر تابستان، دست به دست، کنار هم بنشینند و ساعتی یک بار هم دو جمله بین آنها رد و بدل نشود. عشق زبان را قفل می‌کند؛ اما خشم به تنهایی آن را باز می‌کند، و معلوم است که وقتی زبان باز شود، به دلیل نداشتن تمرین کافی، به مراتب تندتر ‌می‌گردد و بیش از آن که بخواهی تند می‌رود.

سختی‌‍‌های زندگی و غرور جوانی دست به دست هم داد و آن روزعصر، آنها با این فرض که دیگر همدیگر را نخواهند دید، از هم جدا شدند. خشم از دست کسی که دوستش داریم، اثر ناگوار خودش را به جا می‌گذارد. تومز به بازی بیلیارد و نوشیدن براندی روی آورد. السی هم به اشک ریختن و دست به دامان به شیطان شدن. بعد از آن بود که پای دستورالعمل مادر تودون و معجون قوی‌تر من به میان آمد و حالا بار دیگر صلح و صفا برقرار شده است.»

پرسیدم: «یعنی می‌گویی طلسم را به دخترک فروختی و به او نگفتی که بی‌ثمر است؟»

ماگر بدون شرم و ناراحتی گفت: «من مقداری جوش شیرین را که قیمتش چند پشیز بود به بهای پنج شلینگ با منت و چانه‌زنی به او فروختم. زمانی، به طور تصادفی از یک خانم سالمند که مجانی درمان شده بود پندی شنیدم. آن خانم گفته بود: من که کار طبیبم را قبول ندارم. چون دارو و راهنمایی‌های خودش را مفت و مجانی به دیگران می‌دهد. معلوم است که تجویزش هیچ ارزشی ندارد. به همین دلیل به السی گفتم که باید پنج شلینگ انگلیسی به من بدهد و بعد گَرد را به او دادم و سفارش کردم که آن را در آب حل کند و با هر وعده غذا بخورد. اما یک نسخه دیگر هم تجویز کردم که اگرچه اهمیت کمتری داشت، می‌بایست مو به مو اجرا می‌شد تا طلسم موثر واقع شود. به دخترک گفتم: درست دفعه بعد که مرد محبوبت را در خیابان دیدی، یک راست به طرفش می‌روی، بی‌ آن که به چپ یا راست خود نگاه کنی دستت را پیش می‌بری و این کلمات را می‌گویی: خواهش می‌کنم، من از ته دل می‌خواهم که دوباره دوست باشیم! آن وقت اگر دختر خوبی بوده باشی و آن گرد را مرتب مصرف کرده باشی و هیچ کدام از دستورالعمل‌های مرا فراموش نکرده باشی، خواهی دید که همه چیز روبه‌راه می‌شود.»

ماگر لبخندزنان ادامه داد: «می‌دانم که برای طلسم ارزشی قائل نیستی، اما فارغ از این که ما در به اصطلاح قرن نوزدهم زندگی می‌کنیم، همان طلسم موثر واقع شد. السی همین دیروز به مغازه آمد تا مرا از نتایج کار باخبر کند و خیلی قشنگ از من تشکر کرد. آن قدر لطف داشت که بگوید: آقا، از حالا به بعد من همیشه می‌آیم سراغ شما. منظورم این است که اگر ببینم دوباره ورق دارد برمی‌گردد، می‌آیم اینجا. مطمئنم که دانش شما از مادر تودون خیلی بیشتر است. من هم گفتم: بله من جادوگر شناخته‌ شده‌ای هستم. اما بهتر است در مورد آن گرد حرفی نزنی. آن قدر عاقل هستی که بدانی چیزی که موثر واقع شد رفتار خودت بود و این که تصمیم گرفتی به جای طفره رفتن رودررو با مرد زندگی‌ات صحبت کنی، درست است؟ دختر با چشمهایی که از پختگی می‌درخشید نگاهم کرد و گفت: لازم نیست نگران باشید. من درباره آن موضوع حرفی نمی‌زنم. مادر تودون هم همیشه از من قول می‌گرفت که چیزی نگویم. اما به هر حال من که می‌دانم این گرد بود که باعث شد طلسم موثر واقع شود.»

