فروردین ۱۳۹۳

حباب شيشه‌ای

سيلويا پلات

مترجم: رها دوستدار

مدت‌ها به بادی التماس ‌كرده بودم كه بعضی از صحنه‌های ديدنيِ واقعاً جالب بيمارستان را نشانم بدهد. برای همين، يك روز جمعه همه كلاس‌هايم را تعطيل كردم و سه روزِ آخر هفته را رفتم پيش او و همه چيز را نشانم داد... بادی مشغول وارسی پلاك چوبی عجيبی با يك رديف سوراخ روی ديوار بود، كه با سوراخی به اندازه سكه يك‌دلاری نقره شروع و به سوراخی به اندازه بشقاب غذاخوری ختم می‌شد.

رو كرد به من و گفت: «چه عالی! همين الان يكی داره زايمان می‌كنه.»

دمِ در اتاق زايمان، دانشجوی پزشكي لاغری با شانه‌های خميده ايستاده بود كه بادی با او آشنا بود.

بادی گفت: «سلام ويل، كی سرِ اين كاره؟»

ويل با ناراحتی جواب داد: «من،» و ديدم كه دانه‌های ريز عرق روی پيشانی بلند رنگ‌پريده‌اش نشسته. «من سرِ اين كارم، و دفعه اولمه.»

بادی به من گفت ويل دانشجوی سال سوم است و بايد هشت تا بچه به دنيا بياورد تا بتواند فارغ‌التحصيل شود.

بعد متوجه جنب و جوشی در انتهای راهرو شديم و چند مرد با روپوش‌های مغزپسته‌ای و كلاه‌های چسبان به همراه دو سه پرستار، در حالی كه برانكاری را كه توده سفيدرنگ بزرگی روی آن بود هُل می‌دادند، در صف نامرتبی به سوی ما آمدند.

ويل آهسته توی گوشم گفت: «نبايد اينو ببينی. اگه ببينی، ديگه هيچ‌وقت دلت نمی‌خواد بچه‌دار بشی. نبايد بذارن زن‌ها تماشا كنن، وگرنه نسل بشر منقرض می‌شه.»

من و بادی خنديديم، و بعد بادی با ويل دست داد و همگی وارد اتاق شديم.

با ديدن تختی كه آن زن را رويش می‌گذاشتند چنان تحت تأثير قرار گرفتم كه يك كلمه هم نگفتم. شبيه تخت شكنجه وحشتناكی‌ بود كه از يك سرش زيرپایی‌های فلزی بيرون زده بود و سرِ ديگرش انواع و اقسام ابزارها و سيم‌ها و لوله‌هايی بود كه از آنها سر در نمی‌آوردم.

من و بادی دوتايی كنار پنجره، در چند متری آن زن، ايستاديم و از آنجا همه‌چيز را خيلی خوب می‌ديديم.

شكم زن چنان برآمده بود كه اصلاً نمی‌توانستم صورت او و بخش فوقانی بدنش را ببينم. به نظر می‌آمد فقط يك شكم بزرگ مثل شكم عنكبوت دارد و دو پای لاغر و درازِ كوچك و زشت كه روی آن زيرپایی‌های بلند قرار داشت، و در تمام مدتی كه بچه‌اش به دنيا می‌آمد صدای ناله غيرانسانی‌اش قطع نمی‌شد.

بعداً بادی به من گفت دارويی به آن زن داده بودند كه باعث می‌شد فراموش كند اصلاً درد داشته و وقتی بد و بيراه می‌گفت و ناله می‌كرد، واقعاً نمی‌دانست چه می‌كند چون در يك‌ نوع حالت بی‌حسی بود.

فكر كردم اين دارو را بايد مردی اختراع كرده باشد. ما با زنی روبه‌رو بوديم كه درد وحشتناكی داشت، و پيدا بود كه هر ذره‌اش را احساس می‌كند وگرنه آن‌طور ناله نمی‌كرد، و اين زن يكراست می‌رفت خانه و بچه ديگری درست می‌كرد، چون آن دارو باعث می‌شد فراموش كند چقدر درد كشيده، در حالی كه تمام مدت، در بخش پنهانی از وجودش، آن دالان طولانی بی‌انتها و بدون ‌در و ‌پنجره درد منتظر بود كه باز شود و دوباره او را اسير كند.

پزشك ارشد، كه سرپرست ويل بود، مدام به آن زن مي‌گفت: «زور بزن، خانم تاموليلو، زور بزن، آفرين دختر خوب، زور بزن،» و عاقبت ديدم كه از درون آن شكاف اصلاح‌شده ميان پاهايش، كه از ماده ضدعفونی‌كننده قرمز بود، چيزی تيره و كرك‌دار بيرون آمد.

بادی، كه ناله‌های زن نمی‌گذاشت ديگران صدايش را بشنوند، آهسته گفت: «سرِ بچه‌ست.»

