شهریور ۱۳۹۳

انقلاب، تروما و نوستالژی در زندگی‌نامه زنان ایرانی مهاجر

نیما نقیبی

مترجم: افسانه حق‌طلب

بیست سال پس از انقلاب ۱۹۷۹ در ایران، گلاره آسایش و تارا بهرامپور زندگی‌نامه کودکی خود را، که در ایران گذشته بود، منتشر کردند؛ بازخوانی تاثیرات انقلاب بر زندگی‌شان و نقل‌مکان دردناک‌ آنها به خارج از کشور. آسمان زعفرانی: زندگی مابین ایران و آمریکا1 نوشته آسایش در ۱۹۹۹ و دیدن و بازدیدن: زندگی در ایران و آمریکا2 نوشته بهرامپور خط مقدم آن چیزی بودند که امروز تبدیل به پدیده‌ای غیرقابل انکار در خودزندگی‌نگاری‌های زنان مهاجر ایرانی به زبان انگلیسی شده است3. خاطرات آنها اولین مجموعه مکتوب نوشته شده توسط نسلی از زنان ایرانی ـ‌ آمریکایی است که بسیاری از آنها انقلاب ۱۹۷۹ را پیش از جوانی یا در جوانی از سر گذرانده و همراه خانواده خود به ایالات متحده مهاجرت کرده بودند. یک دهه پس از انتشار این کتا‌‌ب‌ها، ما شاهد تداوم نوشته‌شدن خودزندگی‌نگاری توسط زنان ایرانی به زبان انگلیسی هستیم4.

[...]

موضوعی که در مورد این موجِ خاص از خاطرات ایرانیان توجه مرا به خود جلب می‌کند این است که این خاطرات توسط نسلی از نویسندگان تولید شده که کودکی یا ابتدای جوانی خود را در انقلاب ۱۹۷۹ گذرانده‌‌اند. بنابراین، احساسات غالب در این متون، نوستالژیِ کودکی عمیقا آمیخته با نوستالژیِ از دست رفتن کشور یا خانه (پیش از انقلاب) است. 5 نوستالژی را در کتاب خود با عنوانِ آینده نوستالژی6 این‌گونه تعریف می‌کند: «مرثیه‌ای برای امکان‌ناپذیری‌ِ یک بازگشت افسانه‌ای، برای غیاب دنیای افسون‌شده با مرزها و ارزش‌های روشن7. آرزوی بازگشت و بازیابی گذشته تصویرسازی‌شده شخص چیزی است که بویم آن را نوستالژی «ترمیم‌کننده» می‌نامد که به دنبال بازسازی خرابه‌های از هم‌پاشیده آن گذشته تصویرسازی‌شده است. اما متون خودزندگی‌نگاری‌های ایرانیان که من در این مقاله مورد بررسی قرار می‌دهم با چیزی که بویم آن را تحت عنوان نوستالژی «انعکاسی» صورت‌بندی می‌کند نیز هم‌خوانی دارد، نوستالژی که «در درد سکونت دارد، در اشتیاق و از دست‌دادن، فرایند ناکامل یادآوری8.» مایلم در این نوشته‌ها این موضوع را مورد بررسی قرار دهم که چگونه در هم‌پیچیدگی خاطره خصوصی، خانوادگی با خاطره عمومی در خلال از هم‌گسیختگی و لطمه روحی9 ناشی از انقلاب، تجدید خاطرات نوستالژیک این نویسندگان از ایران را صورت‌بندی می‌کند. هم‌پوشانی خاطره خصوصی و عمومی، نوستالژی ترمیم‌پذیر و انعکاسی، ذهنیات آنها را شکل داده و ارتباط آنان را با کشور پذیرنده یعنی ایالات متحده مشخص می‌کند، همان‌طور که ادراکات آنها را از خانه پیشین (پیش از انقلاب) در ایران می‌سازد10.