«این موجود عزیز تا آخرین روز عمرش به همین باور می‌چسبد. زن‌ها معماهای شگفت‌انگیزی هستند. بیا و برای آنها توضیح بده که شکم‌بند سفت برای اندام‌های داخلی بدن مضر است. بعد هم با نمودار نشان بده که پوشیدن این لباس چه بلایی بر سر بدن می‌آورد. با ملاحت به رویت لبخند می‌زنند و می‌گویند: عجب، چه جالب! بعد می‌روند و شکم‌بندی می‌خرند که از شکم‌بند قبلی‌شان هم یک بند انگشت تنگ‌تر باشد. اما کافی است به آنها بگویی که وقتی در خیابان راه می‌روند نباید هیچ وقت از کنار سوزنی عبور کنند که نوکش به سمت آنها باشد چون چنین چیزی بدیمن است، آن وقت است که وجب به وجب زمین را می‌گردند مبادا سوزنی از چشم‌شان پنهان بماند. اگر برای یک زن از شگفتی‌های علم بگویی یک گوشش در می‌شود، گوش دیگر دروازه؛ اگر هم گوش بدهد که چه می‌گویی یک کلمه از توضیحاتت را باور نخواهد کرد. اما وقتی پای حرف‌های خاله‌زنکی در میان باشد حتی یک واو را از دست نمی‌دهد، سراپا گوش می‌شود و همه را به حافظه می‌سپارد و تا پایان عمر مو به موی حرف‌ها را به یاد خواهد داشت.»

پرسیدم: «واقعا؟ این موضوع جای بحث دارد. با آن که داستان تو ثابت می‌کند که هنوز در جاهای دورافتاده خرافات بسیاری هست، در شهری مثل لندن این حرف‌ها خریدار ندارد.»

ماگرنصحیت‌کنان گفت: «زن‌ها در همه جای دنیا مثل هم‌اند. فرقی نمی‌کند که چه طرز فکری مد روز باشد. کافی است پوسته بیرونی را کمی بخراشی، خیلی زود همان موجود تهی مغز زیرین خودش را نشان می‌دهد. نمونه‌اش همین: اگر من به دوشیزه السی گفته بودم: خب، تو اشتباه ‌‌کردی جانم؛ حالا هم این خودت هستی که باید برای آشتی قدم اول را برداری. به ریش من می‌خندید و با غیض و غضب از مغازه بیرون می‌رفت. اما چون من یک گرد آشغال را تحت عنوان طلسم به او فروختم، مثل یک بره سربه‌راه تسلیم شد. نه، وقتی با زن طرف هستی لازم نیست برای قبولاندن چیزی به او از عقلانیت کمک بگیری. اگر من این موضوع را ده سال پیش فهمیده بودم حالا چه بسا زندگیم بهتر بود.»

دوستم در این لحظه خاموش شد و در فکر گذشته‌های خود فرو رفت، گذشته‌ای که با شناخت من از آن، شاید بدبینی او را کم و بیش توجیه می‌کرد.

منبع: الا دارسی، چاپ لندن، ناشر: جان لین، ۱۸۹۵ گزیده‌ای از «جادوی سپید» به قلم الا دارسی. این داستان نخستین بار در تکرنگ‌ها (Monochromes) منتشر شد.

Excerpt taken from “White Magic” by Ella D’Arcy. Originally published in Monochromes by Ella D’Arcy. London: John Lane, 1895.

Ella D’Arcy (1857-1937) was an English writer best known for her short stories. D’Arcy’s style is often characterized as “psychologically realist” and focuses on themes such as marriage, the family, deception and imitation. This excerpt is taken from the story “White Magic” first published in her work, Monochromes, in 1895.

نظرات

کپچا
این سوال برای تشخیص این امر است که شما یک شخص بازدیدکننده هستید و از ارسال خودکار ایمیل‌های ناخواسته خودداری شود
Image CAPTCHA
حروفی را که در این تصویر آمده است، وارد کنید

سوژه ها

Coming soon
اردیبهشت ۱۳۹۱
Coming soon
فروردین ۱۳۹۱
Coming soon
اسفند ۱۳۹۰
Coming soon
بهمن ۱۳۹۰