ولي سرِ بچه به دليلي گير كرده بود، و دكتر به ويل گفت كه بايد برش بدهد. صداي باز و بسته شدن قيچي را مثل پارچه روی پوست زن شنيدم و خون جاري شد ــ قرمزي روشن و تند. بعد، بلافاصله، انگار بچه افتاد توی دست‌های ويل. به رنگ آلوی سياه بود و انگار پوشيده از آرد با رگه‌های خون. و ويل يكبند با صدای وحشت‌زده‌ای می‌گفت: «الان از دستم می‌افته، الان از دستم می‌افته، الان از دستم می‌افته.»

دكتر گفت: «نترس، نمی‌افته،» و بچه را از دست‌‌های ويل گرفت و شروع كرد به ماساژ دادنش، و كبوی از بين رفت و بچه با صدايی گرفته و خش‌دار شروع كرد به گريه كردن و ديدم كه پسر است...

حوصله نداشتم از بادی بپرسم آيا راه‌های ديگری هم برای به دنيا آوردن بچه وجود دارد. نمی‌دانم چرا مهم‌ترين مسئله برايم اين بود كه عملاً بيرون آمدن بچه را از بدن خودت ببينی و مطمئن شوی كه بچه خودت است. فكر می‌كردم اگر قرار است در هر حال اين‌همه درد بكشی، همان بهتر كه بيدار بمانی.

هميشه خودم را در حالی مجسم ‌كرده بودم كه بعد از به دنيا آمدن بچه روی تخت زايمان به آرنج‌هايم تكيه داده و نيم‌خيز شده‌‌ام ــ البته بدون آرايش و با رنگ‌ورويی سفيد مثل مرده به خاطر آن تجربه سخت، ولی خوشحال و لبخند بر لب، با موهايی كه تا كمرم می‌رسيد. و دستم را دراز می‌كردم تا اولين بچه كوچولويم را كه پيچ و تاب می‌خورد لمس كنم و اسمش را، هر چه بود، به زبان می‌آوردم.

آن‌وقت، برای آنكه چيزی گفته باشم، پرسيدم: «چرا انگار به سرتاپاش آرد پاشيده بودن؟» و بادی برايم توضيح داد كه پوست بچه را ماده موم‌مانندی پوشانده كه از آن محافظت می‌كند. وقتی به اتاق بادی برگشتيم ... كنار هم روی تخت دراز كشيديم... ناگهان او پرسيد: «اِستر، تا حالا مرد ديدی؟»

از لحنش فهميدم كه منظورش مرد معمولی يا مرد به طور كلی نيست، فهميدم منظورش مرد لخت است.

گفتم: «نه. فقط مجسمه‌‌شو ديدم.»

«دلت نمی‌خواد مَنو ببينی؟»

نمی‌دانستم چه جوابی بدهم... گفتم: «چرا، بدم نمی‌آد.»

خيره شدم به بادی كه زيپ شلوار كتانی‌اش را پايين كشيد و آن را درآورد و گذاشت روی صندلی و بعد شورت توری نايلونی‌اش را هم درآورد... آن‌وقت ايستاد جلوی من و من همان‌طور به او خيره شده بودم. غير از گردن و سنگدان بوقلمون چيزی به فكرم نرسيد و خيلی غمگين شدم... «حالا بذار من تو رو ببينم....»

گفتم: «باشه يك وقت ديگه.»

بادی گفت: «باشه،» و دوباره لباس‌هايش را پوشيد.

بعد يك‌مدت همديگر را بوسيديم و بغل كرديم و حالم كمی بهتر شد. بقيه شراب دوبونه را خوردم و نشستم لبه تخت بادی و پا روی پا انداختم و از او شانه خواستم. موهايم را شانه كردم توی صورتم كه بادی نتواند آن را ببيند. يك‌دفعه گفتم: «بادی، تا به حال با كسی رابطه داشتی؟» انتظار داشتم بگويد: «نه، خودمو نگه‌داشتم برای وقتی كه با دختر پاك و باكره‌ای مثل تو ازدواج كنم.»

ولي بادی چيزی نگفت، فقط سرخ شد. «خُب، داشتی؟»...

بادی عاقبت گفت: «آره، داشتم»... حالا می‌فهميدم كه در تمام اين مدت فقط وانمود می‌كرده خيلی معصوم است.

«برام تعريف كن.» موهايم را آهسته شانه می‌كردم، و هر بار كه شانه را پايين می‌آوردم، دندانه‌هايش در گونه‌ام فرومی‌رفت. «اون كی بود؟»

انگار بادی خيالش راحت شده بود كه من عصبانی نيستم. حتی انگار احساس آرامش می‌كرد كه كسی را دارد كه ماجرای فريب خوردنش را برای او تعريف كند.

البته يك نفر بادی را فريب داده بود، آن رابطه را بادی شروع نكرده بود و در واقع تقصيری نداشت. زنِ پيشخدمت هتلی در كيپ كاد بود كه بادی تابستان گذشته آنجا پادويی می‌كرد...