بخش اول این نوشته بر دو نوشته دیدن و بازدیدن و آسمان زعفرانی متمرکز خواهد بود. هر دو این خودزندگی‌نگاره‌ها می‌تواند زیر عنوان آنچه «جیلیان وایتلاک11» روایت‌های «نسلی» می‌نامد، گذاشته شود؛ روایت‌هایی که اغلب توسط نسلی از زنان تولید شده است که لطمه روحی ناشی از انقلاب را در «مقطعی بحرانی از شدن در تاریخ زندگی شخصی خود12» تجربه کرده‌اند. آنچه که این متون را به هم ربط می‌دهد، تجربه مشترک آنها و توصیف انقلاب به عنوان یک رویداد آسیب‌زا، یک زخم در دوران کلیدی زندگی نویسندگان است. درک انقلاب به عنوان یک لطمه روحی، ما را به شناختن طریقه‌ای رهنمون می‌شود که در آن «لطمه روحی به سادگی [و تنها] در دل یک رویداد خشن یا نخستین در گذشته فرد جای ندارد، بلکه آن طریقه‌ای‌ست که طبیعت همگونی‌ناپذیر آن – که در بدو امر دقیقا به آن شناخته نمی‌شود - بازمی‌گردد تا بعدها دائما در پیشِ چشمِ بازمانده پدیدار شود13

[...]

قسمت دوم کار من به بررسی نوشته آزاده معاونی با عنوان جهاد رژلب: خاطرات یک ایرانی در حال رشد در آمریکا و آمریکایی در ایران14 خواهد گذشت. در حالی‌که نویسنده این متن با آسایش و بهرامپور در نوستالژی پیرامون ایرانِ پیش از انقلاب شریک است، نوشته او توسط و به واسطه روایت‌های خانواده در خارج از کشور تولید می‌شود15. بنابراین متن معاونی توجه را به این واقعیت جلب می‌کند که «خاطره ... وابسته به فردی که یک رویداد پیشینی را تجربه کرده، نیست، بلکه [هم‌زمان] به نسل‌های بعدی نیز انتقال یافته و پراکنده می‌شود.» پس نوستالژی معاونی برای «میهن»، به واسطه «پساخاطره» ساخته می‌شود. همانطور که ماریا هیرش16 توصیف می‌کند «پسا خاطره» شکلی بسیار قدرت‌مند از خاطره را می‌سازد چرا که به تجربیات واقعی یک فرد در گذشته اشاره ندارد یا تنها بر اساس آن ساخته نمی‌شود؛ بلکه خاطره‌ای است که از خلال ذره‌بین نسلی ساخته شده که با آن تروما [ی خاص] نشان‌دار شده‌اند17

[...]

در حالی‌که هم متن آسایش و هم نوشته بهرامپور با نوستالژیا و اشتیاق برای ایران پیش از انقلاب نشان‌دار می‌شوند، با تصفیه کردن خاطرات کودکی، تفاوت معناداری میان متون آنها به واسطه انتخاب ارتباطات میان عناوین [کتاب] اتفاق می‌افتد. بهرامپور زمانی‌که از زندگی ایران و آمریکا می‌نویسد، خود را در جایگاهی کم و بیش سیال در میان مرزها قرار می‌دهد، آسایش درد جابه‌جایی فرهنگی و عدم تعلق را به عنوان کسی که زندگی را میان آمریکا و ایران زیست می‌کند، به تصویر می‌کشد. خاطره آسایش به کشف دردناک خود اشاره می‌کند، مراقبه‌ای تلخ در زندگی خارج از کشور. او تمرکز خود را در کتابش به تفکر درمورد ارتباطش با ایران، با ایالات متحده و همسر و فرزندانش می‌گذارد. آسمان زعفرانی یک اکتشاف درونی در مورد غیاب هویت فرهنگی و ـ اگر دقیق‌تر بگوییم ـ در مورد خود اوست. متن آسایش حول موضوع آنها که می‌روند و آنها که می‌رسند، ترک‌کنندگان خانه و مراجعت‌کنندگان به آن شکل می‌گیرد.

[...]

