فروردین ۱۳۹۳

جانِ یکه و تنها

كِیت شوپن

مترجم: رها دوستدار

۴

اگر آقای پونتلیه می‌خواست مطابق میل خودش یا هر كس دیگری توضیح بدهد كه همسرش كجا در انجام وظایف خود نسبت به فرزندانشان موفق نبوده قضیه فرق می‌كرد. این چیزی بود كه بیشتر از آنكه درك كند حس می‌كرد، و هرگز این احساس را بدون تأسف بعدی و تاوان فراوان بر زبان نمی‌آورد.

اگر یكی از پسرهای كوچك پونتلیه هنگام بازی زمین می‌خورد، احتمالاً گریه‌كنان به آغوش مادرش نمی‌دوید تا دلداری‌اش بدهد؛ به احتمال بیشتر از زمین بلند می‌شد، اشكِ چشم‌ها و شن‌های توی دهانش را پاك می‌كرد، و به بازی ادامه می‌داد. این بچه‌های كوچك دست به دست هم می‌دادند و در نزاع‌های كودكانه با مشت‌های گره‌كرده و صداهای هیجان‌زده، كه اغلب از صدای سایر بچه‌های كوچكِ مادرها بلندتر بود، تسلیم نمی‌شدند. پرستار دورگه به چشم آنها مانع عظیمی بود كه فقط به درد بستن دگمه كمر و شلوار و برس كشیدن موها و فرق باز كردن می‌خورد؛ چون یكی از قوانین‌ جامعه ظاهراً این بود كه مو را باید برس كشید و فرق باز كرد.

خلاصه،‌ خانم پونتلیه زن-مادر نبود. زن-مادر ظاهراً بر تابستان در گرند آیل حاكم بود. شناختن آنها آسان بود؛ هر گاه آسیبی، واقعی یا خیالی، بچه‌های نازنینشان را تهدید می‌كرد، با بال‌های محافظ بلند این طرف و آن طرف می‌پریدند. این زن‌ها بچه‌هایشان را می‌پرستیدند، عاشق همسرانشان بودند، و به نظرشان امتیاز مقدسی بود كه خود را به عنوان فرد به فراموشی بسپارند و در نقش فرشته نجات بال در بیاورند.

بسیاری از آنها در این نقش دلربا و دوست‌داشتنی بودند؛ یكی از آنها مظهر همه حسن‌ها و جاذبه‌های زنانه بود. اگر همسرش او را نمی‌پرستید، جانوری بود سزاوار مرگ با شكنجه تدریجی. اسمش آدل راتنیول بود. كلمات از توصیف او قاصرند، مگر همان كلمات قدیمی كه به‌كرّات در وصف قهرمان زن قدیمیِ داستان‌های عاشقانه و بانوی زیبای رؤیاهایمان به كار رفته‌اند. جذابیت‌هایش به هیچ وجه نامحسوس و پنهان نبود؛ زیبایی‌اش همواره چشمگیر و آشكار بود: موی طلایی پر چین و شكنی كه نه شانه مهارش می‌كرد نه سنجاق سر؛ چشمانی آبی كه به یاقوت كبود مانند بود؛ دو لبِ غنچه بسیار سرخ كه وقتی نگاهشان می‌كردی، فقط به یاد گیلاس یا میوه سرخ‌رنگ خوشمزه دیگری می‌افتادی. یك پرده گوشت آورده بود، ولی ظاهراً این موضوع ذره‌ای از لطف و ملاحت هر قدم، حالت و حركتش نمی‌كاست. به نظر نمی‌رسید گردن سفیدش باید اندكی نازك‌تر و بازوان زیبایش قدری لاغرتر باشد. دست‌هایی ظریف‌تر از دست‌های او وجود نداشت، و تماشای آنها هنگامی كه سوزن خود را نخ می‌كرد لذت‌بخش بود، یا هنگامی كه انگشتانه طلایش را حین دوختن لباس‌های خواب كوچك یا گلدوزیِ نیم‌تنه یا پیش‌سینه‌ای بر انگشت كشیده وسط میزان می‌كرد.