اول فكر كردم لابد فقط همان يك بار با آن زن پيشخدمت خوابيده، ولی وقتی، محض اطمينان، پرسيدم چند بار، گفت يادش نمی‌آيد ولی هفته‌ای يكی دو بار تا آخر آن تابستان. سه را ضرب در ده كردم و به عدد سی رسيدم، كه با هيچ منطقی جور در نمی‌آمد.

بعد از آن، چيزی در وجودم يخ زد.

وقتی به دانشگاه برگشتم، شروع كردم به پرس‌وجو از چندتا از دانشجوهای سال‌های بالاتر. می‌خواستم بدانم چه می‌كردند اگر پسری كه می‌شناختند، درست در گيرودار آشنايی، ناگهان برمی‌گشت به آنها می‌گفت كه در طول يك تابستان سی بار با زن پيشخدمت ولنگاری خوابيده است. ولی از حرف‌های آنها اين‌طور برمی‌آمد كه بيشترِ پسرها همين‌جوری‌اند و تا وقتی دست‌كم تصميم به ازدواج نگرفته‌ايد يا نامزد نكرده‌ايد، واقعاً نمی‌شد آنها را به چيزی متهم كرد.

راستش، چيزی كه اذيتم می‌كرد اين نبود كه بادی با يك‌ نفر خوابيده است. منظورم اين است كه كلی داستان‌ درباره انواع و اقسام آدم‌ها خوانده بودم كه با همديگر می‌خوابيدند، و هر پسر ديگری بود فقط جزئيات جالبش را از او می‌پرسيدم، و شايد خودم هم می‌رفتم و با يكی می‌خوابيدم تا حسابمان صاف شود، و بعد ديگر فكرش را هم نمی‌كردم.

چيزی كه تحملش را نداشتم اين بود كه بادی وانمود می‌كرد من خيلی سكسی هستم و خودش خيلی پاك و منزه است، در حالی كه تمام مدت با آن زن پيشخدمت ولنگار رابطه داشت و لابد توی دلش به من می‌خنديد.

آن آخر هفته از بادی پرسيدم: «نظر مادرت درباره اين زن پيشخدمت چيه؟»

بادی به مادرش فوق‌العاده نزديك بود. هميشه حرف‌های مادرش را درباره رابطه زن و مرد نقل می‌كرد، و می‌دانستم كه خانم ويلارد هم در مورد بكارت زن و هم در مورد بكارت مرد خيلی متعصب است. اولين بار كه برای شام به خانه‌ا‌ش رفتم، نگاه زيركانه نافذ و عجيبی به من انداخت، و فهميدم كه دارد سعی می‌كند حدس بزند كه باكره هستم يا نه.

همان‌طور كه فكر می‌كردم، بادی دستپاچه شد. اعتراف كرد كه «مادر در مورد گلاديس از من پرس‌وجو كرد.»

«خُب، تو چی گفتی؟»

«گفتم گلاديس بی‌بندوبار و سفيدپوسته، و بيست‌ويك سالشه.»

می‌دانستم كه بادی هيچ‌وقت محض خاطر من اين‌قدر گستاخانه با مادرش صحبت نمی‌كند. هميشه از مادرش نقل می‌كرد كه‌ «چيزی كه مرد می‌خواهد رفيق است و چيزی كه زن می‌خواهد امنيت بی‌حدوحصر،» و «مرد تيری است به سوی آينده و زن جايی است كه آن تير از آن پرتاب می‌شود.» آن‌قدر حرف‌های مادرش را تكرار كرد كه خسته شدم.

منبع: برگرفته از حباب شيشه‌ای نوشته سيلويا پلَت. اين رمان را انتشارات هاينِمَن ابتدا در ۱۹۶۳ با نام مستعار «ويكتوريا لوكاس» منتشر كرد و در ۱۹۶۷ برای نخستين بار با نام پلَت منتشر شد.

Excerpt taken from The Bell Jar by Sylvia Plath. First published by Heinemann in 1963 under the pseudonym “Victoria Lucas.” Published under Plath’s name for the first time in 1967.

Sylvia Plath (1932-1963) was an American poet, novelist, and short story writer. She is credited with advancing the genre of confessional poetry, and won a posthumous Pulitzer Price in 1982 for The Collected Poems. This excerpt is taken from her only novel, The Bell Jar, a semi-autobiographical novel published for the first time shortly before her death in 1963 under the pseudonym, “Victoria Lucas.” The Bell Jar was published under Plath’s name in 1967, and became increasingly popular in the 1970s.

نظرات

کپچا
این سوال برای تشخیص این امر است که شما یک شخص بازدیدکننده هستید و از ارسال خودکار ایمیل‌های ناخواسته خودداری شود
Image CAPTCHA
حروفی را که در این تصویر آمده است، وارد کنید

سوژه ها

Coming soon
اردیبهشت ۱۳۹۱
Coming soon
فروردین ۱۳۹۱
Coming soon
اسفند ۱۳۹۰
Coming soon
بهمن ۱۳۹۰