فصل دوم این کتاب با عنوان «بازگشت به خانه: آمریکا» نوشته شده است؛ او بر طنز استفاده از عبارت بازگشت به خانه برای بازگشت به جایی که او احساس بی‌مکانی در آن دارد، تاکید می‌کند. در واقع، کتاب حول تاکید بر احساس بینابینی بودن18، چیزی که عناوین [استفاده شده در کتاب] نیز توجه [خواننده] را به آن جلب می‌کند، شکل گرفته است. فصل دیگری در ادامه این دو فصل آمده است که «بازگشت به خانه: ایران» نام دارد. هر دو این فصل‌ها که با عنوان بازگشت به خانه آمده‌اند، حامل این حس دشوار و پیچیده هستند که نتوان به یک مکان خاص عنوان خانه را داد. بنابراین، کتاب با فصلی به پایان می‌رسد که به درستی «بینابینی بودن» نام گرفته است، نامی که شرایط ناب دیاسپورا بودن را تشریح می‌کند: ناتوانی در برگزیدن یک طرف بر طرف دیگر و چالش تحمل همه‌جا «بی‌خانه» بودن. این فصل آخر، دوگانه آسایش را به عنوان یک ایرانی-آمریکایی نشان می‌دهد: او محصول هر دو فرهنگ و دو ملیت است، اما هر دو این موقعیت‌ها با ازدست‌دادن نشان داده می‌شود. برای نمونه، تجربه او به عنوان والد، با ته‌مایه‌ای از هراس در مورد تهاجم آمریکایی‌ها به زندگی و از دست رفتن هویت ایرانی‌اش همراه است. او از تلاش‌هایش برای تدریس زبان فارسی به دخترش مینا می‌نویسد و ترس او زمانی‌که فرزندش دایره لغات فارسی خود را با انگلیسی مخلوط می‌کند :« دچار اضطراب شدم، برای من که می‌دانستم زبان خونی در رگ‌های فرهنگ است. زبان خود ماست، بازنمایی‌شده و ملبس در اسم‌ها و فعل‌ها و صفات. بدون فارسی، ایرانی درون مینا خشک می‌شود و از میان می‌رود. حتی با اینکه من این‌طور فکر می‌کردم، می‌دانستم که ترس واقعی من از‌میان‌رفتن ایرانیِ درون خود من است نه مینا. پس برای حفاظت از میراث مینا، من از ایرانیِ درون خودم محافظت کردم، چرا که آنها به هم متصل بودند19.» تصمیم آسایش برای حفظ و نگهداری پیوستگی فرهنگی و زبانی مابین گذشته‌ ایرانی او و امروز آمریکائیش از رهگذر اشیاق نوستالژیک او برای ایران بچه‌گی‌هایش مشهود است، دوران بچگی و دورانی تاریخی که به واسطه از هم‌گسیختگی انقلابی از دست رفت.

در کتاب دیدن و دوباره دیدن، اعلام بهرامپور به والدینش مبنی بر بازگشت به ایران برای دیدار منجر به پاسخی بسیار شفاف و قاطع از جانب مادر می‌شود: «مادرم به سمت من برگشت، تلاش می‌کرد آرام باشد، اما تلخی‌ای در صدایش بود که من هرگز قبلا نشنیده بودم، به من گفت: به دنبال چه چیزی هستی؟ کودکیت؟ نمی‌توانی آن را بازگردانی20.» واکنش نسبتا خشن مادر می‌تواند با هراس او از بازتاب آنچه بهرامپور احتمالا به دنبال آن بود توضیح داده شود: شاید مادر نگران این بود که دوباره دیدن جایی که او [دخترش] کودکی خود را در آن گذرانده، او را از خانه فعلی دور می‌کند و باعث می‌شود او گذشته و هویت فرهنگی را اعاده کند که مادر آمریکایی او دیگر به آن دسترسی ندارد.

درحالی‌که متن بهرامپور، مانند متن آسایش، خاطره‌ای نوستالژیک از دوران کودکی فوق‌العاده‌اش در ایران ارائه می‌کند، ارتباط او با هویت دیاسپورایی‌اش ستودنی‌تر از چیزی است که آسایش در کتاب خود به واسطه عنوان‌هایی که برای کتابش انتخاب کرده ارائه می‌دهد. استفاده از حرف ربط «و» نشان‌دهنده تلفیق میان دو فرهنگ به جای پل زدن میان دو فرهنگ است. این ایده به واسطه این واقعیت که بهرامپور خود محصول هر دو فرهنگ است بیشتر واضح می‌شود، چرا که او مادری آمریکایی و پدری ایرانی دارد. به جای احساس خارجی بودن در هر یک از دو زمینه [اجتماعی-فرهنگی]، او آزادانه میان مرزها حرکت می‌کند – اشتباهات اجتماعی موردی در بستر فرهنگی ایرانی از او سر می‌زند، جایی که قواعد رفتار اجتماعی سختگیرانه‌تر از نوع آمریکایی آن است. خاطرات بهرامپور از کودکی خود در ایران پیش از انقلاب مانند آسایش فوق‌العاده تصویر می‌شود اما در عین حال او از این موضوع نیز آگاه است که تجربه کودکی او در آن زمان تجربه‌ای معمول نبوده.