مادام راتنیول خیلی به خانم پونتلیه علاقه داشت، و بعد از ظهرها اغلب خیاطی‌اش را برمی‌داشت و به سراغ او می‌رفت. بعد از ظهرِ روزی كه آن جعبه از نیواورلئان رسید، آنجا بود. نشسته بود روی صندلی گهواره‌ای و سخت سرگرم دوختن لباس خواب كوچكی بود.

الگوی لباس خواب را آورده بود تا خانم پونتلیه از روی آن ببُرد ــ چه طرح جالبی داشت، طوری طراحی شده بود كه سرتاسر بدن نوزاد را بپوشاند، به صورتی كه فقط دو چشم كوچك، مثل چشم اسكیموها، می‌توانست از این لباس به بیرون نگاه كند. این لباس خواب برای زمستان طراحی شده بود، برای وقتی كه سوز سرد از دودكش پایین می‌آمد و جریان‌های‌ موذی سرمای وحشتناك از سوراخ كلیدها داخل می‌شد.

خیال خانم پوتنلیه از بابت رخت و لباس فعلی بچه‌هایش كاملاً آسوده بود، و ضرورتی نمی‌دید كه تدارك و دوختن لباس خواب زمستانی را موضوع تفكرات تابستانی‌اش قرار دهد. ولی نمی‌خواست نامهربان و بی‌علاقه جلوه كند، برای همین چند ورق روزنامه آورده و كف اتاق پهن كرده بود، و تحت راهنمایی‌های خانم راتنیول الگویی از آن لباس نفوذناپذیر بریده بود.

رابرت مثل یكشنبه‌ گذشته آنجا نشسته بود، و خانم پونتلیه هم جای قبلی‌اش را روی پله بالایی اشغال كرده و بی‌تفاوت به ستون تكیه داده بود. یك جعبه آب‌نبات كنارش بود كه گهگاه آن را جلوی مادام راتنیول می‌گرفت.

آن خانم ظاهراً نمی‌توانست تصمیم بگیرد، ولی عاقبت تكه‌ای نوگا انتخاب كرد؛ نگران بود كه زیادی سنگین باشد، و برایش ضرر داشته باشد. مادام راتنیول هفت سال پیش ازدواج كرده و تقریباً هر دو سال بچه‌ای به دنیا آورده بود. آن موقع، سه‌تا بچه داشت، و كم‌كم به فكر چهارمی بود. مدام درباره «بیماری»‌اش صحبت می‌كرد. «بیماری» او به هیچ‌ وجه معلوم نبود، و اگر خودش اصرار نداشت كه صحبت را به این موضوع بكشاند، هیچ‌كس چیزی درباره‌اش نمی‌دانست.

رابرت سعی كرد به او اطمینان خاطر بدهد، و گفت خانمی را می‌شناخته كه تنها غذایش در تمام طول ... ولی با دیدن صورت خانم پونتلیه، كه سرخ شده بود، جلوی زبانش را گرفت و موضوع صحبت را عوض كرد.

خانم پونتلیه، اگر چه با یك كرئول ازدواج كرده بود، آن تابستان در جامعه كرئول‌ها در لوبرون چندان احساس راحتی نمی‌كرد. همه آنها همدیگر را می‌شناختند، و گویی خانواده ‌بزرگی بودند كه روابط بسیار صمیمانه‌ای داشتند. یكی از ویژگی‌های بارز این مردم، كه خانم پونتلیه را به‌شدت تحت تأثیر قرار می‌داد، فقدان مطلق حجب و حیا بود. صراحت و رك‌گویی آنها ابتدا برایش قابل فهم نبود، هرچند در تطبیق دادن آن با تقوای نخوت‌آمیزی كه ظاهراً در زنان كرئول ذاتی و غیر قابل تردید است، هیچ مشكلی نداشت.

اِدنا پونتلیه هرگز شگفت‌زدگی خود را از شنیدن حرف‌های مادام راتنیول فراموش نمی‌كرد كه ماجرای ناراحت‌كننده یكی از زایمان‌هایش را، با همه جزئیات خصوصی، به موسیو فاریوالِ پیر ربط می‌داد. به‌تدریج از شگفتی‌ها خوشش می‌آمد، ولی نمی‌توانست جلوی سرخ شدن گونه‌هایش را بگیرد. چند بار هم با آمدنش داستان بامزه‌ای را قطع كرده بود كه رابرت برای سرگرمی گروهی از زنان شوهردار، كه با لذت به آن گوش می‌دادند، تعریف می‌كرد.