[...]

بهرامپور متوجه است که نمی‌تواند در فرمی غیرپیچیده ادعای هویت دیاسپورایی کند؛ اگرچه والدین او مجبور شدند که یک خانه را به جای دیگری برگزینند، هر دو مکان، به شکلی یکسان برای آنها حکم خانه را داشت. هم‌زمان، انتقال به ایالات متحده سفری آرام نبود و بهرامپور از درد جابه‌جایی اجباری و تغییر مکانی که در خلال دوران نوجوانی حس کرده، می‌نویسد. او خاطراتش از بازگشت با هویت ایرانی را بازگو می‌کنددر حالی‌که هویت آمریکایی را نیز در خود داشته است، با تاکید بر لطمه روحی ناشی از انقلاب و احساس از دست دادن دائمی تجربیاتی که با ایرانیان هم‌نسل خود داشته است، به‌ویژه آنها که زمان انقلاب و در دوره پیش از نوجوانی بودند: «[احساس جابه‌جا شدن] در ایرانیان هم‌سن من قوی‌ترین حس به نظر می‌رسد. به نظر می‌رسد آنها که آنقدر جوان بودند که بتوانند خود را با فرهنگ آمریکایی هماهنگ کنند و در عین حال آنقدر بزرگ بودند که هنوز خاطرات خود از ایران را به یاد بیاورند، سخت‌ترین شرایط را برای انتخاب تعلقات فرهنگی خود داشتند، شاید برای اینکه جوان‌تر از آن بودند که خودشان در مورد ترک کردن و یا ماندن در ایران تصمیم بگیرند21

احساس بیگانگی فرهنگی در حال و هوای سیاسی ایالات متحده در ۱۹۸۰ شدیدتر شد؛ این سال مصادف بود با بحران گروگانگیری در ایران و تشدید احساسات ضد ایرانی در ایالات متحده.

[...]

بنابراین ایرانیانی که ایران را با تروما [هول و هراس] ناشی از انقلاب ترک کرده بودند به آمریکا رسیدند تا با احساسات بیگانه‌ستیزی آمریکائیان مواجه شوند. اگر از این نقطه به ماجرا نگاه کنیم، تعداد بی‌شمار خودزندگی‌نگاره‌ها در دوران پس از انقلاب نشان‌‌دهنده بحث کای اریکسون22 در ارتباط با ابعاد اجتماعی تروما و امکانات آن برای خلق اجتماعات است23. همانطور که آسایش و بهرامپور از خلال خاطرات عمومی و شخصی خود کار نوشتن را پیش می‌برند، اما از طریق این بازگویی از لطمه روحی در سطوح شخصی و ملی، «نوعی سهیم شدن همدلانه» را بنیان می‌گذارند که ما را پیش می‌برد، حتی اگر تنها چندسانتی‌مترE. Ann Kaplan, Trauma Culture (New Brunswick, NJ: Rutgers University Press, 2005), 37..»

انقلاب و پساخاطره

کتاب جهاد رژلب، نوشته معاونی، باید کمی جدا از کار آسایش و بهرامپور در نظر گرفته شود. در حالی‌که متن معاونی، همانند متون آسایش و بهرامپور، با نوستالژی و خاطرات ایران درهم‌آمیخته می‌شود، اشتیاق معاونی برای «خانه» پیش از دیدار او از کشوری اتفاق می‌افتد که اولین بار در پنج‌سالگی دیده بود. سفر او نوستالژی او را برای ایرانی می‌سازد که از رهگذر خاطرات نسل پیشین و حسرت‌های آنها برای سرزمینی که از آن گریخته بودند، ساخته شده بود. بنابراین، کتاب او به شدت از رابطه با واسطه او با ایران آگاه است: «من در پالوآلتو، متولد شدم، در میان خانواده‌ای که در میان جامعه دیاسپورای ایرانی زندگی می‌کرد، [جامعه‌ای] که آکنده از نوستالژی و اشتیاق برای ایرانی که هزاران مایل از آن فاصله داشت. به عنوان یک دختر، در [میانه] افسانه‌ای تحریف شده از تبعید زندگی کردم، خودم را شاهزاده‌ای پارسی تصور می‌کردم، دور شده از سرزمین مادری ـ سرزمین نور و شعر و هزاردستان ـ به واسطه نیروهای شیطانی یک انقلاب. من داستان را از جنگ ستارگان وام می‌گرفتم و خودم را قانع کرده بودم که این داستان ایران است24

نوستالژیای معاونی برای ایران از خلال پساخاطره شکل می‌گیرد، اصطلاحی که «به ویژه ارتباط فرزندان بازماندگان از یک فرهنگ یا یک لطمه روحی جمعی را با تجربه‌های والدینشان پیوند می‌دهد، تجربه‌هایی که آنها تنها به عنوان روایت‌ها و تصویر‌هایی از آنچه در آن رشد یافته‌اند «به خاطر می‌آورند»، اما آن‌چنان قدرت‌مند و آن‌چنان نامیرا که برساختن خاطرات را حق خود می‌داند25.» متن معاونی به شیوه‌ای رسا نشان می‌دهد که چطور می‌توان این مفهوم را در مورد خاص ایرانیان به کار برد. اشتیاق او برای ایرانِ ایده‌آل‌سازی شده پیش از انقلاب، نوستالژیایی را می‌سازد که توسط نسل پیش از او به او منتقل شده است، نسلی که در سال‌های تروماتیک انقلاب در ایران و در سال‌های بحران گروگان‌گیری در آمریکا زندگی کرده است.

پس آنچه هر سه زندگی‌نامه با یکدیگر در آن مشترک هستند، تشریح شرایط دیاسپورایی زیرمجموعه ازدست‌دادن است - از دست دادن کودکی، از دست دادن هویت فرهنگی، و از دست دادن خانه (ملی). معاونی، نوستالژی خود را برای ایران از طریق ابراز اشتیاق برای کودکی و خانه‌ای بیان می‌کند که دسترسی دیگری به آن غیر از سفری کوتاه به تهران در پنج‌سالگی نداشته است، سفری که در خاطرات او از بالارفتن از درخت توت در یک «باغ … آنچنان پر از درخت، که من از شاخه‌های درختی به درخت دیگر می‌پریدم و دانه‌های درشت و آبدار توت را همین‌طور که از این درخت به آن درخت می‌رفتم می‌چیدم، درختانی که تا جایی که چشم کار می‌کرد گسترده بودند، جنگلی باشکوه از توت که وقتی انها را می‌چیدم، رسیده بودند26.» رومانتیک می‌شود.

[...]

زمانی‌که معاونی در سن بیست و چهارسالگی به عنوان کارمند مجله تایم به تهران سفر می‌کند، در می‌یابد که ارتباط او با ایران به واسطه خاطرات نسلی زخم‌خورده و دیاسپورایی شکل گرفته که دوره ایران پیش از انقلاب را ستایش کرده و دوران پس از آن را سیاه‌نمایی می‌کند.

[...]

بنابراین، این «نوستالژیای بدون ریشه» و پساخاطره است که «خانه» او را به ایران سوق می‌دهدMarianne Hirsch and Leo Spitzer, “We Would Not Have Come Without You: Generations of Nostalgia,” in Contested Pasts: The Politics of Memory, ed. Katharine Hodgkin and Susannah Radstone (New York: Routledge, 2003), 85.
. ایده «به خانه رفتن» از رفتن به مکانی که تا حد زیادی برای او خارجی است، نمونه‌ای است از طریقه‌ای که در آن شرایط تبعید و اشتیاقی مداوم برای بازگشت به کشور مادری، با تاثیرات تروما، اتفاقی که «دیرتر از زمان معمول آن» تجربه می‌شود و در مالکیت تکرار شونده کسی است که آن را تجربه کرده، به هم می‌پیوندند. این در واقع تاخیر بیش‌از اندازه در تجربه تروماتیک است که اجازه می‌دهد مفهوم پساخاطره شکل بگیرد.

[...]