كتابی دست به دست چرخیده بود. وقتی نوبت به او رسید كه آن را بخواند، دچار حیرت عمیقی شد. احساس می‌كرد آن كتاب را باید در خلوت و تنهایی بخواند، گو اینكه دیگران هیچ‌كدام چنین نكرده بودند، و با شنیدن صدای پا از نظر پنهانش كند. این كتاب سرِ میز غذا با صراحت نقد می‌شد و آزادانه درباره‌اش بحث می‌كردند. خانم پونتلیه حیرت و تعجب را كنار گذاشت، و به این نتیجه رسید كه شگفتی‌ها پایان ندارند.

ادنا پونتلیه نمی‌توانست بگوید چرا وقتی دلش می‌خواست با رابرت به ساحل برود، در وهله‌ اول می‌بایست نپذیرد، و در وهله دوم با فرمانبرداری از یكی از دو غریزه متضادی كه او را به این كار وامی‌داشتند تبعیت كند.

كورسوی نوری كم‌كم درونش را روشن می‌كرد، نوری كه راه را نشان می‌دهد و در عین حال عبور از آن را منع می‌كند.

در آن مرحله اولیه، فقط او را گیج می‌كرد. او را به رویا فرو می‌برد، به تفكر وامی‌داشت، و به سوی دلهره موهومی سوق می‌داد كه در آن نیمه‌شب، كه تسلیم اشك‌هایش شده بود، بر او چیره شده بود.

سخن كوتاه، خانم پونتلیه كم‌كم به جایگاه خود در جهان به عنوان انسان پی می‌برد، و روابط خود را به عنوان فرد با دنیای درون و پیرامونش تشخیص می‌داد. شاید به نظر برسد كه این موضوع بار سنگینی از خِرد بر روح و روان زن جوانِ بیست‌وهشت‌ساله‌ای تحمیل می‌كند ــ احتمالاً بیشتر از آنكه روح‌القدس معمولاً با میل به هر زنی عطا می‌كند.

اما آغاز مسائل، به‌ویژه مسائل دنیا، ناگزیر مبهم، آشفته، بی‌نظم، و بی‌نهایت ناراحت‌كننده است. چه بسا كه بعضی از ما هرگز از این آغازها بیرون نمی‌آییم! و چه بسیار آدم‌ها كه در آشوب آن نابود می‌شوند!

صدای دریا اغواگر است؛ هرگز خاموش نمی‌شود، نجوا می‌كند، هیاهو می‌كند، زمزمه می‌كند، و روح را به جست‌وجوی افسونی در ورطه‌های‌ تنهایی فرامی‌خواند؛ به گم كردن خویش در هزارتوهای تعمق درونی.
صدای دریا با روح سخن می‌گوید. امواج دریا هوس‌انگیزند؛ جسم را پرمهر و صمیمی در آغوش می‌گیرند.

منبع: برگرفته از کتاب بیداری به قلم کیت شوپن. این کتاب در سال ۱۸۹۹ برای اولین بار منتشر شد و با اعتراض بسیاری روبه رو شد. متن حاضر از نسخه چاپ انتشارات پنگوئن لندن و نیویورک در سال ۲۰۰۳ برگرفته شده است.

Excerpts taken from The Awakening by Kate Chopin. First published by Herbert S. Stone & Company in 1899.

Kate Chopin (1850-1904) was an American author. Considered today as one of the most prominent feminist writers of the twentieth century, Chopin’s short stories and novels documented her surroundings and commonly described the major events of her lifetime, including the abolitionist movements and the emergence of feminism. These excerpts were taken from Chopin’s novel, The Awakening, originally titled A Solitary Soul, first published in 1899 by Herbert S. Stone & Company.

نظرات

کپچا
این سوال برای تشخیص این امر است که شما یک شخص بازدیدکننده هستید و از ارسال خودکار ایمیل‌های ناخواسته خودداری شود
Image CAPTCHA
حروفی را که در این تصویر آمده است، وارد کنید

سوژه ها

Coming soon
اردیبهشت ۱۳۹۱
Coming soon
فروردین ۱۳۹۱
Coming soon
اسفند ۱۳۹۰
Coming soon
بهمن ۱۳۹۰