از ویژگی‌های بسیاری از روایت‌های ایرانیان خارج از کشور، در هم آمیختن فضای مبهم و دوسویه‌ مرز است. اما این متون، در تدوین تجربه دیاسپورایی بیشتر متمایل به تمرکز بر ترومای انقلاب و از دست دادن کودکی، خانه و هویت فرهنگی است. ضربان نوشتار بخصوص در متون آسایش و معاونی بیشتر متوجه ابراز تمایل مکرر برای ادعای هویت مبهم و گریزان ایرانی است تا ستودن موقعیت «عدم تعلق». برعکس تلاشی که بهرامپور برای آشتی با خودش نشان داده است. تلاش آسایش برای بازتولید فرهنگ ایرانی در سطحی کوچک - با بازسازی کردن اتاقی در خانه خود با سبک سنتی ایرانی، با اطمینان حاصل کردن از این موضوع که همسر آمریکایی و فرزندانش فارسی حرف خواهند زد، با بازگشت مرتبط به ایران برای دیدارهای طولانی با خانواده‌اش - شاخص‌هایی هستند که تلاش‌های او را برای آوردن «خانه» در «دوردست» نشان می‌دهند. از رهگذر این تلاش‌ها او نسخه‌ای از هویت و فرهنگ ایرانی را برای خود و فرزندانش بازسازی می‌کند تا در فضای خانگی خود در ایالات متحده در آن زندگی کنند.

انتخاب معاونی برای زندگی، کار، ازدواج و داشتن فرزند در ایران شاید روش او را برای دسترسی به ایرانی بودنی باشد، [ایرانی بودنی] که دیگر در جامعه ایرانیان خارج از کشور در کالیفرنیا در دسترس‌اش نیست. آسایش و معاونی به جای ستودن موقعیت دیاسپورایی در جهت بازشناسی خود درون مرزهای قومی و ملی تلاش می‌کنند و این کار را با تلاش برای تحکیم هر چه بیشتر میراث ملی و فرهنگی ایرانی خود می‌کنند. سیاست‌های مهم فرهنگی دیاسپورایی بر ایجاد تنش میان خانه و کشور میزبان متمرکز است، کاری که منجر به مورد پرسش قرار دادن مفهوم دولت-ملت می‌شود مفهومی که تمایل تاکید بر مرزها، جانمایی مرزها و محترم شمردن فضای مرزی دارد، فضایی که تولید اَشکال دوگانه فرهنگی را تسهیل می‌کند27.

اما در این اتصال تاریخی زخم‌های انقلاب هنوز تازه هستند و ما در مراحل مقدماتی تسخیر و فراوری احساس از دست دادن باقی می‌مانیم قبل از آنکه بتوانیم موقعیت‌های دیاسپورایی را از رهگذر امکان‌پذیری‌های لطمه‌های روحی ناشی از انقلاب بازتعریف کنیم.

هرچند، هر لحظه‌ای که ما فرایند کارکردن بر روی ترومای انقلاب را آغاز کنیم، این فرایند با تعریف دومینیک لاکاپرا28 مشخص خواهد شد «توانایی فراخواندن در حافظه‌ای که در آن چیزی برای کسی اتفاق افتاده (برای کسی یا بستگان کسی)، در حالی‌که درمی‌یابیم که شخص حالا اینجا زندگی می‌کند و حالا با دریچه‌ای باز نسبت به آینده.» می‌توانیم امکان‌پذیری تروما را به عنوان زخمی کارآمد ببینیم، شخصی که وادار می‌شود تنظیمات هویت‌های ملی و جنسیتی ایرانی خود را تغییر دهد29. در زمینه فرهنگی و اجتماعی ایرانی، از هم‌گسیختگی رادیکال ایجاد شده به واسطه انقلاب در ساخت فرهنگی، اجتماعی و سیاسی ملت می‌تواند و در واقع توانسته است اَشکال جایگزین و متفاوتی از تصویرسازی از خود را شکل دهد.

بازتعریف ملت، از فرهنگ و از نقش‌های جنسیتی، خود را در هر دو شکل گسیختگی و امکان‌پذیری در نوشته‌های زنان ایرانی نشان می‌دهد، [نوعی] قرار دادن زنان ایران در خارج از کشور به عنوان بازیگران کلیدی فرایند بازسازی تصویر ذهنیات زنان ایرانی در خلال ترومای انقلاب.

  • 1. Saffron Sky: A life between Iran and America
  • 2. To See and See Again: A life in Iran and America
  • 3. Gelareh Asayesh, Saffron Sky: A Life between Iran and America (Boston: Beacon, 1999); and Tara Bahrampour, To See and See Again: A Life in Iran and America (New York: Farrar, Straus and Giroux, 1999).
  • 4. A handful of examples include Davar Ardalan’s My Name Is Iran: A Memoir (New York: Henry Holt, 2007); Firoozeh Dumas, Funny in Farsi: A Memoir of Growing Up Iranian in America (New York: Villard, 2003), and Laughing Without an Accent: Adventures of an Iranian American at Home and Abroad (New York: Villard, 2008); Farideh Goldin, Wedding Song: Memoirs of an Iranian Jewish Woman (Lebanon, NH: Brandeis University Press, 2003); Roya Hakakian, Journey from the Land of No: A Girlhood Caught in Revolutionary Iran (New York: Crown, 2004); Afschineh Latifi, Even After All This Time: A Story of Love, Revolution, and Leaving Iran (New York: HarperCollins, 2005); Nahid Rachlin, Persian Girls: A Memoir (New York: Penguin, 2006), and Persepolis 2: The Story of a Return (New York: Pantheon, 2004).
  • 5. Stevlana Boym
  • 6. The Future of Nostalgia
  • 7. Svetlana Boym, The Future of Nostalgia (New York: Basic Books, 2001), 8.
  • 8. Ibid., 41.
  • 9. تروما
  • 10. Nancy K. Miller has argued that “memoir writing...participates in an important form of collective memorialisation, providing building blocks to a more fully shared national narrative.” See her “Reading Spaces: ‘But Enough About Me, What Do You Think of My Memoir?” Yale Journal of Criticism 13 (2000): 424.
  • 11. Gillian Whitlock
  • 12. Gillian Whitlock, Soft Weapons: Autobiography in Transit (Chicago: University of Chicago Press, 2007), 164.
  • 13. Cathy Caruth, Unclaimed Experience: Trauma, Narrative, and History (Baltimore: Johns Hopkins University Press, 1996), 4.
  • 14. Lipstick Jihad: A Memoir of Growing Up Iranian in America and American in Iran
  • 15. Katharine Hodgkin and Susannah Radstone, “Transforming Memory: Introduction,” in Contested Pasts: The Politics of Memory (New York: Routledge, 2003), 27.
  • 16. Marianne Hirsch
  • 17. Marianne Hirsch, “Surviving Images: Holocaust Photographs and the Work of Postmemory,” Yale Journal of Criticism 14 (2001): 5-37.
  • 18. in-betweenness
  • 19. Asayesh, Saffron Sky, 213.
  • 20. Bahrampour, To See and See Again, 201.
  • 21. Ibid., 348.
  • 22. Kai Erikson
  • 23. Erikson, “Notes on Trauma and Community,” 185.
  • 24. Moaveni, Lipstick Jihad, iv.
  • 25. Hirsch, “Surviving Images,” 9. Although Hirsch uses the term in her work on Holocaust survivors and their descendants, she states that she does not intend to “restrict the notion of postmemory to the remembrance of the Holocaust” (11).
  • 26. Moaveni, Lipstick Jihad, 3.
  • 27. Nasrin Rahimieh’s recent “Border Crossing” offers a poignant exploration of the politics and poetics of the in-between by theorizing her own border crossings from iran to the United States, Canada, and back to the United States, where she currently resides. Her analysis grapples with the critical questions of citizenship and belonging, trauma and memory that preoccupy the current generation of Iranian American women writers. See her “Border Crossing,” Comparative Studies of South Asia, Africa, and the Middle East 27 (2007): 225-32.
  • 28. Dominick Lacapra
  • 29. Dominick LaCapra, Writing History, Writing Trauma (Baltimore: Johns Hopkins University Press, 2001), 21-22.

Naghibi, Nima. “Revolution, Trauma, and Nostalgia in Diasporic Iranian Women’s Autobiographies.” Radical History Review 105 (2009): 79-91.

Nima Naghibi is an Associate Professor of English at Ryerson University. She received her doctorate from the University of Alberta, and specializes in postcolonial and feminist studies. She is the author of Rethinking Global Sisterhood: Western Feminism and Iran (Minnesota Press, 2007), and is currently working on a project that focuses on diasporic Iranian women’s autobiographical expression in memoirs and documentary film.

نظرات

کپچا
این سوال برای تشخیص این امر است که شما یک شخص بازدیدکننده هستید و از ارسال خودکار ایمیل‌های ناخواسته خودداری شود
Image CAPTCHA
حروفی را که در این تصویر آمده است، وارد کنید

سوژه ها

Coming soon
اردیبهشت ۱۳۹۱
Coming soon
فروردین ۱۳۹۱
Coming soon
اسفند ۱۳۹۰
Coming soon
بهمن ۱۳۹۰